بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

مى توانستى بیاى تا کوچه هاىمان و ببینى چقدر خاطرات پررنگند در آن برف سنگین و ما چقدررکمرنگیم.

چقدر دلم برایت تنگ شد. دعا کردم بیمارستان آمدنت به خیر و خوشى تمام شود. 

مهمان مامان را نتوانستم تمام ببینم یاد روزى افتادم که با هم رفته بودیم ببینیم. چقدر گذشته ، چه کارهایی مى توانستم بکنم و نکردم. سمجتر باشم. قویتر و مهربانتر. شاید آنوقت همه چیز فرق کرده بود.


تعطیلاتى که به هیچ دردى نمى خورند. هواى کثیف و ماندن در خانه. تنها کارى که کردم نشستم فیلمهاى کیارستمى را مى بینم. با دقت و مطالب مربوط به فیلمش را در کتابى که داشتم دوباره در آوردم و خواندم. شاید برای دخترک بیسکوییت پختم.

وقتى در قشر متوسط رو به پایین زندگى کنى همین است، باید در دود و سرب آرام آرام جان بدهى. نه ناى رفتن دارى و نه ناى ماندن.

در این مملکت کارى مى کنند که فرار کنى یا جان بدهى.

خیلى منصفانه است؟

اشکم در مى آید. این زندگى است؟ کوچکترین حق طبیعى یعنی تنفس در هواى تمیز هم نداریم.

امروز اول دى ماه است.

وقتى که روتین نیست وقتى هوا خوب نیست وقتى در خانه زندانى هستى 

هیچ چیز سر جایش نیست.

آفتاب در آمده تا با قدرت بر بدبختى هاى این شهر بتابد. آنجا در گوشه گوشه شهر هر کس درد خاموش ، پیدا و پنهانى دارد که به زبان بیاورد یا نیاورد ، دردمند است. 

دیشب دورهم بودیم  مثل همه شبهاى دیگر. و خدا را شکر مى کنم که همه سالم هستیم و حداقل و کوچکترین شادى را داریم. با هزار قسط و بى پولى اما باز هم دور هم هستیم.

فقط آدمهائى که نیستند راحتند و ما دلتنگ دلتنگ.

کاش مى شد از اینجا رفت و دیگر برنگشت. این چمدان خیلى وقت است که آماده است.

بعد از سه روز زدیم بیرون همان شش صبح در تاریکى، در سرما و بخار شیشه. به پادکست گوش مى دهم تا برسیم.

نمى دانم هوا تمیز است یا نه ؟ چیزى پیدا نیست.

انگار باید چیزى مى نوشتم.

نمى دانم چه.

اما بهت زنگ زدم بدون اینکه حرفى داشته باشم. 

بعد تو دلت مى خواست حرف بزنى و حالم را بدانى اما من حرفى نداشتم که خوشحالت کنم.

هیچ فیلمى ندیده بودم، هیجان زده از هیچ کتابى نبودم.

تاتر نرفته بودم. سینما نرفته بودم. حتى این هفته برایت عکسى از پیاده رویم نفرستاده بودم. چون نرفته بودم. این هفته شلوغترین و بى برنامه ترین و با برنامه ترین هفته ام است.

نشد بهت بگویم که عروسى دعوتم.

فقط عکسهاى ٢٠١٤ تا ٢٠١٩ ام را مرتب کرده بودم و تاریخ زده بودم. هر وقت که موهایم را کوتاه کرده بودم، آن موقع که چترى داشتم، وقتى دخترى شده بودم با موهاى قرمز.وقتى بنفش و آبى شده بودم. وقتى آرایش کرده بودم، وقتى رفته بودم عروسی.

همه اینها را با دقت دیده بودى و چاقى حاملگیم رفته بود و شده بودم من  پنجاه کیلویى سابق. حالا منتظر عکس ٢٠٢٠ خودم هستم.

روزهائى که با من رفته است. تلخ و شیرین، با عشق و بدون عشق. خوشحال بوده ام یا غصه داشته ام.

عکسها زنده گیم را بهم نشان دادند. لاک زده و بزرگ لبخند زده بودم . پیر شدنم را بهم نشان دادند. موهایم که یکى یکى سفید شدند. دخترکم بزرگ شده و خودم به سمت چهل سالگى پیش مى روم.

دخترکم بزرگتر مى شود و من همانم. همان که از شنیدن صدایت ، صداى پیرنشده ات، هیجان زده مى شود.

همانم که به خودم تلقین مى کنم همان ذره کوچکى هستم در هستى که مى خواهد روحش در جریان کائنات حل شود و اینقدر به همه چیز گیر ندهد و رها کند.

بیستم آذر ٩٨

مى آمدم اینجا بنویسم می دیدم کار نمى کند. هوا این چند روز وحشتناک آلوده بوده و ما از خانه بیرون نرفتیم. خدا را شکر مى کنم بابا شمال است و مامان می رود مشهد تا آخر هفته و اینجا نیستند. ما هم بالاخره جورى سر مى کنیم. اما این درمان است؟

هفته آینده چه ؟ باز تعطیلی؟ باز ماندن در خانه ؟

اینکه نشد راه حل! 

وضعیت اسف باری است. وضعیت کشنده ای است.


چطورى باور کنم که آسمان آنجا و اینجا یک رنگ است؟ سمانه رفته فرانکفورت و یکسال نیست و من توى دورهمى لگو هم او را نخواهم دید. مى گویم من دلم پر مى کشد یک لحظه دوستم را در برلین ببینم و تو آن وقت دلت براى اینجا تنگ شده؟

آره دلش تنگ شده. گرفته و دلش مى خواهد اینجا باشد و من دل مى خواهد هر جایی باشم جز اینجا.

امروز که من را فقط به یاد تو مى اندازد. کاش زودتر تمام شود امروز تا حالم از این حال بیرون بیاید.

ازت بیخبرم،

مثل همیشه ها.

مثل وقتهایى خیلى دور که تو نبودى.

حتى عکس نگذاشته اى.

لطفا یک عکس به اشتراک بگذار تا خیالم راحت شود.

شروع تازه

دوباره بعد از سالها داشتن کلاس در کلوپ هیجان زده ام مى کند. با مربى هاى تازه و محیط جدید و درسى تازه. موقعى که دوره اش را مى دیدم بسیار برایم جذاب و هیجان انگیز بود. منتظر شروع کلاسم.