| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
یکی از بچهها را هر چه میگیرم، با همه فرق دارد. اصلا شمارهاش نمیگیرد. نگران شدم.از صبح هزار بار بهش زنگ زدم. به یکی از بچهها که دوستش بود زنگ زدم جواب نداد. نمیدانم باید چطور ازش خبردار شوم.
چیزهایی که از کشنهشدن آدمها میشنوم حالم را بد میکند. آنقدر جنازه روی زمین مانده و گم شده که خدا میداند. توی نازی آباد، توی فلکه سوم تهرانپارس، جلوی در خانهشان، تیر زدهاند به پسر شانزده ساله، و بعد هم جنازه را تحویل نمیدهند، میگویند ببرید گرمسار دفن کنید. توی درمانگاه و بیمارستان. همین الان توی آتیه یک پیرمرد هفتاد و یک ساله تیر خورده ، و نشد نجاتش بدهند. این چیزها را من از آدمهایی شنیدم که میشناسم و دروغ نمیگویند. چرا هیچکس نمیگوید ما نمیتوانیم و فکری اساسی برای این مردم بکند. حالا دیگر ماجرای نان است. زندگی و معیشت. چرا دست از این لجبازی و لجاجت احمقانه برنمیدارند؟ آدم میخواهد بمیرد و زنده نباشد از این زندگی که دیگر اسمش زندگی نیست.آرزوهای بچههایمان و جوانی خودمان رفت.