بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

شلوغترین زمان زندگیم است، پر از اتفاق و شادی و هیجان. اما بغض دارم که من را حساب نمی کنند. عیب ندارد.بگذار هر چه خودش دوست دارد انجام دهد و من فقط شادیش را می خواهم. آخر خواهرها طور دیگری حساب می کنند و محبت می کنند و فکر می کنند.

گلهای داوودی و داوود رشیدی

صبح جمعه که از زیرپل پارک وی عزیزم- خاطره انگیز و انگار بهترین جای دنیا برایم است که هنوز بوی عشق می دهد و هنوز سالهاست مسیر توست-رد می شدم و یک آمبولانس بهشت زهرا از جلویم عبور کرد و فکر مرگ یک آن از ذهنم مثل شهاب رد شد و گذشت، نمی دانستم ، مرد گلهای داوودی، پنج صبح جمعه پنج شهریور، داود رشیدی داشت با مرگ دست و پنجه نرم می کرد. وقتی سرکلاس یازده صبح اینستاگرامم را باز کردم، عکس تو را باید هی لایک می کردم و بغض کردم.


امروز کسی نبود که دخترم را نگه دارد و با هماهنگی توانستم با خودم سر کلاس ببرمش. خیلی خوشحال بود و حسابی کیف کرد و نشست با لگوها بازی کرد. با هم مادر و دختری رفتیم چهارشنبه بازار و گشت زدیم. بعداز ناهار کتاب فریدون سه پسر داشت را به صفحه صد رساندم و برای چندمین بار بازخوانی کردم. قرار شد می  شنبه برای مصاحبه پیش راضی برود. امیدوارم همه چیز به خوبی پیش رود. بعدازظهر دونه برف بهم زنگ زد و حسابی با هم حرف زدیم تا به باشگاهش برسد. درد و دلهای زنانه و حال و هوای خودم و زندگیم.

فهمیدم آدمی شده ام درون گرا که کمتر با کسی در مورد مسائل زندگیم حرف می زنم و حتی درد و دل می کنم. فهمیدم که خیلی از افراد به طور خاموش نگرانم هستند. فهمیدم که هنوز کمی دوست داشتنی ام. فهمیدم  باید خیلی چیزها را درست کنم یا حداقل بیشتر به فکر خودم باشم.فهمیدم که خیلی و گاهی زیاد تنها هستم.

امروز به سوالاتش جواب دادم، شاید سالها بود می دانست که روزی روزگاری من عاشق بوده ام ولی نمی دانست دقیقا چه اتفاقی افتاد که از یک روزی به بعد دوستی مان جور دیگری گذشت، از همان روز لعنتی که در پارک دانشجو با برادرم قرار گذاشتی و فقط مریم می دانست و بس. بعد از سالها باز هم به یاد اضطراب و ترس تو در آن روز می افتم، ناراحت می شوم و ای کاش برادرم می فهمید که مسیر زندگیم را با این کارش تغییر داد و هیچ وقت ازش نمی گذرم اگر قرار بر خوشبختی ام بوده با عشق تو.

آخر هر شب از خودم می پرسم، راضی هستی؟ و هنوز می ترسم به آینه خیره شوم. نمی دانم شاید وسواس گرفته ام. وسواسی برای از بین نرفتن لحظه هایم. انگار سی و پنج سالگی عجیبترین سن دنیا باشد. 

امروز برای اولین بار من و دخترک در کلاس مادر و کودک شرکت کردیم. بازی های خوبی انجام دادیم و البته بیشترش برای او تکراری بود. بازی هایی که در خانه با هم انجام داده بودیم. بیشتر هدفم این است که در این کلاس با بچه های هم سنش بازی کند و یاد بگیرد ارتباط برقرار کند.

خیلی خسته بود و الان خوابش برده. بعد از دو شب که به زور می خوابید.

یکماه از تابستان باقی مانده. می خواهم استفاده کنم و حسابی خوش بگذرانم.

می میری اگر عاشق نباشی. آهسته و بی صدا.

کاش هر دختری که عاشق می شد،  و اگر با خودش بالا و پایین می کرد و بعد می آمد به پدرش می گفت بابا من عاشق شده ام، کمکم کنید. خیلی راحت. نه اینکه بغضی شود در زندگیش و آن را پنهان کند و نتواند ابراز کند. کاش هر پدری که از دخترش می شنید عاشق شده با آغوش باز می شنید و او را حمایت می کرد. رهایش نمی کرد. 

حال بیست و پنج سالگیت و همه احساسات را می فهمم. چه کار می توانم بکنم جز بغض؟ می شود زندگی خودم ، اگر عاشقانه ازدواج نکنی و روزی هزار بار به خودت لعنت می فرستی و هر بار که دخترکت را ببینی پشیمانی از اینکه پدرش را عاشقانه دوست نداری. باید راهی باشد. باید راهی پیدا کنی. باید باید باید.

وقتی پول کافی نداشته باشی، بغض داری. بغض برای کارهایی که گاهی دلت می خواهد انجام بدهی و نمی توانی.همین

می ترسم توی آینه به خودم خیره شوم، انگار خودم را نمی شناسم. از وقتی که دیگر تنها نیستم مجبور به رفتارهایی هستم که به رفتارهای او بستگی دارد و باعث می شود از خودم دور شوم و با خانواده ام درگیر شوم. در همین اتفاقات ساده ای که هر روز می گذرد و هی تکرار می شود. به زندگی خودم که نگاه می کنم و می پرسم از چه سالهایی راضیم؟ و در زندگی مشترک به نتیجه نمی رسم. منظورم شادی کامل و رضایت از اینکه بیشتر کارهایم درست بوده. می بینم چهارسالی که صنایع دستی می خواندم بهترین لحظات عمرم بوده. و  حالا وقتهایی که با دخترک خوش می گذرانیم و البته او هم نیست که جیغ بچه را در آورد. امسال سخت می گذرد. و الان تمام فکرهایم به روابطم با خانواده اش ختم می شود. خانواده ای که از ابتدا نبودند و من ساده فکر کردم می توانم از راه آنها وارد شوم و او را تغییر دهم. اشتباه کردم. هیچ وقت هیچ وقت نباید با خانواده اش صمیمی شد و احساس کرد با آنها می توان به نتیجه مثبتی رسید. برایم اهمیتی ندارد اما سخت است چون من  اینطوری کسی را حذف نکرده ام. اما حالا مصمم هستم که دیگر حتی بهشان فکر نکنم.

دیشب که سوار چرخ و فلک شده بود، از آن بالا همه چیز را می دید و به آسمان و ماه شب چهارده اش نزدیکتر شده بود، حسابی ذوق می کرد. چقدر شادی های بچه ها دست یافتنی است. زود بهش می رسند. امیدوارم همیشه شادت کنم عزیزدلم.