-
when dreams come ture
سهشنبه 28 شهریورماه سال 1385 16:07
این سیصدمین پست من در این صفحه مجازی است . که دیگر مجازیتش را دارد از دست می دهد و به من دوستهای زیادی داده است که نمی توانم بگویم چیزی است که فقط در دنیای مجازی جاری است . با من است . و هر گاه می خواهم بنویسم از همه جا امنتر است .دیشب وقتی پرتاب فضانورد انوشه انصاری را می دیدم ؛هیجانی عجیب داشتم . وقتی از پله ها بالا...
-
kainophobia
دوشنبه 27 شهریورماه سال 1385 10:31
امروز که این صفحه مجازی وارد سومین سال تولد خود می شود از کابوسی وحشتناک بیدار می شوم . خواب زنی فناناپذیر را دیدم که به جلدم رفت . من به خواب فرو رفتم و او به جای من بود .شاید ؛او خود من بود . خود نترس و شجاع من که از هیچ چیز نمی ترسید .دیشب وقتی باران بارید بیدار شدم . با چشمان بسته قطره های باران را می دیدم که چه...
-
فوبیا
یکشنبه 26 شهریورماه سال 1385 16:43
می دانستم که بیماری ترس دارم و ترسهایم را نیز باز می دانستم و حرفهایش باورم را قویتر کرد و از آن وقت به بعد آشوبم . طوفانی که نمی دانم کی پایان می یابد؟
-
دلم می خواهد زمین را از آن بالا ببینم
پنجشنبه 23 شهریورماه سال 1385 00:37
چه هیجانی است دیدن زمین از آن بالا. دیدن زمین در آن فضای لایتناهی .پر از هیجان . عاشق این هیجانم که مثل عاشق شدن است . و اینکه چقدر از آن بالا همه چیز کوچک و حقیر می شود . خوش به حال خدا که همیشه از آن بالا همه چیز را می بیند .چه کیفی دارد و چه هیجانی .نفسم بند آمده است . سایت انوشه انصاری اولین زن ایرانی فضانورد...
-
objects in mirror are closer than they appear
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1385 17:40
تو از دخترکان شهر فال می خری و من از پسرکان که شاید به گوش تو برسد که حالم چگونه است .که یادم نمی رود چگونه به خانه کنار خیابان نشستی و مظلومانه سیگار کشیدی . به خاطر حرفهای من بود یا دلت خواسته بود ؟ نمی دانم . اما من مثل همیشه گریه کرده بودم و مثل همیشه ها شاکی بودم و پناه آورده بودم به تنها پناهم که حالا هم ندارمش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1385 16:31
برگشتنم مثل معجزه بود .بر می گردم مثل ابرهایی که دیدم چقدر در باد سبکند و آزاد و به هر کجا بخواهند سفر می کنند. سحر روز جمعه در آسمان ابری دیدم که در دلش نور داشت . بدون صدا .و روز شنبه آن قدر از نازی حرف می شنوم که هیچ حرفی نمانده باشد . می خواهم آرام باشم و فکر کنم که می توانم از همیشه بهتر و آرامتر باشم . دیگر رویا...
-
هدیه رفتن
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1385 12:00
ماهی ها توی خورشید غروب می کنند و خورشید توی دریا .
-
جایی امن
سهشنبه 14 شهریورماه سال 1385 22:50
کاشی های رنگی را نگاه می کنم . سه شماره سبز . دو شماره صورتی . یک شماره زرد . خوب آبی و سفید هم از نازی می گیرم . همین قدر کافی است . چقدر می شود آقا ؟توی ذهنم مرداب با برگهای پهن و سبز و گلهای نیلوفر آبی نقش می بندد با کاشی های خرد شده .راستی چرا اسمش نیلوفر آبی است در حالیکه صورتی رنگند ؟باز هم دارم می روم . به همان...
-
چند قدم مانده تا ...
دوشنبه 13 شهریورماه سال 1385 19:51
از خیابانها عبور می کنم . ۳۸۲ روز مانده به افتتاح برج میلاد . ۵۲ روز مانده به افتتاح تقاطع اتوبان کرج ـ آزادگان . .. روز مانده به افتتاح پل زیر گذر شهران . ... روز مانده به افتتاح .... سرم داغ کرده است از این همه ماشین . شیشه را پایین می دهم تا هوای آلوده حالم را بهتر کند . دلم می گیرد . انگار پاییز آمده باشد . نیمه...
-
تکرار
یکشنبه 12 شهریورماه سال 1385 12:40
از من می پرسد چرا این همه به مرگ فکر می کنی ؟ و شروع می کنم به خواندن کتاب اوریانا فالاچی : زندگی ؛ مرگ و دیگر هیچ . آنوقت تازه می فهمم قدر عافیت را نمی دانم . برق رفته بود و من درتاریکی به شمع خیره شده بودم . یاد تمرینی افتادم که محسن به نازیلا برای تمرکز داده بود . به حرکت نور نگاه می کردم . و شمع در جا شمعی خوشگلی...
-
تهوع
شنبه 11 شهریورماه سال 1385 18:55
بیچاره منصوره و هزاران زن دیگر که فکر می کنند چه زندگی خوبی دارند . چه بچه های خوبی و صد البته چه شوهر خوبی که وقتی آدم پولدار باشد باید دیگران در برابر هر کاریش ساکت باشند و لام تا کام حرف نزنند وگرنه هیچ استقلالی از خودشان ندارند . زن برود عمل زیبایی بکند که شوهرش دوست دارد سینه هایش سر بالا باشد و عمل لیپوساکشن کند...
-
د مثل دعوت
چهارشنبه 8 شهریورماه سال 1385 12:15
انگار داشتند تمام تنم را از توی لیوان بیرون می کشیدند . آب آناناسم را تند تند هورت می کشیدم مبادا بمیرم . چرا این موقعها که می شود از مرگ می ترسم ؟مگر مرگ چگونه است ؟ یادت هست برایت تعریف کردم از سر بالایی خانه ایمان پیاده می رفتم که ماشینی نزدیک بود بهم بزند . داشتم از ترس می مردم چون احساس کردم می خواهم بمیرم و تو...
-
توهم
سهشنبه 7 شهریورماه سال 1385 17:22
دیشب داشتم خل می شدم . هزار بار با خودم تکرار کردم که چی می خواهم بنویسم و توی خواب دیدم که بهم گفتند بیا خانوم بازیگر بشو من گفتم نه .. من عاشق نویسندگی ام . و بیدار شدم و هر چه که دیشب عاشقانه توی ذهنم نوشتم پاک پاک شد . کتاب ابله را به تابلوهای رامبراند تشیبه می کند . نور پردازی هایش را دیده ای ؟ برای همین عاشق...
-
بهانه
دوشنبه 6 شهریورماه سال 1385 16:16
می خواهم باور کنم که دارم دوران نقاهتم را می گذرانم . کتاب می خوانم و گاهی رنگ می زنم به کاغذهای چوبی . اما باز هم نام تو را بر زبان می آورم . نازی می گوید دلت تنگ است . می گویم نه . اما تمام خاطراتم با تو همیشه با من هستند و از هر جای این شهر عبور می کنم تو با من هستی .از تمام خیابانهای داغ و شلوغ . دیروز بعد از نشست...
-
بچگی
شنبه 4 شهریورماه سال 1385 12:18
داشتم با عجله رانندگی می کردم توی خیابانهای اطراف دانشگاه . مثل همیشه که من وحشیانه و بدون قانون می راندم دو تا پسر کوچولو داشتند رد می شدند زدم روی ترمز و با اشاره سر ( سرم را تند تند تکان دادم )بهشان گفتم زود باشین فسقلیا رد شین و آنها خندیدند و رد شدند . و باز ادامه دادم . همیشه موقع رانندگی فکر می کنم اگر بکوبم به...
-
من خوبم
پنجشنبه 2 شهریورماه سال 1385 15:51
-
وقتی بمیرم ..
دوشنبه 30 مردادماه سال 1385 15:11
توی سرم سوالی بی جواب مانده درباره مرگ . درباره اینکه وقتی که دیگر نفسم بالا نمی آید ؛ وقتی که دیگر روحم از بدنم کنده شده ؛ آیا دلم برای کسانی که دوستشان داشته ام تنگ خواهد شد ؟ آیا دلم می خواهد با آنها باز هم حرف بزنم ؟ مسیح می گوید وقتی می میری از هر چه نیاز مادی و جسمی رها می شوی و من می گویم این نیاز جسمی نیست ....
-
تنها تا ابد
شنبه 21 مردادماه سال 1385 12:32
برایت مهم می شود که کجا می خواهم بروم آن هم تنها ؟ آسوده شده ام از عشق و می خواهم بروم . کاش می توانستم بروم و هرگز باز نگردم . بروم جایی دور ِدور آن طرف دریاهای آبی ؛ جنگلهای کاج سبز سبز ؛ کاش می توانستم دیگر هیچ صدایی نشنوم که صدای تو ب ..بپیچد در گوشم . هیچ فکری در ذهن لامصبم نیاید که درونش باشی . برایت مهم می شود...
-
دیگر دلم نمی خواهد بفهمم
شنبه 14 مردادماه سال 1385 19:53
تلفنت زنگ می زد .تو برداشتی و گفتی : جانم .و دختر کوچولوت شروع کرد به شیرین زبانی و تو چقدر مهربان باهاش حرف می زدی ! به خودم قول دادم شبها که کنار پنجره دراز می کشم و دارم به ابرها و ستاره ها نگاه می کنم بهت فکر نکنم اما مگر فکر دیگری توی این کله من هست ؟ بهش گفتی تا اون صفحه که گفتم خوندی؟ و من توی دلم قند آب می شد...
-
بارور ز درد ؛ بارور ز عشق
دوشنبه 9 مردادماه سال 1385 11:46
در سر تو ( در دل ریشه هات) چه می گذرد ؛ که اینگونه گلهایت را به رخم می کشی؟ اینکه این همه گل سفید هشت پر داده ای ( باور می کنی) مثل شکفتن عشق است (آخر مگر گیاهان هم احساس دارند ؟) اما برای من ؟؟ که تهی شده ام از هر چه دوستی و مهربانی ! گلدان یاس با توام با توام که نگاه می کنی بی حرف و باز عطر گلهات مستم می کند؛ از بوی...
-
تنهایی سخت اما دوست داشتنی*
یکشنبه 8 مردادماه سال 1385 11:42
دلم می خواهد بنویسم . به بارون هم گفتم . اما این روزها فقط کتاب می خوانم و نوشتن را از اردیبهشت تعطیل کرده ام .به طور جدی دیگر نمی نویسم . حالا انگار حالم بهتر است . اینکه فهمیدی که توی دلم پر شده از پوچی و نفرت و کینه حالم را بهتر می کند . خیلی بدجنس شده ام . خیلی زیاد . و حالم را بهتر می کند . مهربانی هیچگاه فایده...
-
کاش نباشم.
شنبه 7 مردادماه سال 1385 12:21
اگر نبودم که دلم نمی خواست باشم؛ کامپیوترم نبود . دلم می خواهد که کسی بگوید کن که من فیکون شوم .باز هم همان حرفهای قدیمی را بزنم ؟ که دلگیرم . دلتنگم . غمگینم و دلگیر از همه چیز و همه کس . باز بگویم که این تابستان را نیز مثل بقیه باید تحمل کنم . و باز باید بگویم که این زندگی را نمی خواهم و تو بگویی باید مبارزه کنی و...
-
بگویم یا نگویم ؟
یکشنبه 25 تیرماه سال 1385 16:16
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش بخت گو پشت مکن روی زمین لشگر گیر میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش بر لب جوی طرب جوی و بکف ساغر گیر
-
این تابستان لعنتی هم بگذرد !
شنبه 24 تیرماه سال 1385 19:10
این جمعه های لعنتی بغض می نشیند در گلویم ؛انگار دارم خفه می شوم این روزها ؛ که تحمل شنیدن حرفهای فامیل را ندارم که فکر می کنم همه اشان منتظرند که اتفاق مهمی در زندگی من رخ بدهد اما خودم دلم نمی خواهد و انگار هر چقدر هم مبارزه کنی و جلویشان بایستی باز هم آنها برنده اند . حرف و حرف و حرف . که در جاده دلم می خواست تو هم...
-
خ مثل مثل خر در گل ماندن
سهشنبه 20 تیرماه سال 1385 11:11
زن نشسته بود . در پناه پنجره . پنجره ای با شیشه های رنگی . کنارش شمعدانی با برگهای سبز . بدون نگاه نسشته بود . چشمهاش می دید اما نمی دید . هیچ چیز را نمی دید . آروز می کند برایش تا خداوند جسارتی به او بدهد که بتواند حرفهایش را بزند و صدایش چقدر جدی است اما دخترک همچنان شاد است .یعنی روزی می رسد که بتواند راحت حرفهایش...
-
پیش از خودکشی
شنبه 10 تیرماه سال 1385 11:41
عزیزترینم، کاملا احساس می کنم دوباره به مرز جنون رسیده ام ، احساس می کنم دیگر توان گذر از روزگار سخت را ندارم و می دانم این بار هرگز بهبود نخواهم یافت . دوباره صدایی را می شنوم و نمی توانم تمرکز کنم . بنابراین می خواهم کاری را انجام دهم که به نظر می رسد بهترین کار باشد . تو به من بزرگترین شادی ها را بخشیده ای . تو هر...
-
آیا مرگ نیز به ما پشت کرده است ؟
یکشنبه 4 تیرماه سال 1385 21:11
دلم می خواست چیزهایی بنویسم برای تو ولی انگار نمی شود، هنوز باید زمان بگذرد . هنوز وقت می خواهم . شاید از گفتن بعضی چیزها ترس زیادی دارم .و شاید هم دلم نمی خواهد قبول کنم که هیچ معجزه ای برای من نمی افتد . آیا حقیقت لا به لای سیاهی شب پنهان شده است ؟ کسی نیست دعوایم کند و بگوید بچه جان شبهای امتحان درس می خوانند نه...
-
آرزو
پنجشنبه 25 خردادماه سال 1385 17:50
مرگ را تعریف می کند. شاید ترسناک یا هیجان انگیز است که بدانم؛ در بدنهای گذشته ام چه انسانی بوده ام . شاد یا غمگین؛ ترسو یا شجاع؛ عاشق یا عاقل... می پرسم ؛ سرگردانی روح من از همین روست ؟ نمی دانم . چرا وقتی به دستهایت خیره می شوم ؛ و بوی عطرت که با دود سیگار قاطی شده؛ گیجم کرده؛ چشمهایم بی خودی خیس می شود . و دلتنگ می...
-
دعوتنامه
سهشنبه 16 خردادماه سال 1385 23:14
دلم می خواست رسما دعوتت کنم اما انگار وقت نداشتی صدایم را بشنوی .ناراحت نیستم . حالا بدین وسیله دعوتت می کنم تا بیایی. نمایشگاهی یک شنبه ۲۱ خرداد جنب دانشگاهمان راه می افتد و کارم را ببینی ؛ البته اگر دوست داری و وقت می کنی ؛ گالری از ساعت نه تا دوازده و از یک تا شش و نیم بعد از ظهر باز است . منم هستم . بیایی خوشحال...
-
حس خوب ِزن بودن
شنبه 6 خردادماه سال 1385 21:10
تو از مادر شدن چه می دانی ؟ ـ حس ِتکان خوردن یک موجود ِزنده در درونت ـ رشد ِ نه ماهه عشق زیر ِ پوست ِ تن ـ نفس کشیدن های پی در پی و درهم ـ لذت ِبدنیا آمدن و درد کشیدن برای تولد ِزندگی ِدوباره ـ و لمس ِ دستهایی که همیشه از دستهای تو کوچکترند ! آیا چشیده ای ؟ من ؛ اگر با تو همخوابه می شوم برای داشتن ِهمین لحظات است ؛ نه...