بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

روز سخت

تلگرامم باز قطع شد و مجبورم می‌کند و نوشتن را فراموش نکنم و از لحظاتی که بهم گذشت بنویسم. آی مسیجم کار کرد و توانستم کلی با میم چت کنم و بهش بگ‌یم که غصه‌ی ما را نخورد. و بالاخره بعد از چند وقت حس کردم که حالش کمی بهتر شد. با هم قرار گذاشتیم کتاب بخوانیم و درباره‌شان حرف بزنیم. عکس پسرکش را فرستاد که دیگر بزرگ شده و قد کشیده. قرار شد هر وقت مامانش را دیدم بهش نشان بدهم. 

از صبح زود بیدارم و خیلی خسته‌ام و فردا هم روز شلوغی خواهد بود. امروز اینستاگرامم یک لحظه وصل شد و عکس عسل را استوری کردم. دخترک سی ساله‌ی ما که چقدر قشنگ می‌خندید. ابخندش را آنها را کشتند. او که به فکر بچه‌ها بود.