| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تلگرامم باز قطع شد و مجبورم میکند و نوشتن را فراموش نکنم و از لحظاتی که بهم گذشت بنویسم. آی مسیجم کار کرد و توانستم کلی با میم چت کنم و بهش بگیم که غصهی ما را نخورد. و بالاخره بعد از چند وقت حس کردم که حالش کمی بهتر شد. با هم قرار گذاشتیم کتاب بخوانیم و دربارهشان حرف بزنیم. عکس پسرکش را فرستاد که دیگر بزرگ شده و قد کشیده. قرار شد هر وقت مامانش را دیدم بهش نشان بدهم.
از صبح زود بیدارم و خیلی خستهام و فردا هم روز شلوغی خواهد بود. امروز اینستاگرامم یک لحظه وصل شد و عکس عسل را استوری کردم. دخترک سی سالهی ما که چقدر قشنگ میخندید. ابخندش را آنها را کشتند. او که به فکر بچهها بود.