| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کتاب سایبان سرخ بولونیا جان برجر را در طاقچه بینهایت خواندم. کوتاه بود و زود تمام شد. دربارهی عمویش نوشته بود و سفرهایی که رفته. بعد خودش پا گذاشته به بولونیا چون عمویش گفته بود بولونیا سرخ است. اگر راز آن سرخی را میفهمیدیم. از خون آدمهایی که کشته شدند. مثل شهرهای ما که از خون کشتهشدگان سرخ است. ایران سرخ است. اگر راز آن سرخی را میفهمیدیم.
باران جانم خانم با احساس قشنگم، با فیلمت گریهام گرفت.
یک زن برای چه زنده است؟ برای همین کارها. برای بیرون کشیدن گل سرخ از زیر برف. برای زنده ماندن
ما زنها موجودات عجیبی هستیم. میمیریم و زنده میشویم و دم نمیزنیم. چه بر ما میگذرد. خروارها مصیبت روی سرمان آوار میشود اما همینطور خوشگل و تر و تازه میمانیم و کسی نمیفهمد. کسی نمیداند. کسی بو نمیکشد.
ممنونم ازت مهربانم. سلامت باشی و با احساس و قشنگ.
امروز سر کلاس هیچ حرفی نزدم. دربارهی پروژهام چیزی نداشتم بگویم. سیصد کلمه نوشتن که صحبت کردن نداشت. دیگر انگار همه چیز را بدانم. فقط باید بنویسم. و بعد ارائه بدهم.
غمگینم. غمگینم. نمیتوانم غمگین نباشم. اهمبت نداشتن باعث میشود غمگین شوم.
امشب اول کلاس صدایم را باز کردم و دربارهی عسل حرف زدم. دربارهی اینکه جای خالی او بزودی پر نخواهد شد.چون کسی که مربی بجهها است دارد نسل آینده را تربیت میکند و میخواهد که برای آنها راه را باز کند. نور و روشنایی طلب کند. اصلا برای همین او به خیابان رفت و نترسید. شجاع بود و نترسید.
از عسل گفتم و بغض کردم. چون به ناحق کشته شدهاست.