| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
باید بنویسم. اگر بخواهم که تلاشهایم جواب بدهد، کلاسهایی که میروم و حرفهایی که میشنوم و کتابهایی که میخوانم جواب بدهد، باید بنشینم سر لپتاپ و بنویسم.کلمهها آرامم میکنند و بهترین تراپی است. اما خب حالی دارم که نشانی از ثبات و آرامشی نیست که بشود نوشت. و مجبورم که باز خودم را جمع و جور کنم و از این چاهی که درونش میغلطم خودم را بیرون بکشم و نجات بدهم. بالاخره دو قسمت آخر سریال خدمتکار را دیدم. بعد از مدتها فرصت شد و توانستم دانلودش کنم. پابان فیلم مثل عاقبت نامعلوم ما بود. گیلیاد در حال نابودی بود و مردم دوباره زندگی عادی را پی گرفتهبودند. یعنی ما هم مثل بقیه مردم جهان روی آرامش را میبینیم؟ خاورمیانه در حال تغییر بزرگی است. کل دنیا رو به تغییری است که دیگر نزدیک به آخرالزمان است، انگار. هم دوست دارم تهش را ببینم هم میترسم. میترسم که ما جزو خسران دنیا و آخرتش باشیم. دنیایی که تبدیل به جهنم شده. و بعد از آن نیز روی راحتی را نچشیم.
اگر اینترنتم وصل شوم در اینستاگرام فقط از عسل مینویسم و کار دیگری ندارم.
باید همه بدانند. شب سردی را گذراندم با فکر اینکه جنگ خواهد شد! لعنت به شما که قبل از خواب و رفتن در رویا در کابوس و ترس باید دست و پا بزنیم. در تاریکی خودم را محکم بغل کردم تا خوابم ببرد. غمانگیز بود.