| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
خیلی جالب است که قطع و وصلی سر کلاس آخرم اتفاق می افتد. دومها که خیلی بی نظم و قانونند. اما بالاخره با ریستارت کردن لب تابم توانستم به همه ناملایمات تکنولوژی غلبه کنم و کلاسم را برگزار کنم. به نظرم جالب شد.
باید تمام برنامه های کلاسهایم را تا آخر سال بنویسم و به معاون آموزش بفرستم. بهم تا آخر آبان وقت داده. بیشترش مشخص است. باید زودتر بنویسم تا از کارهایم کمتر شود.
پایان نامه ای که شروع کردم به همکاری هم هست. سرچ کنم و مقاله ها را به ترتیب هر کدام نت برداری کنم.
می ماند شعرها و قصه هایم که می خواهم بنویسم اما چیزی به ذهنم نمی آید. بی چیز شده ام. بی کلمه ای برای نوشتن. حتی شبانه هایم هم بی مزه و تکراری است. امروز پادکست یک پنجره عطا را گوش دادم. درباره هشتگ می تو. با صدای قشنگ سهیلا گلستانی.اما چقدر تلخ و دردناک بود. چقدر جزییات تکان دهنده ای را نویسنده نوشته بود و چقدر دیر توانسته بود با خودش کنار بیاید و همه اینها را بعد از سی سال بنویسد و به کسی بگوید .بنویسد و منتشر کند و جایزه بگیرد. یکبار جستار نوشته و جایزه برده. به خاطر آزاری که سالها تحمل کرده.
حالا ذهنم را بالا و پایین می کنم و زندگیم را طور دیگری تصور می کنم. با تو تصور می کنم. بعد می بینم که تو خودت پایه همه چیز هستی و آنقدر احترام داری که همه عاشقت هستند و می خواهند که با ما همسفر باشی. تنها نمی مانیم. بهمان خوش می گذرد. و همه این کشمکش ها ناپدید می شود.
من چه بختی داشتم....
مسافران آینه به دست رسیدند. نور را به مردم خسته تاریک گریان تاباندند. فیلم مسافران بهرام بیضایی آنقدر مرتب و تمیز و قشنگ است که نمی توانم ازش دل بکنم. صحنه ها دقیق و زیبا چیده شده و با ریتم درست جلو می رود که خسته کننده نیست.
عکسی که به دیوار زده شده بود عکس پدر و مادر خود بهرام بیضایی است زمانی که مژده شمسایی دارد کابوس می بیند.
در همه آثار بیضایی کابوس وجود دارد چون در مستند عیار تنها می گوید من از بچگی احساس تفاوت می کردم با بقیه مردم. اینکه اجدادشان بهایی بودند و در ایران ضربه خوردند و زمانی که آیت الله فلسفی دستور کشتار بهاییت را داده بسیاریشان فرار کردند و گریختند.
مژده شمسایی می گفت وقتی نیاسان پانزده ساله شد ، رفتارهای غیرمتعارف با بچه شان را می دیدند و برای همین مهاجرت کردند.
بیضایی درباره دخترانش هم همین را گفت برای همین به سوئد رفتند.
دلم می خواست من می شدم مژده شمسایی و تو بهرام بیضایی من بودی. باهات ازدواج می کردم و تو هی می نوشتی و من بازی می کردم. چی می شد؟ الان هم تو می نویسی و من دلم پر می زند که نقش فاطمه قصه تو باشم همان که روی آب راه می رفت؟
مستند عیار تنها درباره بهرام بیضایی را دیدم ، خدا کند دیده باشی. وای از این فیلم قشنگ، چه روزهایی بر این مرد و خانواده اش رفته. چه ماجراهایی چه روزگاری. چرا همچنین نابغه ای که این همه نوشته نمی تواند در وطنش وطنش وطنش کارکند، معلم باشد و یاد بدهد؟ چرا نباید شاگردانی تربیت کند برای ادامه مسیرش؟
شیخ شرزین ما از اینجا رفته و امیدی نیست.
یاد کتاب دو جلدی از کارهای بیضایی افتادم که بهت هدیه دادم. تو هم باید بنویسی. باید بنویسی.
چقدر نمایشنامه هایش را در کتابخانه دانشکده که بودم خواندم. دلم می خواهد فیلم مسافرانش را دوباره ببینم.
آبان شد.
چند وقت است که ندیدمت و باهات حرف نزدم؟ این جمله مخاطب های بسیار دارد. من سالهاست که دور افتاده ام. من روزهاست که ندیدمت. من ماه هاست که آدمهای دوست داشتنی زندگیم را در آغوش نگرفته ام. این روزهای عجیب سال بیست بیست عجیبتر می گذرد. ذائقه ام تغییر کرده، دارم به رادیو راه دکتر شکوری گوش می دهم.
در پس زمینه درد دندان ادامه دار است و حتی با مسکن ها و آب نمک و دهانشویه هم قطع نمی شود. گاهی نبض ریز گاهی نبض های دردناک بزرگ، حتی دولا کردن سر هم باعث فشار و درد می شود. یک دندان تک افتاده لعنتی .
توی راه برگشت به خانه قسمت دوم پادکست غذایای ایرانی فهیمه را گوش دادم. خوشم می آید که یک موضوع به این سادگی را دارد از جوانب مختلف می سنجد و درباره اش بحث می کند و از آدمها سوال می کند. و کلیشه ها را می شکند.
کتابهای نشر نظری که چند سالی است از نمایشگاه کتاب برای دخترک خریده بودم در آورده ام تا بخوانم و ازشان در کلاسهایم استفاده کنم.
مامان امیررضا دارد یک دختر بدنیا می آورد. امیدوارم به خوبی و خوشی و سلامتی برایش باشد .
در این ماه پر از کار بودم و نوشتن کلاسهایم برای مدرسه و کلاسهای خودم. جا افتادن در کلاسهای آنلاین . یادگیری روشهایی که بشود بهتر و بهتر بود.
فقط کورس آنلاینم را تمام نکردم و فقط یک هفته اش مانده.
در کلاسهای تازه زبان زرافه ای دارم یاد میگیرم که شکرگزاری کنم. شکرت خدایا به خاطر سلامتی دخترم و خانواده ام.
اتفاقی که دیروز افتاد منحصر به فرد بود. ما نشسته بودیم در کنار دیوار آبی، منتظر بازدید از کلاس آنلاین کتی جان ماندالا که یکهو دیدم پسرک و دخترک نازنین دوست سالهایی دور در قاب لب تاب ظاهر شد. بعد قلبم داشت از جا کنده می شد. که سالها فقط نوشته های هم را خوانده بودیم و حالا صداهایتان و صورت ها و لبخندها و حتی طرز حرف زدن و نقاشی کشدن پسرک من را پرت کرد به سالهایی پیش.
داشتیم فیلم میدیدیم:
بنفشه آفریقایی و روزهای نارنجی. هدیه تهرانی در روزهای نارنجی خوب بازی نمی کرد یعنی حرف زدنش خوب در نیامده بود. دهانش باز نمی شد برای ادای لغات مثلا می خواست با لهجه باشد اما بدتر شده بود. موضوع فیلم هم شاید ماجرای تازه ای بود با چاشنی همه کلیشه های رایج تفاوت های نژادی ، نژاد زن و مرد، روستایی و شهری. اما قاب بندی های درختان پرتقالش را پسندیدم. سبز و نارنجی. فوق العاده بود. ردیف درختان پر از پرتقال، چیدن پرتقال، سبد های پر از پرتقال. این لحظه ها و سکانس هایش تماشایی بود.
بنفشه آفریقایی مشخص بود کار یک عکاس است. دکور خانه، پرده ها و رومیزی هایش، میز و صندلی هایش، حتی میز تلفن و کاغذهای چسبانده شده، کابینت سبز آشپزخانه و حیاط خانه، کارگاه چوب، اردکها و باران های وقت و بی وقت فیلم همه زیبا بود. لباس پوشیدن فاطمه معتمد آریا و موهایی که می پیچید تا صبح فر بخورد، دلپذیر بود. جورابهای قرمزش مثل جوراب پوشیدن خودم بود در فصل سرما. بعد مالیدن چغندر به لپهایش و رژی که می زد دلنشین بود. نخ پشمهایی که در دیگهای بزرگ رنگ می زد. سکانس اول فیلم معجزه آسا بود. زنی لم داده روی نخ های رنگ شده و اشک از گوشه چشمش زده بیرون. چقدر عاشقانه و قشنگ. من عاشق بنفشه آفریقایی ام. سالهاست نگهداری می کنم. بعد موضوع جذابش را دنبال کردم. ماجرایی بین زن و مرد ، زن و زن، مرد و مرد. و همه اینها خوب نوشته شده بود و بازی می شد. جملاتی که لحظات طنز ظریفی داشت که حال خوب کن بود. و چراهایی که یکی یکی می فهمیدی جز یکی چرا جدایی؟ و حالا دیگر خیلی مهم نیست. انگار آدمی دلنازک می شود و انسانیت مرزهای غیرت را در می نوردد.قشنگ بود.
با دوست تازه ای که در کلاس مربی هنر پیدا کرده ام حرف می زدیم. حالا می فهمم می شود در آستانه چهل سالگی دوستانی جوان پیدا کرد که از معاشرت و تجربیاتت لذت می برند. نوشتن برنامه و طرح درس برای کلاسهای هنر بهانه ای می شود که با آدمها ارتباط بگیرم. و بهشان کمک کنم. کلاسهای مدرسه امروز خوب پیش رفت.
برای هم حرف می زنیم بدون اینکه همدیگر را دیده باشیم و فقط چند جلسه کلاس آنلاین بینمان مشترک است. و یک کلیسا.
کلیسا ساگرادانای بارسلونای اسپانیا، که قشنگترین کلیسایی است که دیده ام. قرار شد با سها بنویسیمش. راستی سها یعنی چه ؟ باید ازش بپرسم.
فردا یک ماجرای خوب هم در پیش دارم. به غیر از چهار تا کلاس خودم و دندانپزشکی آن وسط یک کلاس از تجربه های کتی جان. و این یعنی خوشبختی کامل.
این دندانها امانم را بریده اند. خواب خوبی نداشتم. چند بار بیدار شدم. رگه های درد مثل برق گرفتگی از زمان مسواک زدن شروع شد. حالا این دندادن دردها که دارند دائمی می شوند می توانند از تردیدهایم نشات گرفته باشند یا دلیل علمی . ایمپلنت نیمه کاره، دندانی که پر کردگی اش ریخته و آن یکی که باید با لیزر فرسایش لثه اش ترمیم شود و دکترهایی که سر وقت هایی که کذاشته اند نمی آیند به خاطر کرونا و نبود مریض. درد می زند تا گوش چپم. دلیل دیگرش می تواند استفاده زیاد از هندزفری باشد. هندزفری که فقط گوش چپش سالم است.
درد
انسان با درد متولد می شود و با درد می میرد. زندگی با درد جریان دارد. درد دوری . درد نداشتن و حسرت ندیدن خیلی از چیزها. درد محدودیت. درد ناآگاهی و دانش. درد عشق. درد های شیرین و دردهای تلخ.
درد سه حرفی که هم پایان و هم آغازش یکی است و یک بخش دارد.
همانگونه که شاملو می گوید : انسان با نخستین درد آغاز می شود.