بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

من قطع شدم. برگشتم خانه. توی برف رفتیم دنبالش و دیدنش خوب بود. خیلی خوب، باز دراز کشیدم و کتاب می‌خوانم. وقتی بهش گفتم این روزها خیلی کتاب خواندم گفت رها نکن و همینطور ادامه بده.کاری که دوستش دارم و بهش گفتم که خیلی دوست دارم بخوانم اگر فرصت داشته باشم.

پروکسی برای تلگرام

تلگرامم با پروکسی وصل شد.

https://t.me/proxy?server=87.248.132.149&port=65535&secret=10403ffffffffffffffffffffffffffb


https://t.me/proxy?server=87.248.132.113&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000


https://t.me/proxy?server=87.248.132.110&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000


https://t.me/proxy?server=87.248.132.110&port=9443&secret=10446282fffffffffff80000fff80000


More:@IVXVPN

صبحانه‌ی پر از داستان

دیروز با کاف یکی از بچه‌های مدرسه رفتیم  صبحانه. خیلی یکهوی و عوضش چسبید.کاف از آن دخترهایی است گه در جنبش هم بیرون می‌رفت. می‌خواستم ببینم نظرش چیست و چه خواهد گفت. بالاخره کافه نانی که تازه باز شده را پیدا کرد و رسید. یک شب که پیاده می‌رفتم به سمت خانه‌ی عموی بابا اینجا را پیدا کردم.، بنز بزرگی نوشته بودند فردای جنگ می‌خواستند افتتاح کنند. از متنی که برای همدردی با مردم نوشته بودند خوشم آمد. یک جور گرمایی داشت مثل نان. بالای یک نمایشگاه ماشین بود. هر چه فکر کردم یادم نیامد قبلا چه بوده. شاید عیچی نبود و تازه ساخته شده. اتاقک شیشه‌ای که خیابان پیدا بود را اتاخاب کردیم برای نشستن. گرم و نرم بود. مبلها کرم روشن  و تک صندلیهای جلویش دسته‌های رنگ چوب کنار هم بودند. از همه چیز حرف زدیم. لته خوردیم و با یک مدل املت پیچیده توی نان برشته زرد رنگ شبیه تست اما یک سره بود و انگار ساندویچ پهنی باشد. به هر حال خوشمزه بود و پولش هم زیاد. کاف از پنجشنبه بود که با دوستش خیابانها را با ماشین گشته بودند. مثلا اشرفی اصفهانی ث آیت اله کاشانی قفل بوده و ماشینها روی پل و هر جا که بلند بوده نگه می‌داشنند تا تماشا کنند. بعد رسیده بودند به ونک که کسی نبوده و پیچیدند ملاصدرا. حدود ساعت ۹:۴۵. در سیاهی و تاریکی دختری را دیدند که تلوتلوخوران راه می‌رفته و ناگهان روی زمین افتاده. بعد دوستش گفته مراقب باش بگیر آن طرف. چون نزدیک بوده از روی زن دیگری رد شود. قبلش زن از روی موتور افتاده. و موتورسوار رفته. کاف فکر کرده کیسه‌ی زباله است. میگفت آنفدر فضا ترسناک بود که نمی‌توانم هنوز باور کنم یا تصور کنم که چنین چیزی را دیدم. حتی به خوبی یادش نمی‌آمد که ایتدای ملاصدرا بودهیا چراغ قرمز شیخ بهایی.  که این زن روی زمین افتاده. بعد درباره خیلی چیزها بحث کردیم و به نتیجه نرسیدیم. او این ایده را داشت که مفر سومی مردم را کشته، میگفت هر جا می‌رفته سطلی را آتش زده بودند یا مثلا دیده ایستگاه اتوبوس را مردم خراب می‌کردند. آیا مردم عصبانی بودند؟ مردم نباید از دست این حکومت عصبانی باشد؟ این حق را ندارد؟ این زندگیی است که ما مردم داریم. من حرفهایش را شنیدم. و بعد از هم جدا شدیم تا به کلاسهایم برسم.