بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

سعی می کنم فضای خودم را عوض کنم، کتاب تازه بخوانم، جاهای تازه بروم که وقتی همان رفتارهای قدیمی اش را تکرار می کند و بیشتر قولهایش را زیر پا می گذارد و یادش می رود، بتوانم تحمل کنم. 

رفتارهای مسخره ای که همیشه وقتی از دیگران می شنیدم یا می دیدم تعجب می کردم، حالا سر خودم آمده.


از پنجره اتاقم صدای تیر اندازی می شنوم. چیز عجیبی نیست.

دیشب یکهو از خواب پریدم و دنبال دخترک گشتم. بعد هراسان به اتاقش رفتم. دیدم راحت توی تختش خوابیده.

از پنجره بیشتر خواهم نوشت که مثل آن سریال بچگی که وقتی ساعت دوازده می شد و در مخفی باز می شد به دنیای دیگری، این پنجره هم باز می شود به دنیای مردمان دیگری که پشت دیوارند و نمی دانند کسی صدایشان را می شنود.

شهاب باران

امشب که ساعت از نیمه شب گذشت، حتما به آسمان نگاه کن. قرار است از آسمان باران ببارد. قرار است نورباران شود. قرار است نگاهت روشن شود. من که حتما امشب بیدار می مانم و سرم را بالا نگه می دارم و یکی یکی آرزوهایم را می شمرم. آرزوهای خودم و دخترکم را. نترس از اینکه دیگران بهت بخندند و تو را گرگ بنامند. نترس که به تو و آرزوهایت بخندند. نترس که دیگران دیگر دوستت ندارند. آن دیگران اصلا مهم نیستند. مهم تو هستی که شادی و برای خودت و دخترکت دنبال شادی می گردی.قرار امشبمان با آسمان را فراموش نکن. یک بامداد . نزدیک برساووش آسمان.

زنانی هستند که وقتی سوار سرسره آبی می شوند، به کل زندگی فکر می کنند. به اینکه چقدر سریع و تند می گذرد. مثل همین تونل تاریک و روشن می شود. ترسناک و آرام می شود، گاهی. و بعد آنقدر زندگی بالا و پایینشان می کند که در آخر هر طور که توی آب بپرند فرقی ندارد. هیجانشان در همان جیغهای ابتدایی تونل تمام می شود. زنانی هستند که تمام غصه هایشان را می ریزند توی شادی های جمعی. شاید اگر از بیرون کسی آنها را می دید فکر می کرد، چیزیشان شده. اما من خودم یکی از همانها بودم که دلم می خواست در لحظه به چیزی فکر نکنم. برقصم و توی آب شادی کنم. همراه همه در موج بالا و پایین شوم و بی خیال این همه روزهای تاریک شوم.باید تفریح کرد وگرنه روح آدمی می پوسد و می گندد. هیچ کس دلسوزتر از خود آدم نیست. باید دنبال شادی دوید و از دستش نداد.

یکشنبه 17مرداد

بیست و پنج ماهگی عزیز

امروز دخترک بیست و پنج ماهه شد. گاهی آنقدر آگاهانه حرف می زند که فراموش می کنم که کوچک است. دختر کوچکم است. فکر می کنم خواهر بیست و پنج ساله من است. مثل همین حالا که روی پایم خوابیده بود، می گفت تکیه بده. حواسش به همه چیز است. یا مثلا عکسهای روی لباسم را هر روز می پرسد. دوچرخه را می گوید دوخرچه، آلبالو را آبلالو، اما بقیه کلمات را آنقدر قشنگ و زیبا می گوید که دلم می خواهد هزار بار آن کلمه را بگوید، فازه من را صدا می کند. یعنی منم دو ساله بودم همین طور حرف می زدم و دل می بردم؟  می خواستم بنویسم که در آستانه گذر از دو سالگیت چه کارهایی انجام می دهد. از خوردن لذت می برد. عاشق آب بازی است، عاشق کتاب خواندن است. هر روز باید برایش همه کتابهایش را بخوانم و بعد از آن خودش آنها را می خواند. وقتی هیجان زده می شود بلند می گوید وااااای. گریه و ناراحتی را می فهمد. عکس شخصیت کتابش که گریه می کند را نشان می دهد، یا مثلا می بیند کفش پایش نیست. بیشتر کلماتی که بلد است تصاویرشان را می داند.

خلاصه که این دختر فوق العاده است. امیدوارم راهش را به زودی پیدا کند و من هم از او حمایت می کنم.

زنانی در مترو هستند که نمی شناسیشان، چشمهایت را باید ببندی و آن وقت متوجه می شوی، نه آنطور هم غریبه نیستند. همانها هستند که با مهربانی غذاهای خوشمزه می پزند، با بچه ها و نوه هایشان بازی می کنند، عروس و داماد دارند، می خواهند دخترها و پسرهایشان را عروس و داماد کنند. و هزاران آرزو دارند مثل ما آدمهای معمولی. زنانی در مترو هستند که کسی صدای غصه هایشان را نمی شنود. فقط می شنوی که آنها جوراب و شلوار، مسواک و لیف لایه بردار، دستبند و گیره روسری، دونات و لواشک و ... می فروشند. لبخندهایشان را یواشکی می زنند، و فقط پولهایشان را می شمرند و تاریخ روزها. مثل دیروز که هفدهم ماه بود و انگار برایشان روز خوبی نبود. کسی خرید نداشت و کاسبی کساد بود. اما بهم دلداری می دادند که تا عصر خدا بزرگ است و روزی رسان و باز هم بهم لبخند می زدند.

به اوضاع خانه رسیده ام، به خودمم، حالم بهتر است، از آن افسردگی ده روزه و عصبانیت در آمده ام. من امروز خندیدم. به معنای واقعی با دخترک برنامه دورهمی و خندوانه را دیدیم و خندیدیم. 

دتاکس واتر درست کردم تا سم های بدنم بیرون بیایند. تا روح آزرده ام خنک شود.

آشپزی کردم و حالم بهتر شد وقتی با بلانش و ماه صحبت کردم. دلم میخواست به هاله هم زنگ بزنم و بگویم خوبم . نگران نباش. عکسهای خوبش حالم را بهتر می کند.

مشقهای نوشتنی لگو هم به کارهایم اضافه شد. 

بالاخره آرامشم را بهم زد و آمد. شرط و شروطهایم را گفتم. گفتم که پایش هستم. یکماه وقت دارد. و بعد از آن هم خودم و هم بابا جدی جدی، تصمیمهای جدیتر می گیریم.

آخرین بارهایی که در یک کلاس بهترین بودم ، کلاس زبانهای دوره راهنمایی بود. بعد این ایده آل کمرنگ شد و من در همه چیز متوسط شدم تا وقتی که صنایع دستی قبول شدم.  در صنایع دستی بیشتر کارها گروهی بود و من باز هم دیده شدم. احساساتم و تلاشم برای اول بودن. و حالا دویاره امروز این حس برگشت. در کلاس استوری استارتر. باید می نوشتم و در همه گروهها که شرکت کردم، همه جذب نوشته های من می شدند. و این سه روز آنقدر در این کلاس انرژی گرفتم که حد ندارد و شاید کسی باورش نشود کسی که یک هفته سیاه و تنها را از سرگذرانده، چگونه این همه شاد است و به دیگران نیرو می دهد . خدا را شکر توانستم در این کلاسها شرکت کنم و بتوانم یاد بگیرم و حتی برای لحظه ای از خود واقعی ام بیرون بیایم. 

امروز کمی از این که بر زبانها افتادم خجالت کشیدم. اعتماد به نفسم زیادی رفت بالا و خدا کند مغرور نشوم. من فقط توانستم در این کلاس کمی از آن دانشی که داشتم و بهش دسترسی نبود را پیدا کنم. این خاصیت کل کلاسهای لگوست و من برای همین خدا را شاکرم.

کسی باور نخواهد کرد من در زندگی شخصی ام اصلا موفق نیستم و نتوانستم آن را خوب مدیریت کنم.

باز هم یک حبه قند و موسیقی دلنشینش ، بازی های خوب، نزدیکی مرگ و زندگی، شادی و غم و همه تصاویر زیبایی که می توان بهش لبخند زد.

این دو روز در کلاس استوری استارتر لگو، آنقدر بهم روح زندگی داده شده، آنقدر از دانشهای بلا استفاده ام، زیادی استفاده کرده ام که حد ندارد.

کسی باور نخواهد کرد غصه هایم را.کسی که بدون پیش نویس، با تخیل قصه ای بسازد و برای همه تعریف کند یا از روی کتاب داستان اینهمه خوب بخواند که همه تحسینش کنند حتما شادترین و خوشبخترین دختر روی زمین است به قضاوت دیگران.

لبخندهای مصنوعیم  را همه باور کرده اند.

بابا می گوید تا کی ؟ و من سکوت می کنم.