| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
صبح بالاخره در مدرسه با مرمر حرف زدم و آنقدر هیجان زده و دلتنگ بودیم که نمی دانستیم چه باید به هم بگوییم. مثلا اینکه پسرکش تب داشته و مریض بوده، تولد دوسالگیش بوده، در این یک هفته مرمر گریه کرده و حسابى دلش گرفته و به من گفت ناامید نشوم. بعد من توى دلم یادم افتاد چقدر این یک هفته حالم بد بوده، چقدر عر زده بودم، چقدر گریه کرده بودم، چقدر دلم گرفته بود، اما با مرمر که حرف هیچ نگفتم. فقط مى خواستم صدایش را بشنوم، بهش بگویم تو نگران ما نباش.
زندگى جریان دارد، دیدم که همه آنها که آن طرف بودند بدون ماها دلتنگ و سرگردان بودند.
با هاله هم حرف زدم ، خوب بود و در خانه بود. آخر امروز یکشنبه بود.
با کاغذهایى که داشت دفترهاى کوچک درست کرده، اسم هر کدام را چیزى گذاشته، مثلا حیوانات جنگل زیبا، کتاب جزیره، گلهاى شهر زیبا... بعد صفحه هاى سمت چپ نقاشى کشیده، سمت راست توضیح نقاشى سمت چپ است. بعد داستانهایش را براى من مى گوید من مى نویسم. آخر این نوشتنت به من رفته ، کتاب خواندنت، نقاشى کردنت... و من نمیرم برات؟
منتظر امروز بودم، روزى که تو انتخاب کنى.
از وقتى کوچک بودى با هم چقدر خاطره داریم، حالا انگار برادر کوچکم دارد قشنگترین روز زندگیش را جشن مى گیرد.
خوشبختیت روشن است چون خیلى باهوش و مهربان هستى.
نهایت آرزویم همین است.
آرزو کردن و امید داشتن قشنگترین بخش زندگى است،با رویا داشتن همه چیز رنگى و قشنگتر است.
مطمئنم.
دیشب مجله شماره چهار حوالى را خریدم و تا الان تا چهل صفحه اش را خواندم، چون خودمم درباره پل نوشته بودم و نوشته ام مورد قبول واقع نشد دوست داشتم بدانم از چه مدل نوشته هایى خوششان مى آید، که البته نوشته من بیشتر یک خاطره شخصى بود تا چیزى جالب درباره پل و کارکرد آن در فضاى شهرى.
حیف که شماره استادیوم را نخوانده ام، بعد از تمام کردن شماره پل حتما استادیوم را هم شروع خواهم کرد. بسیار خواندنى است.
یک ساعت زودتر از آلارم ساعتم بیدار شدم و لم دادم و مجله خواندم.
امیدوارم این شنبه دوست داشتنى تر از همیشه ها باشد.
نمایشگاهى که رفتم، هم حالم را عوض کرد و هم ساسا را دیدم.
خیلى وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم. همانطور جذاب با ماتیک صورتیش، همدیگر را در آغوش کشیدیم.
برایش شله زرد برده بودم و خیلى خوشش آمد، رفتیم در نشر هنوز روی همان صندلىها در ایوانش نشستیم و من چاى خوردم و او هم شله را. خوب شد تنها نماندم خانه و تا نشر ثالث آمدم و کارها را دیدم با عنوان سیگورات،
بابک حمیدیان و مینا ساداتى هم آمدند و کارها را دیدند،
من از آن ظرف که تویش ته سیگارها خاموش شده بود خیلی خوشم آمد ، مخصوصا از ته سیگارهایی که رژ داشت.
از صبح که آشپزى کردم فهمیدم که از نظر علمى بوى سبزیجات و مواد غذایی هورمون شادى در بدن تولید می کند.
حالم بهتر است وقتی آشپزى مى کنم.
ساعت دو و ده دقیقه نیمه شب:
وقتى ماه نو شروع مى شود، مى نویسم که چه کارهایی انجام داده ام، چه کتابهایی خوانده ام و چه فیلمهایی دیده ام. این ماه برعکس ماه قبل بسیار پر برکت بود و فیلمهایی که دیده ام خیلی بیشتر از قبل بود.
این ماه توانستم بعد از مدتها که به خانه جدید آمده ام بتوانم سینما بروم. و فیلم مسخره باز را ببینم. فیلمى که کلاژى از فیلمهاى تاریخ سینما و یا شاید فیلمهای محبوب کارگردان بود. به نظرم على نصیریان خیلی فوق العاده بازى کرده بود.
این ماه تقریبا بطور مدارم پیاده روى هایم در روزهاى شنبه و چهارشنبه را انجام دادم به غیر از این هفته آخر به خاطر برف.
این ماه نشد که یکى از جاهای دیدنى که با الهام قرارش را گذاشته بودیم ببینیم.
هفته سوم و چهارم دچار بحران شدم و حالم خیلى بد بود اما الان آرامش برگشته و این را مدیون همه صحبتهایت هستم، هیچ کس به این خوبى نمى توانست آرامم کند.
کتابهاى صوتى که گوش دادم : مسئولیت پذیرى علی صاحبى بود که به خاطر قطع شدن اینترنت کامل نشد. اما سوکورو تازاکى و سالهاى زیارتش یکى از جذابترین کتابهاى موراکامى بود که دوست دارم باز هم گوش بدهم.
این ماه پر بود از آب انار و سیب و لبو و هویج و پرتقال و لیمو شیرین که به نظرم تلاشم براى تازه خوردنشان خیلى ستودنى بود، با اینکه خسته مى آمدم خانه اما آبمیوه همیشه حضور داشت.
ساعت یازده و چهار دقیقه:
رو آوردم به کتاب آشپزى که مامان پرپر بهم کادو داده بود و چقدر خوب است.
اما در این اوضاع مى فهمى آنها که واقعا دوستت دارند، چه کسانى بوده اند؟
انگار بعضى فقط در دنیاى مجازى حضور داشتند حتى اگر واقعیتشان را بشناسى.
ساعت هفت و سی و چهار دقیقه صبح: هنوز خوابم مى آید . دیشب داشتم تا ساعت دو فیلم جوانى را مى دیدم و باز هم نصفه خوابیدم. الان هم دخترک بیدارم کرد که دستشویى دارم و گلویم مى سوزد. بهش شیر و عسل دادم و بردمش دستشویی، آمدم دراز کشیدم روى کاناپه آبى، بعد یادم افتاد داشتم خواب مى دیدم که توى ماشین بودم و به مِمُل ، دوستى را معرفى مى کنم به نام الهام. و بعد ممل مى گوید نامزد کرده ام با یوسف انارى، نمى دانم کیست؟ اما انگار در خواب مى شناسم و از بچه هاى دانشگاه است و یزدى است. دلم برایش تنگ شده اما در خواب همانطور معمولى رفتار مى کنم انگار نه انگار که سه ماه و نیم است ندیدمش. بعد پیاده در برف راه مى افتیم، تعدادى از فامیل را مى بینم که پیاده مى آیند. یاد تورى مى افتم که قرار شده طراحى کنم و بنویسم و همه را ببرم. مى توانم از این راه پول دربیاورم. مطمئنم.
مریم بهم پیام داده و پیامم را خوانده ، خدا را شکر آنها هم خوبند. هایده جون دیروز پیشنهاد داد وسط نشان کتاب هایم تلق بگذارم. گفت فوق العاده مى شود.
دیروز بهم گفت باید کارهاى هنرىم را دوباره شروع کنم، دارم فکر مى کنم چکار کنم؟
صبح شده، اینجا باران شدید مى بارد، خسته ام.
هیچ چیزى سرجایش نیست. من جایی که باید باشم. باید همیشه خودم را راضى کنم به همه این چیزهایی که هست و دارم. و اگر راضى نباشم یعنى که ناشکرم، یعنى پرتوقعم.
دلم نمى خواهد صداى کسى را بشنوم، حتى کسى را ببینم.
دلم مى خواهد در تاریکى خودم تا ابد فرو بروم.
انگار مچاله شده ام و از هر طرف بهم ضربه مى خورد. مثل یک قوطى فلزى کوکا.
سال نود اشتباه کردم و حالا تاوان پس مى دهم. دور باطل این جریان دیوانه کننده است. و بعد هم به من مى خندد.
دیروز که به خانه برمى گشتم دلم مى خواست حرف بزنم، دخترک خوابش برده بود و من آرام به سمت خانه مى رفتم. آنجا پل است و زیرش ریل قطار است ، آنجا را خیلى دوست دارم. دوست دارم یکبار وقتى قطار عبور مى کند ببینم. و دیروز یکهو درختانى را دیدم که برگهایشان قرمز قرمز بود. دلم مى خواست پیاده مى شدم و مى رفتم از نزدیک مى دیدم، انگار یک باغ بزرگ بود و این درختان در کنار دیوار بود. درختانى بلند با برگهاى قرمز. واى خداى من این قشنگترین چیزى بود که پاییز امسال مى دیدم ، کاش حواسم باشد امروز هم ببینم.
ساعت هشت و سیزده دقیقه:
زود رسیدم مدرسه، نشسته ام توی ماشین تا هشت و نیم شود و به کلاسم بروم.
توی راه کوه های سفید مقابلم را می دیدم و دیوار بلند زندان اوین را هم. کوه زیبا شده بود، احساس یک زندانى را می فهمم ، شاید برف را دیده باشد، درختهای کوتاه و بلند کوه را دیده که سفید شده و دلش خوش شده به قشنگیش اما آخرش یادش افتاده که در زندان است و دلش گرفته، دل من هم همانقدر گرفته.
باید برسم به سطحى که زندگیم را نبینم.
مگر می توانم زندگیم را نبینم؟؟
ساعت چهار و بیست و سه دقیقه:
وقتى داشتى باهام حرف مى زدی، روی برفهاى باقیمانده قدم مى زدم و جاى کفشم را نگاه می کردم ، وقتى از دانشگاه مى گفتى که بهترین روزهاى زندگیم بوده تا الان، یک تکه شاخه شکسته از سرو با میوه هاش جلوى پایم بود، برداشتم. بو مى کردم و به حرفهات گوش میدادم و کیف میکردم که هنوز یک نفر من را دوست دارد، بعد چشمامو میبستم و دلم میخواست مثل قدیم بوی عطرت بچسبه به لباسم.
نمیتونستم عکس شاخه رو برات بفرستم اما برش داشتم، مثل یک پیام مقدس، و حالا آوردمش خونه،
می ذارمش روی طاقچه آبی رنگ، انرژى خودتو و دوست داشتنت و حرفهاتو نگه می دارم ، خداکنه زیاد زیاد دوووم داشته باشه.
تنها چیزی که می مونه دلتنگی زیاده.
ساعت یازده صبح:
دیدن هاله براى دومین بار و در آغوش کشیدنش و ماندن عطرش روی لباسم احساس خوشبختى کردم.
هایده جون انگار هیچ عوض نشده بود و او چنان با محبت ازم تعریف کرد و من لازم داشتم و در زندگیم امروز را لازم داشتم.
چقدر من را پیشتاز می دانست مثل تو.
چقدر خوشبختی آسان برمی گردد.
چقدر آل پاچینو در carlito s way متفاوت بازى مى کرد. قشنگ بود. و هر چه فیلم در این چند روز مى بینم همه دردناک تمام مى شوند.
از این دنیا خسته شدم، از جهالت و نادانی، از بیشعوری.
کتاب کیارستمی، پشت و روی واقعیت را بالاخره تمام کردم، قسمت آخر درباره فیلم مثل یک عاشق بود. خیلى جالب نکات فیلم را گفته بود و هر چه از کتاب خواندم افسوس خوردم که این کارگردان دیگر نیست و تصمیم دارم دوباره فیلمهایش را ببینم.
درگیر بودم، درگیر کلمات، درگیر حرفهای مفت که تمامی ندارند. کى خلاص مى شوم؟
کى ؟
خدایا نجاتم بده.
همه به وبلاگ برگشته اند، اما من هنوز سالهاست همینجام.
بیدار شدم، بدون اینکه ساعت زنگ بزند. انگار آسمان باز شده، اما خب معلوم نمى کند. الان آماده ام، دیشب آنقدر خسته بودم که قبل از ساعت نه خوابم برد روى کاناپه. بعد دخترک فنجان را زد شکست و با صدایش بیدار شدم. گریه مى کرد که وقتى چشمهایم را مى بندم خوابم نمى برد ، با خواندن مجله راضیش کردم و دادم دست پدرش. و اصلا نفهمیدم کى خوابشان برد.
روز شمارى مى کنم براى روز تعطیل، که فیلم ببینم، کتاب بخوانم و براى خودم باشم.