بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دیشب موقع خواب خیلی گریه کردم،از وقتی وی پی ان بعضیهایشان کار می‌کند، بیشتریها همانها که تقریبا قبلا، توی اینستاگرام بودند، هستند. فیلم و عکس بالا می‌آید و مردم در حال عزاداری‌اند. ما گرفتار یک افسردگی جمعی شده‌ایم. کار دیروز من چه بود؟ 

بروم کلاس و از چراغ قرمز بلوار کاوه از زنی که ایروهای تاتو و ماسک مشکی و مقنعه‌ی هنرنگ بوشیده‌بود و دستهایش از سرما سرخ شرخ بود گل بخرم. به اندازه زمستان گل خریدم. برای هر کسی که می‌بینم. بعد رفتم خانه‌ی مامان میم و بهش زنگ زدیم. چه لحظه‌ی خوب و قشنگی بود. میم و پسرکش و شوهرش با ما حرف زدند. به ترتیب و بعد شوهرش رفت سرکار. پسرک کمی فارسی بلد بود و چقدر بامزه برای ما بوس می‌فرستاد. چقدر دلم میخواست پیش میم بودم. نمی‌دانم شاید هم بعدها دلم برای چیزهای دیگری تنگ شد. خیلی لحظات عجیبی بود. عجیب و باورنکردنی. مامان میم گفت مراقب خودش باشد و سلامتیش از همه چیز مهمتر است.،بعد من رفتم باز کلاس. به مامان شاگردم و پرستار بچه‌اش گل دادم. چون تولد هـ بود. به پسرکوچک به خاطر تولد دختر کوچکشان. و همه خوشحال شدند. گلها داستان دنباله‌اارند. توی ماشینم بوی گل نرگس گرفته‌بود. عصر که شد راه افتادم به سمت خانه، اما ترافیک آنقدر زیاد بود که نارنج خریدم و باز به سمت کلاسم رفتم. بالاخره ساعت شش و نیم رسیدم. و رفتم توی کتابفروشی و لاته خوردم. دودسته از گلها را بهش دادم. نشسته‌بود و دستبند هسته‌ی زیتون رنگی دور مچش پیچیده بود. آخرین بار وقتی نهال تجدد اینجا آمده‌بود، برای ایرانی‌تر کنارش ایستادم عکس گرفتم. یا عالیه عطایی را همانجایی دیدم که خودم نشستم. نمی‌دانم. اما او داشت حرف میز‌د. پرشور مثل همیشه. که بقیه محصورش می‌شوند. من تنها توی کافه کتاب خواندم و منتظر شدم. از پشت دیوار صدایش را می‌شنیدم که درباره‌ی فیلم‌ها حرف می‌زدند. چند دقیقه بعد که حساب کرد و رفت منم روانه شدم سمت کلاس. کلاس پشت کتابفروشی بود. طبقه‌ی دوم . من بودم و آن دختری که مدیر اجرایی ناداستان بود. نازنین من را شناخت. از روی تصویرم  که در گوگل میت باز کردم دفعات پیش. حرف زدیم کمی و او درباره‌ی من گفت. درباره‌ی اینکه من حالا تقریبا جای او را گرفته‌ام در پادکست. کاری شبیه کار نازنین. گفت به قیافه‌اش نگاه نکن. منظورش من بودم. مفهومش این بود که مظلوم نیستم. خندیدم و حرفهایش را تایید کردم. بعد چندتا بچه‌ها‌ رسیدند. و کلاس شروع شد.

تا برسم خانه خیلی خسته‌بودم خیلی زیاد. روز سخت  وشلوغی بود و خوابم می‌آمد. باید می‌خوابیدم. اما باز هم تا نزدیک دو بیدار بودم و گریه کردم با حرفهایی که می‌شنیدم. آزارها برگشته‌بود.