بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

برای اینکه به جنگ، به ناو و به هر لحظه مردن فکر نکنم، کتاب میخوانم. از دیشب کتاب رئال مادرید را برداشتم که تمامش کنم. امشب رسیدم به وسطش. لحنش همان است. همان که توی بقیه‌ی کتابهاست. می‌خوانم و جلو می‌روم. از بس روان و تمیز نوشته شده.

صبح با ر و پ قرار داشتم. همان کافه نان رویایی رو به آفتاب. صبحانه خوردیم و حرف زدیم. چقدر دلم برای ر تنگ شده بود. از استانبول تا حالا ندیده‌بودمش. چقدر حرف داشتیم برای زدن. 

امروز تلگرامم چندبار فقط وصل شد و دیگر قطع بود. همه همینطور بودند. 

کتاب را باید زودتر تمام کنم و بروم سراغ بعدی. چاره‌ای ندارم. 

یک لحظه دیدن اخبار امروز اضطرابم را بیشتر کرد. 

خبرها که یکی‌یکی درز می‌کنند، حال و روزمان را تیره و تیره می‌کند. اینکه اصلاح‌طلبان در صف انتخابات شورای شهر تهران می‌ایستند در جه فکری هستند؟ آنها هم به فکر جیبهای خودشان هستند. مثل آنها که مردم را کشتند تا قدرت و پول از دستشان نرود. چه روزهایی است!؟

امروز از میدان هروی رد شدم. میدان کوچکی که بین دو خیابان محصور است. دو خیابان دراز و میدان خیلی کوچکی که دو دقیقه‌ای آن را طی میکنی!؟ چطور چندین نفر در این میدان کوچک قتل عام شدند؟ چطور عسل اینجا تیر خورد؟ عسل کف کدام خیابان افتاد؟ و صدایش به گوش کسی نرسید؟ خون عسل کجا ریخته شد؟

کجا؟ کجای این میدان؟ 

عسل سی‌ساله‌ی ما! عسل قشنگ ما چه به روزت آمد؟