| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از از دست دادن دوستانم می ترسم، برای من دوستی نمانده ، برای همین چسبیده ام به باغ آلبالوی عزیزم و هیچ وقت دلم نمی خواهد از دستش بدهم. من تناقضات زیادی دارم اما باید تعادل ایجاد کنم.
برای فردا خانه های عروسکهای بچه ها را می خواهیم رنگ کنیم.
خانه را مرتب کردم، لباسها را شستم و ورزش کردم و غذا پختم.
بعد نشستم پای صحبت استاد تا شعر آیدا در آیینه شاملو را معنی کند. گوش می دادم و کار می کردم. گوش می دادم و می نوشتم. گوش می دادم و به کلاسهای فردایم فکر می کردم. گوش می دادم و به آیدا فکر می کردم که دوپرنده بی طاقت در سینه هایش آواز می خوانند. پیشانیش آیینه ای بلند است که خوشه پروین در آن پیداست و روزگار با دستهایش سپیده می زند.
چه قداستی !
صبح شده، انگار شنبه باشد اما یکشنبه است. هنوز خوابم می آید. این چند شب کم خوابیدم. اما روزهای آرامی را سپراندم. و این آرامش را باید یواش یواش خرجش کنم . فکر می کنم آرامش آنجا را ریخته ام در سرم ، قلبم و درونم و با خودم آورده ام. چقدر خوبم. خدا را شکر.
کرونا که نبود چقدر خوب بود و چقدر این طرف و آن طرف می رفتم و حالا آلودگی هوا به همه چیزهایی که بود و بیماری زا بود اضافه شده. باز صبر می کنیم به روزهای آسمان آبی مان، صبر می کنیم به بارش باران، صبر می کنیم به باد و برف ، صبر می کنیم به دیوارها که برگهای چسب رونده اش بالا می رود و دلم غنج می رود برای آن دیوار. کاشکی این دیوار خراب شه ....
کجایی؟ عکس بگذار و من را خبر بده که خوبی.
من دلم برای خانه ام تنگ خواهد شد اما تا زمانی که آبی آسمان را می دیدم هرگز دلم نمی خواست برگردم. یک کیسه برداشتم و تمام پللستیکها را جمع کردم. کیسه زباله مشکی رنگ پر شد از نایلون، ته سیگار ، قوطی سیگار، خوراکی ها ، زیر درختها قدم می زدم و گردو ها و به ها را نگاه می کردم و کیف می کردم.
حالا که رسیده ام خانه و روی تختم دراز کشیده ام دلم برا ی ستاره ها تنگ شد و اشتیاق بچه ها برای دیدن مریخ در گوشیم. برای دیدن ستاره های مختلف صف کشیده بودند و ذوق می کردند. صبح هم درباره طبیعت و تخریب محیط زیست با زباله هایی که به طبیعت برنمی گردند.
به نظرم کار خوبی نمی کنم که می نشینم و حرف می زنم درباره پذیرش خودم و خانواده آنها. به نظرم دفعه آخر است که در میان دیگرانی که آنها را نمی شناسند این همه حرف بزنم . آخرین بارم بود. اینجا می نویسم که دیگر هیچگاه درباره تفاوت خودم با آنها حرف نمی زنم. و ازشان بدگویی نمی کنم.
امشب ستاره و کوه و غروب دیدم . امروز آبی آسمان دیدم. کاش می توانستم اینجا بمانم با هزاران کتاب . با هزاران فیلم و موسیقی و زندگی می کردم تا همیشه.
آب هست. گاز هست. امنیت هست. برق و اینترنت.آبی پر رنگ آسمان هست و درختان گردو و به و خرمالو و کدوهای نارس.
این زمین اجدادی است. زمین خانه عزیز ما، خاک دوست داشتنی. چقدر می شود زنده بود و درک کرد. مادر زمین را.
این شبها دوباره و چند باره دارم سریال مرگ تدریجی یک رویا را می بینم ، سریالی از فریدون جیرانی در سال ۸۵. خیلی دوست داشتنی است. از همان مدل فیلمهاست که من خوشم می آید. خودم را می گذارم جای نویسنده ، جای ساناز، جای ناشر و هی تصور می کنم و خودم را می بینم بین سنت و مدرنیته دست و پا می زنم مثل مارال. دوست دارم در جلسه های شعر خوانی و داستان شرکت کنم. چیزی بنویسم. اما خب عاشق شدن را هم دوست دارم و بچه ام را. عاشق یک مردی که در خانوده ای سنتی با فکری روشن رشد کرده مطالعه کرده و استاد دانشگاه است. اما مسئولیت پذیر و مهربان است. این مرد واقعی است؟ وجود دارد؟ مرد خوب، مرد مرده است!!!!!! هاهاها
من دیگر عاشق نخواهم شد. عشق دردسر ساز است. نویسنده رمانهای گیتی و رویا مانده است بین ماندن و رفتن. بین دخترش و موفقیت جهانیش که بقول همسرش از طرف یک گروه و جهت سیاسی خاص است.
ستاره ها رو خط نزن
با همه این اتفاقها و بالا و پایین ها ته فیلم خوب تمام می شود. قرار است امیددهنده باشد. قرار است نجات دهنده باشد. باید چیزی به ما یاد بدهد. مهاجرت از راه های غیرقانونی بیشتر مواقع موفقیت آمیز نیست. مطمئنا دردسرساز و سخت است.
زن نویسنده وقتی بین خانواده و همسرش است می نویسد . چشمه و منبع الهام او عشق به شوهر و فرزندش است.
منبع الهام من کجاست؟
چرا اینقدر دلسردم؟ دلم جانی دوباره می خواهد.
دو تا پادکست گوش دادم که هر دو قشنگ بودند. اولی پادکست رادیو سانسور که دریاره فیلم سنتوری بود که پر بود از خاطرات گذشته وقتی گفت که در سال ۸۹ سی دی سنتوری بالاخره اجازه نشر داده شد من همان موقع سی دی را خریدم و هنوز دارم.
پادکست بعدی غذایای ایرانی بود که خیلی جذاب و تازه بود. از فهیمه خبرنگار مجله زنان که دوست مرمر هم هست که از دور می شناسمش. از زوایای مختلف درباره آشپزی کردن و غذا خوردن و پختن حرف زد با محبوبه و آسیه هم که قبلا در مجله بودند مصاحبه کرد. خاطراتشان قشنگ بود . و کتاب مثل آب برای شکلات و مستطاب نجف دریابندری و یک عالم چیزهای قشنگ.
نقطه طلایی امروزم این بود که یکی از شاگردهایم در غزل شماره ۳۴ حافظ که در کلاس با هم بهش گوش دادیم کلمه بهانه را شنیده بود و می خواست آن را نقاشی کند. می خواست آدمی بکشد که دارد گریه می کند. و من حسابی ذوق کردم. و عصر مامانش پیام داد که من بهش در کلاس گفتم مشکل خودته. باورم نمی شد. مشاهده من این بود که من آن کلمه را در آن لحظه نگفته بودم و چگونه بود که آنها شنیده بودند و از دست من ناراحت شده بودند. حالا در دوره ان وی سی که عصر کلاسش را داشتم برای کلاس گفتم و آنها هم به خوبی به من گفتند که مشاهده آنها چه بوده ؟ من نوشتم ناراحت شدم و متاسفم که این احساس به شما منتقل شده. درست است که بچه ها بدون اجازه میکروفن را باز می کنند و حرف می زنند و هر چه من اصرار بر نظم دارم باز آنها گوش نمی دهند و این باید در کلاس جا بیفتد. کمی قاطعیت بیشتر همیشه در کلاس من کم بوده. حالا دختری که در خانه موقعیتی هم شکننده تر از قبل دارد (شاید جدایی والدینش) با دلجویی من حالش بهتر شده بود. اما امروز همه با هم درباره حافظ حرف زدیم حتی دنبال این قطعه با صدای استاد شجریان گشتم اما کیفیت خوبی نداشتند. و نشد که ازش در کلاس استفاده کنم.
بعد مژگان جون بهم درباره کتاب شفای زندگی لوئیز هی گفت که می خواهم خواندنش را شروع کنم. درباره دندان درد گفت که بیشتر تردید و دودلی است که باعث دندان دردهای بی دلیل می شود. باید ثابت قدم بشوم، نه؟
در کلاس امروز درباره آیدا و شاملو شنیدم. شنیدم شعری است درباره خانه که دلم را لرزاند
خانهیی آرام و
اشتیاقِ پُرصداقتِ تو
تا نخستین خوانندهی هر سرودِ تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به راهِ میلادِ نخستین فرزندِ خویش است؛
چرا که هر ترانه
فرزندیست که از نوازشِ دستهای گرمِ تو
نطفه بسته است…
میزی و چراغی،
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده،
و بوسهیی
صلهی هر سرودهی نو.
می بینی خانه چقدر آماده و قشنگ و امن است برای یک هنرمند.چه عشقی باید در دل یک هنرمند باشد تا بتواند خلق کند، بیافریند ، بنویسد و بسازد.
داشتم فکر می کردم چرا من شاعر نیستم
چرا من نویسنده نمی شوم
چرا یک نمایشنامه خوب نمی توانم بنویسم
یا یک فیلمنامه درست و حسابی و واقعی؟؟؟
اگر احمد شاملو منبع الهامش آیدا بوده و پس از ازدواج با آیدا پناه امن و آغوشی پیدا کرده بود که بتواند شعر بگوید و این همه شعرهایی که فراموش نشدنی هستند.
من چه چیزهایی در زندگیم دارم؟
پناه من ، آغوش امنم کجاست؟
از چه چیزی بنویسم؟
اگر عشق انسان ساز و نجات دهنده است،
من چگونه ساخته شده ام ؟
عشق در درون من چگونه من را هل می دهد؟
چطور شور و انگیزه زندگی در من جاری می شود؟
دلم عشق می خواهد
دلم زندگی واقعی می خواهد
دلم شور بی حد می خواهد
باید خودم را دوباره از نو بسازم.
از عشق
دوباره آغاز کنم.
باید دوباره هنرمند شوم.
هنر و محبت از عشق پس داده می شود.
هنر و محبتم را نشر دهم.
بپراکنم.
باید خودم را پراکنده کنم در همه هستی .
صبح شده،
به آسمان نگاه کردم. ستاره ها را پاییدم. سرجایشان بودند. و داشتند می درخشیدند. دارم به پادکست جعبه منصور ضابطیان که درباره ده بخش زندگی استاد شجریان است گوش می دهم.
خیلی لذت بخش است. چه خاطراتی، چه روزهایی، چه روزگاری.
دیروز باید دندانپزشکی می رفتم مجبور بودم عکس دندان بگیرم، فهمیدم او پی جی را را یکباردر سال با بیمه می توانی پرداخت کنی و بقیه را باید آزادپرداخت کنی. و بعد رفتم بانک برای رمز پویا که گفت با ای تی ام هم می شود و بعد از جلوی دکه روزنامه رد شدم و طبق عادت همیشگیم روزنامه ها و مجله ها را دیدم که چه خبر بود از تیترهای شجریان و عکسهایش . برای اولین بار روزنامه ها گیرا شده بودند. دلم می خواست همانجا بایستم و مدتها نگاه کنم.
چه روزگاری روزهایی را می گذرانیم.
چه آدمهایی هستیم. ما چه لحظاتی را درک می کنیم. ده سال بعد چه احساسی خواهم داشت؟ چه خواهم گفت؟ چه چیزی مورد علاقه ام خواهد بود؟
قسمت جدید کات کلاب احسان عبدی پور درباره شهید آوینی بود ، خیلی قشنگ بود. صدایش مثل صدای روی مستند این خانه سیاه است ، مقایسه کرده بود. راست می گفت. یکبار یکهو صدای فروغ آمد توی ذهنم و چقدر شبیه بودند.
اپیزود های راغ پادکست رواق را هم گوش می دهم که فکر و حالم را تغییر می دهد.