بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

دهم مهر

به بیست و هفت ماهگی تو فکر می کنم و کارهایی که انجام می دهی.

شبها موقع خواب دوست داری ای زنبور طلایی را چند بار برایت بخوانم، شعری که وقتی توی دلم بود، گوش می دادم و از همان نوزادی برایت می خواندم و حالا خوب می شناسیش. بعضی شبها بدون تکان دادن روی پا می خوابی. و بعضی موقعها چهار تا شیمو را باید بخوانم تا در آخرین شیمو خوابت ببرد. سعی می کنم هر شب مسواک بزنی ولی هنوز از خمیردندان خوشت نمی آید.

هنوز هم از بهم ریختن خوشت می آید مخصوصا که بعدش می خواهی به شیوه خودت مرتب کنی.

تو مثل آدم بزرگها قهر می کنی،خجالت می کشی، گریه می کنی، می خندی، می ترسی، می رقصی، گاهی به روی خودت نمی آوری، و مهربانی.

و جملات ما را به خودمان می گویی.

مهربون باش، باشه؟

مرتب کنیم، باشه؟

و ته همه جملاتت باشه می گویی مثل خودم که می خواهم مطمئن شوم حرفم را فهمیدی...

و تو از هزاران آدم بزرگ، فهمیده تری.


توضیحاتی درباب عشق

می خواستم درباره عشق بنویسم. درباره اینکه اگر عاشق باشی چطور می توانی زیر یک سقف را تحمل کنی؟ چطور می توانی قسط و وام و بی پولی را دوام بیاوری؟ می توانی عصبانی شوی و فحش ندهی؟ می توانی داد نزنی؟ میتوانی ...

خوب شد که باهات ازدواج نکردم وگرنه وجه دیگری از ما به هم گشوده می شد که هیچ خوب نبود و عاشقانه نبود و تصویر عشق را برای همیشه برایم خراب می کرد.

بگذار عشق تو همینطور پاک و دست نخورده باقی بماند. بگذار بی آنکه بدانم که من را عاشق بودی همینطور عاشقانه دوستت بدارم و تو ای کاش زندگی من باشی همیشه.


 در هجوم برگهای پاییزی که باد شبانه جابه جایشان می کرد

و تاریکی کوچه های تنگ و ساکت

در آسمان بی ستاره

و انتهای این روز بی بازگشت

و هجوم دیوارهای سیمانی که دیگر نمی توانی آسمان را ببینی

و آدمها

آدمها

آدمهایی که نمی شناسی با نگاه های سردشان

و گاه با چشمهای مهربانشان لحظه ات را می خرند،

آدمهای آشنایی که غریبه شده اند

به بهانه های ساده و مبهم.

در این روزهای بی باران

تنها دلگرمی به زندگی،

می شود یک عصر دلچسب کنار تو

و چای بی بهانه ات

با لبخندی ممتد که پایان ندارد.



پنج مهر نود و پنج 

و دلتنگی که پایان ندارد.


برنامه من و دخترک در ماه جدید خواندن کتابی در مورد سی بی لک است. این کتاب زبان آموزی و شناخت آواها و صداهاست که از نمایشگاه کتاب پارسال خریدم. بدرد دو تا شش سال می خورد. دو تا از داستانهایش را خواندیم و با کارتهایی که داشت بازی کردیم و تمام دیشب  می خواست بقیه داستانها را هم بخواند اما بازی با کارت اشکال حیوانات و تصاویر کتاب حواسش را پرت کرد. کارتهایی که شبیه هم بود را پیدا می کردیم و بعد خودش بازی را ادامه می داد و حسابی خوشش آمده بود.

دیروز با هم به مدرسه رفتیم. جلسه معارفه معلمها بود و دیدن فضای جدید برایش تازگی داشت. با دفتر و مدادرنگی هایش سرگرم بود تا به خانه برگشتیم.

بعد از عقد از هیجانم کم شده و شاید حوصله ندارم.شاید هم به خاطر این باشد که وقتی به تابستان نگاه می کنم و اتفاقهایش را زیر و رو می بینم آن چیزی که می خواستم هنوز نشده و منم بهش عادت نکردم. وقتی در خانه در موردش صحبت می کنم ، نمی خواهد قبول کند که این شیوه بی برنامگی و بیکاریش مورد پسند من نیست و اصلا نمی توانم هضمش کنم اما برای او اهمیت ندارد. اهمیت ندارد که در آستانه چهل سالگیش کار مناسبی ندارد و آزارم می دهد و احساس ناامیدی دارم .

قصه شب

آخر تابستان پر از شتاب می گذرد و من و دخترک روزگار می گذرانیم. هر شب بعد از مسواک زدن، باید قصه بخوانم. یعنی در تاریکی از خودم و خودش قصه بگویم. از یکی بود و یکی نبودِ خودمان. از دخترک کوچولویی که با مامان و باباش زندگی می کرد. و هر روز دنبال مسواکش می گشت، غذا نمی خورد، جیغ می زد، از گربه ها می ترسید، ظهرها به سختی می خوابید و اگر دیر می خوابید تا شب بدقلقی می کرد. از دختری که مرتب کردن را یاد گرفته و با هر چیزی که بازی کند زودی آن را جمع می کند و سرجایش می گذارد. به غیر از کتابهایش که همه جا هستند. عاشق مجله هایش است و هر روز که چشم باز می کند یک دور همه آنها را می خواند. دخترک ٢٦ماهه ای که عاشق بیرون رفتن از خانه است و جورابها و کفشهایش را خودش می پوشد. به گوش کوب می گوید بشکون و خودش گردوها را می شکند و پوستش را می کند و می خورد و به من می گوید یواشتر، همسایه ها خوابند.

موازی

صبح نمازم را که خواندم، خوابم نبرد. بقیه کتاب فریدون سه پسر داشت را خواندم تا چشمهایم خسته شوند اما نشد و نخوابیدم. نسیم خنکی از لای پنچره می وزید و بالای سرم را نگاه کردم. آسمان آبی بود و ابرهای پراکنده می آمدند و می رفتند. ملافه را رویم کشیدم و فکرها مثل همان ابرها می آمدند و می رفتند. نمی دانم چه شد یاد زلزله افتادم. گفتم همین ملافه را می پیچم دور خودم و دخترک  را بغل می زنم و می روم توی حیاط. خنده ام گرفت از آن لحظه ای که با این قیافه و لباس خواب جلوی همسایه ها ظاهر شوم و گذشت و از خواب گذشتم و بیدار شدم و به بقیه کارها رسیدم و بعد از دو سه ساعت فهمیدم گرگان زلزله آمده و با خودم گفتم عجب...

برای تو راه ها و نیم راهها که بیکار می شوم کتاب بنی آدم جناب دولت آبادی را شروع کرده ام.

و از الان به فکر آخر هفته ام.

روزانه

خوابم برده بود و انگار از تمام دنیا جدا شده بودم. از همه چیزم و چیزی شبیه مرگ بود.

نوزده شهریور، دخترکم دو سال و دو ماهش شده. دخترکی که هر روز با حرفهای قشنگش  من را و همه را متعجب می کند.گاهی آنقدر زیاد که این کلمات را کی یاد گرفته. حرف زدن  را اتفاق جالبی می دانم و روند رشدش را وقتی می بینم هیجان زده تر می شوم.

قدش نزدیک نود سانتی متر شده و وقتی روی پایم می خوابد مجبورم که پاهایش را خم کنم. 

هجده شهریور داداشم و پ عقد کردند. دعای من خوشبختیشان است .


فروشنده

هنوز فیلم در من جریان دارد و گاهی صحنه ها تکرار می شوند و باز صحنه هایی از فیلم که فراموش کرده بودم، به یادم می آیند. در زمان دانشجویی مرگ فروشنده آرتور میلر را خواندم و یادم مانده که پایان نامه یکی از بچه ها بود. فروشنده میلر آمده بود توی فیلم فرهادی و حالا ماجرای عجیبتری اتفاق افتاده بود.

درباره الی و جدایی و فروشنده، هر کدام آدم را به فکر می اندازد. چراها و اگر و اماها. مثل واقعیت زندگی که وقتی کاری را انجام می دهی یا اتفاقی می افتد یا دنبال مقصری یا هی با خودت اگر و اما داری. و این در هر سه فیلم وجود دارد. و هم چنین سوالهایی که در هر سه هستند و جواب واضحی برایشان نیست. باید حدس زد و تخیل کرد و دنبال جوابها در قسمتهای مختلف فیلم بود. 

خشونت علیه زنها تمامی ندارد. متلک شنیدن، نگاه های هرزه را تحمل کردن، لمس شدن توی تاکسی و خیابان و جاهای شلوغ، اسیدپاشی، قتل و تجاوز و ...

خشونتهایی که هر روز جاری هستند و بعضی هاشان گفته نمی شوند از ترس آبرو.

در این فیلم هر کس به نوعی فروشنده است. زنی که تنش را می فروشد. مردی که کنار خیابان دستفروشی می کند و همه به بهای ناچیزی فروشنده هستند. 

همه ما در حال فروختن عمرمان هستیم.در ازای چیزهای بی ارزش و پیش پاافتاده آن را می فروشیم و پیر می شویم و در آخر مثل فروشنده میلر چیزی برای زنده ماندن نداریم.


رو زانه

امروز سالگرد عروسی من و مرد خانه است. فکر می کنم هنوز باید بگذرد تا آرام بگیرم. توی دوره بی تی ای لگو ، یکی بچه های کلاس که مشاور بود بهم یک تمرین تازه داد که قرار شد یک ربع ساعت بنشینم و نکاتی را بنویسم از اتفاقات روز. مثلا کارهای خوب و بدی که انجام دادم و بعد سود و زیان هر کاری را تخمین بزنم. هنوز وقت نکرده ام که یک ربع از روزم را به این کار اختصاص بدهم. کار خوبی است و گفت از وسواس ذهنی که گرفتی رها می شوی. البته هنوز خیلی حاد نیست. منتظر کارگاه والدین بگو هستم که حتما باهاش شرکت کنم. مطمئنا تاثیرات خوبی خواهد داشت.

امروز که داشتم به کلاس می رفتم کنار خیابان زنی نشسته بود روی زمین و تکیه داده به دیوار پیاده رو. مرد اصرار داشت و زن هی می گفت نمیام و داد می زد. دوباره و دوباره. به این فکر کردم که مردهایی هستند که اصرار به انجام کارهایی دارند که زنها نمی خواهند.

 وقتی از خیابان رد شدم و برگشتم دیدم مرد دست زن را می کشد و به زور می برد. همیشه زنها مجبورند. مجبور به انجام کارهایی که دوست ندارند و تحمل می کنند.

کارهای زیادی که در این دو هفته پایانی تابستان باید انجام بدهم، ذهنم را مشغول کرده. کلاسهای تابستانی ام تمام می شود. اما سال جدید را می خواهم به شیوه ای بهتر شروع کنم. معلم فعالتری باشم. و کارهای کوچک باقی مانده را تند تند و خوب به پایان برسانم.