بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دیشب خوابش را دیدم. بغلش کردم و بوسیدمش. دلتنگش بودم. خیلی خیلی.

شروع بهمن

چه آفتابی.

کاش غمم مثل این برف زیر نور آفتاب آب می‌شد.

عادت

چندبار از خواب بیدار شدم و یادم نبود که خانه‌ی خودم نیستم. چون جهت خوابیدنمان فرق می‌کرد. خیلی زود است. ساعت تازه شش شده و ما امروز تقربیا هیچ‌کاری نداریم.به کتاب خواندن ادامه می‌دهم. در دی ماه مطالعه در طاقچه ‌ام به بیست و شش ساعت رسیده‌بود.به تظرم خیلی خوب است نسبت به ماه‌های قبل. باز هم ادامه می‌دهم. و البته جزو برنامه‌ی روزانه‌ام می‌گذارم. امیدوارم عادتی باشد که هیچ‌گاه ترکش نکنم.

ممکن است اینترنت تا آخر سال وصل نشود. ممکن است آخر این هفته وصل شود. هیچ‌چیزی مشخص نیست. این روتین کتاب خواندن در طاقچه نباید فراموشم شود. 

دیروز فکر می‌کردم چقدر زحمت کشیده‌بودیم برای پادکستمان و الان وقتی که داشت جان می‌گرفت و شنونده پیدا می‌کرد به دست فراموشی سپرده شد. خیلی حیف شد. امیدوارم بزودی دوباره برگردیم و قسمت جدید را منتشر کنیم.

تسلای ممکن

کتاب در باب تسلا را شروع کردم که خیلی به درد این روزها می‌خورد.شلید اختیاج به جملاتی داشته‌باشیم که امید به زندگی پسدا کنیم. معنایی برای زیستمان بیابیم. اینکه ما چرا زنده‌ایم و زندگی نی‌کنیم و باید ادامه بدهیم. رنج بزرگی است دز این دنیا زیستن اما همزمان هم چیزهایی بدست می‌آوربم که شوقمان را بیشتر می‌کند. مایکل ایگنانیف وقتی به دیدن دوستی رفته‌بود که زنش را از دست داده. او می‌گوید آمده بودم تسلایش بدهم اما سکوت کردم. و نمی‌توانستم حرفی بزنم. گاهی برای تسلا دادن باید فهمید که تسلا دادن غیرممکن است. 
با تفسیر کتاب ایوب پیامبر شروع کرده که چقدر در رنج و سختی زیسته و ایمانش را از دست نداده. هیچ‌گاه. 
من این آدم نیستم اما خواندن این کتاب بهم کمک می‌کند که کمی آرام بگیرم.