بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

بگوید : ما دو نفر نیستیم. ما اصلا ما نیستیم، من تمامم نیماست و تمام نیما منم. 


....


می خواهد به نیما بگوید: این منم. منم که این همه خسته و شکسته این همه زخمی و ناتوان به تو رسیده ام. 



مرلین مونرو غمگین نیست

ص۱۳۷

کشدار

بوی لوبیاپلو پیچیده با دارچین، دارم چیزی می نویسم برای کلاسم. دارم به رسم یادگارِمحسن چاوشی را همزمان گوش می دهم. دارم به خودم فکر می کنم. دارم می نویسم و گوش می دهم و فکر می کنم اما حواسم جای دیگری است. دلم تنگ شده . تنگ یک روزی که دلتنگ نبودم. جلوی لب تاپم. دو خط می نویسم و بعد دوباره آه می کشم.  چیزی که می توانستم در عرض یک ربع بنویسم دو ساعت طول کشیده. چون تمرکز ندارم. دلم آشوب است. دلم گرفته. وقتی خانه ام چقدر دیر می گذرد. 


غمگینم

غمگینم 

مثل پرنده ای که لانه اش را گم کرده

غمگینم

مثل ماهی که تنگ برایش کوچک شده

غمگینم

مثل آفتابگردان هایی که بدون خورشید پژمرده می شوند

غمگینم

مثل زنی که دستهایش را کاشته در باغچه اما سبز نشده...

جریمه

این دو هفته اخیر دو تا قبض کاغذی روی شیشه ماشین گذاشته بودند وقتی وسط خیابان نزدیک خانه ه پارک می کردم چون آنجا هیچ وقت جای پارک نیست و همه اینجور پارک می کنند. رفتم توی کل خلافی ماشین دیدم چه خبر است. روزهایی که کمربند نبسته بودم ، با موبایل حرف زده بودم، و جای پارک وسط خیابان، یعنی این هفته هر چه مامان ه بهم پول داده بود همه را قبض جریمه دادم. باورم نمی شد؟ دوربینها همه کار می کنند . لعنتی ها. خیلی حرصم گرفته. حالا مثلا باید پشیمان باشم؟ به مامان ه پیام دادم که از این به بعد من حتما ماشینم را می آورم توی پارکینگشان چون فکر می کنم هر کجا بگذارم جریمه می شوم. لعنت بهشان که پول زور می گیرند.

بغض

صبح شد.فکر کردم  دیشب  به نظر چقدر طولانی آمد. صبح شد و زندگی همان چیز مزخرفی است که بود. هنوز سردم است. سرما توی تنم مانده و اصلا هر کاری می کنم گرم نمی شوم. 

فقط دلم می خواهد باز بخوابم. و چیزی جلوی اشکهایم را بگیرد.

هنوز هم باور نمی کنم .

کابوس

مرد خانه آمد بالای سرم و صدایم زد ، ترسیدم. توی خواب منتظر نبودم کسی صدایم بزند. سردم شده . پتو انداختم روی خودم. چشمهایم را یک لحظه نگاه  کردم. کاسه خون شده بود. خیلی سردم شده. نفس کشیدنم خیلی سخت است. امیدوارم یا صبح نشود یا من بیدار نشوم یا وقتی صبح شد اصلا دنیایم تغییر کرده باشد. نمی خواهم در این کابوس بمانم. 

رویای موجها

یک لحظه که خوابم برد صدای دریا را شنیدم. آخ . کاش صبح با بابا رفته بودم لب دریا. چقدر دلم می خواهد بروم  توی دریا و دیگر بازنگردم. کاش بابا من را برده بود. دلم برای صدای دریا تنگ شده. برای صدای موجهایش در دل شب، انگار که هزار فریاد می زند. مثل حالای من که فقط فریاد می خواهم. می رفتم لب دریا با صدای موجهایش فریاد می زدم .


شکست خورده

دراز کشیده ام روی کاناپه توی تاریکی، دارم فقط اشک می ریزم. من که همین را می خواستم. موبایلم شارژ ندارد. حوصله ندارم بروم مسواک بزنم بروم روی تخت. می خواهم همینجا تا صبح بمانم. تنهایی. دلم می خواهد بروم جایی تا بتوانم داد بکشم. فقط داد بزنم. آنقدر داد بزنم که گلویم پاره بشود. من در همه چیز شکست خورده ام. 

هیچ وقت من را فهمیدی؟

فکر می کند فقط حال خودش بد است و فکر نمی کند که من هم آدم هستم، که من هم دارم درد می کشم ، من هم غصه می خورم، به من می گوید بفهم چی داری می گویی! من نمی فهمم. دیگر دلم نمی خواهد چیزی را بفهمم. در این مدت که فهمیدم چه شد! بگذار من دیگر نفهمم. بگذار من بروم و داد بکشم سر خودم که چرا با خودم چنین می کنم.

دروغ

چه می شود که باور می کنید یک نفر که دوستش دارید بهتان دروغ گفته؟ چطور می شود باور کرد؟ چطور می شود از کارهایش ببینی و بعد این فکر در ذهنت نقش ببندد؟ حرفهایش با کارهایش یکی نباشد؟ 

امروز انگار سرم خورده به جایی ، تازه عقلم آمده باشد سرجایش.

می گویند عشق واقعا آدم را کور می کند من اینگونه کور شده ام . و امروز تصمیم گرفتم بینا باشم. 

و هزار بار خودم تکرار کردم چشمت را باز کن. چشمت را باز کن.