بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

جمعه تعطیل تمام شد.

امروز به دوره علم خوب بودن دانشگاه یل سر زدم و هفته نهم و دهم را نوشتم اما هفته دهم یک مطلب دارد که باید تا چهارم اکتبر جواب بدهم. انگار کمی سخت به نظر رسید اما می توانم از گوگل ترنسلیت استفاده کنم. 

گوش چپم و دندان چپم هر دو درد گرفته اند . شاید به خاطر استفاده از هندزفری  باشد. می خواهم بخوابم که از صبح فردا باز هم یک عالم کار دارم برای انجام دادن. البته اگر سر و صدای طبقه بالایی بگذارد. که دارد دوازده می شود و هنوز آرام نگرفته اند. 

بابا برایم از شمال زمینی و سیر و میرزاقاسمی آورده . فردا ناهار میرزاقاسمی دارم. آخ جون.

این دو روز با مامان آرام گذراندم بدون اینکه به دعوای شدید چهارشنبه فکرکنم. جارو زدم . به گلدانها آب دادم و موقع رفتن تختها را مرتب کردم.

خرس

اگر هر روز ساعت هشت بیدار شوم خیلی خوب است و می توانم شب هم به موقع بخوابم. و به همه کارهایم برسم. همه اش در حال سرچ کردن و مطلب پیدا کردن برای کلاسهایم هستم. 

امیدوارم این هفته هم خوب و عالی بگذرد. باید مشاهداتم را می نوشتم ولی بیشترشان ارزیابی بود تا مشاهده.

هنوز این مطلب برایم جا نیفتاده.

دیروز فیلم خرس خسرو معصومی را تماشا کردم. لحظات آخر واقعا واقعا دردناک و وحشتناک بود طوری که من صدای فیلم را بستم.کدام پدری حاضر می شود دختر خودش را بکشد؟ یعنی دقیقا رومینا و پدرش، این مرد در فیلم و دختر و زنش. به استیصال می رسد؟ دلم می خواهد بدانم هر کاری هم کرده باشد که نکرده بود آیا مستحق مرگ هستند؟

سعی کردم از صحنه های برف لذت ببرم، برفی می بارید لابه لای درختان سربه فلک کشیده که کیف می کردم. آنقدر زیبا بود که دلم نیامد نبینم. باد می زد و برفها می ریختند. دلم برای برف تنگ شد.

چشمهایم از خواب می سوزند. امروز هشت صبح بیدار شدم. خوابم می آید.

اعتراض و بغض

رسیدم خانه بابا شروع کردم غر زدن . دخترک هم کمی تب داشت و استرس داشتم. شاید بخواهم توجیه کنم که بلند حرف زدم. اعتراض کردم به اینکه هر جا دوست دارند می روند و رعایت نمی کنند. دلم نمی خواهد مریض شوند و غصه ای اضافه کنند. اما کو گوش شنوا. تازه به من هم گفتند دیگر نیا. اگر فکر می کنی که مریض می شوی و می ترسی نیا. مگر می توانم تحمل کنم؟ دخترک از وقتی که به خانه برمی گردیم تا خود چهارشنبه هر روز می پرسد چند روز دیگر می رویم خانه مامانی. گناه دارد. بچه ای که باهاشان بزرگ شده و هر روز دیدنشان رفته و یکسال با هم در یک خانه بوده ایم طاقت چهار روز را ندارد. یادم هست وقتهایی که میخواستم به خانه شاپور برگردم بغض میکردم و گریه می کردم. و هنوز این حس موقع رفتن از خانه پدری هست. نمی دانم چرا. ولی سختی هایی که در زندگی دارم من را به گذشته ام به زندگی با آنها مشتاق نمی کند اما بودن با آنها و داشتنشان بهم آرامش می دهد.

شکرگزاری هایم را نوشته ام اما مشاهده ای ننوشتم. خیلی سخت است که مشاهده کنی و درونش انتقاد یا تذکر یا ایراد نباشد. بعد تازه عادت کنی اینطوری فکر کنی و حرف بزنی.این دیگر خیلی سختتر است.

مدرسه دخترک بالاخره به خودش آمد و واتس اپ گروهی تشکیل دادند. سطح اجتماعی آدمها در این گروه به خوبی مشاهده می شود. نمی خواهم قضاوت کنم اما مشخص است که در چه جامعه ای زندگی می کنم. 

باید مطالبم را آماده کنم و روز شنبه اعلام کنم که در گروه صحبت خواهم کرد. و آخرین جلسه مان خواهد بود. حیف شد. واقعا کاش می توانستم باز هم در ارتباط با ماندالا پیش بروم.

روزهای دوشنبه و سه شنبه پر از کلاس هستم. استرس قطع شدن برق و اینترنت بهم می فهماند همین دو روز کافی است. 


شوک نیمه شب

با صدای جیغ و گریه وحشتناک بچه همسایه بیدار شدم. و هنوز که هنوز است خوابم نبرده. صبح ساعت نه کلاس دارم و آلارم گوشیم را روی هشت تنظیم شده. آمدم روی کاناپه آبی و دارم به پادکست چنل بی قسمت سوم آتیلا امبروش که شروع به دزدی کرده در بوداپست.

همه اش دارم به کارهای هنری نقاشها و کسانی که می شناسم فکر می کنم که ازشان ایده برای کلاس بکشم بیرون.

یک کم دیگر می روم توی اتاق تا بخوابم. یعنی امیدوارم خوابم ببرد.

شاهنامه خوانی پر از غلط فراستی را در اینستاگرام  در برنامه کتاب باز دیده بودم اما حالا آمده معذرت خواهی کرده . به نظرم مثل حرف خودش وقتی آدم چیزی را دوست دارد دانشش را می برد بالا. و کلی عذرخواهی کرده بود و این یعنی نقد درست. 

در حد مرگ خسته ام

چیزهایی که امروز یاد گرفتم و برخورد داشتم زیاد بود. کلاس ارتباط بدون خشونت که بهم یاد داد ارزیابی با مشاهده فرق دارد. من ارزیابی می کنم یکسره و دست از این کارم باید بردارم و بفهمم فرق این دو باعث می شود زبان حرف زدنم تغییر کند. 

باید دفتری داشته باشم برای شکر گزاری. بنویسم که خدایا شکرت من امروز ناهارم را به موقع درست کردم. مدرسه مخصوصا کلاس دوم ها امروز خیلی خسته ام کردند . اما به نظرم جلسه بعدی با قدرت بیشتری وارد خواهم شد.

یاسهای حیاط روی پشت بامت را دیدم. یاسها در باد می رقصیدند و یک ریسه ظریف خوشگل روی گلهایت کشیده بودی با سلیقه من. دراز کشیده بودی و ابرهای امروز را برایم فیلم گرفته بودی. آخ ....

صبح هشت بیدار شدم. موهایم را بستم و بافتم . قهوه ام را خوردم و کلاس بعدی چای خوردم و کلاس بعدی میوه. و کلاس بعدی ناهار. ورزش کردم و بعد با گروه زبان زرافه ای ها دوره تازه را شروع کردم.

عالی ام.

آنقدر خسته که حد ندارد. و این خستگی را دوست دارم.

کلاس پشت کلاس

امروز دخترک باید به مدرسه می رفت و دقیقا وسط کلاسم بود. حیف شد فقط یکی از فعالیتهایی که نوشته بودم بگویم. اما خب جلسه آخر هنوز وقت داریم. خیلی کلاس خوبی بود. بعد از آن کلاس خودم با یک شاگرد چون بقیه غایب بودند، و بعد جلسه مدرسه بود دریاره اینکه اسکای روم باشند یا بیگ بلو باتن . آخر هم قرار شد فردا در بیگ بلو باتن باشیم . امیدوارم اولین جلسه ام خوب باشد. 

سرم دارد منفجر می شود از خواب و خستگی. شعر امروز کلاس خانم دکتر درباره تایتانیک بود که تامس هاردی گفته بود. درباره کشتی که الان کف اقیانوس است  و لجن تمامش را فراگرفته، همان کشتی که از زیبایی کم نداشت و همه جایش طلایی بود. 

خیلی شعر جالب و قشنگی بود.

تمام ایده هایم برای کلاس هفته آینده ام را نوشتم. کلی ایده های جذاب.

مشکوک به

امروز همه اش در حال دویدن بودم، در مدرسه ،در پله ها ،در ماشین،  در کرونا کار معلمها واقعا دو برابر شده ، معلمهای اصلی بیشترین زحمت را می کشند و واقعا نادیده گرفته می شوند. در انگلیس حقوق یک معلم بالاترین حقوق است چون سختترین کار را معلمی می دانند و هر کسی به این راحتی نمی تواند معلم شود و باید کلی دوره های مختلف را دیده باشد. 

همینطور ایده های مختلف برای کلاسهایم به ذهنم می رسد. اما کیفیت نرم افزاری که مدرسه انتخاب کرده پایین است و هنوز هیچی نشده هی در حال شکایت هستند. قطع می شود. از کلاس بیرون می افتند. خیلی وضعیت بغرنج و بدی است.

امیدوارم کلاس من به خوبی پیش برود. 

احساس می کردم چیزی در گلویم ول میخورد . تند تند آب نمک قربره کردم. دوست دارم قوی و سالم باشم و جز این نخواهد بود.

امروز بعد از مدتها گل آفتابگردان خریدم اما خیلی گران شده بود یعنی من که همیشه از برادران رجبی در معروفترین گوشه معروفترین میدان شهر این برادران را می شناسم و همیشه از این دو گل می خرم و کیف می کنم. اما می گفتند آفتابگردان صدو وبیست هزار تومان شده و به من می گفتند امروز بعد از یک ماه آمده پنجاه تومان پنج شاخه. و من دل را به دریا زدم با مریم و یک دسته از این سفید گول گولیا دو دسته گل قشنگ برای خودم و مامانم و الی که دخترک را پیشش گذاشتم درست کردم. بوی مریم همه جا را برداشت همین طور که ته چین میخوردیم و حرف می زدیم و کیف می کردیم . گاهی از غم گاهی از شادی می گفتیم. 

کارهای فردایم را مرتب کردم فیط نمی دانم غذا چه درست کنم ها ها ها

از دیشب که بابای سبزعلی فوت کرده خیلی بغضم گرفته، همه اش عکسهای پدرش را می گذارد و استوری می کند و روضه می خواند. دل آدم کباب می شود برایش. خیلی تنها شد.

ریحان هم امروز ناراحت و غمگین بود از دست اینکه خواهرش در بند اعتصاب غذا کرده و همه یکی یکی بهش پیام می دهند و تعجب می کنند و یا سوال می پرسند . حالش بد بود. من هم دیده بودم مدت اقامتش را بند.و نمی دانستم این همه داغون شده. خدایا درهای همه بندها را باز کن. این مملکت دیگر جای ماندن نیست. اون دو تا جوانی که کافه وی را می گرداندند هم از ایران رفتند. چه می شود کرد؟ چه می شود کرد ؟ یعنی با این دلار من می توانم به رویای سفر دور دنیایم برسم؟

صبح پنجمین روز پاییز

دارم برای دومین بار پادکست آتیلای چنل بی را گوش می دهم.  صبح شده و نور خورشید همه جا کاملا پهن شده ، برای امروز پادکستهای جدیدی که آمده را گوش بدهم و تکلیف کلاس های هفته ام را روشن کنم. 

در پیج هدی بحث این شده بود که به عنوان کسی که سفر با کوله را به عنوان یک فرهنگ دارد جا می اندازد ، و حالا به سفر تبلیغاتی یونان رفته اشتباه کرده و اینطوری یک سری از مخاطبانش را از دست می دهد. نظرات مثبت و منفی زیاد بود. به نظرم حرف پانته آ هم خیلی درست بود که این کار برای بلاگر حرفه ای طوری است که یک برند آب پرتقال می فروشد، تغییر می کند و آب سیب هم اضافه می کند ممکن است یک روز هم دستگاه آبمیوه گیری بفروشد اما اگر روی برود سراغ شامپاین اینگونه دیگر کسی آب سیب و پرتقالش را نخواهد خرید و مشتری های مربوط به آبمیوه را از دست خواهد داد.پانته آ دارد درس همین را می خواند و در پادکست هلی تاک از ارزشهاش صحبت کرد ، از آنجا می شناسمش.


اولین جمعه پاییز دردناک

امروز هی پختم  و شستم و دستهایم را کرم زدم. وقتی خانه مامان ظرف می شورم با مایع ظرفشویی اصلا میانه خوبی ندارم. گاز را تمیز کردم، یخچال  را، خانه را جارو زدم. تنها کار مثبتم  دیدن جلسه هفته قبل کلاسم بود و نوشتن نکات درس در ورد بود و پی دی اف گرفتم و در کلاس گذاشتم.

برای  فردا ظهر ناهار دارم. باید کارهای کلاس یکشنبه و دوشنبه را فردا انجام بدهم. شنبه که به حانه بروم بعد به کلاسهای روز سه شنبه ام برسم. 

اتفاق ناگوار امروز فوت پدر مریم سبزعلی  بود. پنج شنبه با مربم کاظمی کلی با سیاوش تصویری حرف زدم و اتفاقا حال پدرسبزعلی را پرسیدم. مریم هم ماجرای کامل مریضی را برایم توضیح داد. اما امروز صبح ایست قلبی کردند و خود سبزعلی هم استوری کرده بود که قرار بوده شنبه به خانه بیاید و قلبم آتش گرفت. طفلکی مامانش را که خیلی سال پیش از دست داده بود و حالا خودش مانده و سه تا از خواهرهاش. بچه هم ندارد و خیلی تنهاست. کاش حداقل بچه دار می شد.

چه روزهای عجیب تلخی است. هر لحظه خبر مرگ ....