بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

نشستیم روی زیرانداز و بچه ها رفتند توی چمنها بازی کنند،خوش به حالشان که به همین خوشی های کوچک راضی اند. من هم زمانی به همین خوشیها راضی بودم اما کسی قدرم را ندانست. آنقدر سخت و بداخلاق شده ام که دلم نمی خواهد با هیچ کس حرف بزنم. حتی با کسانی که دوستم دارند. وقتی بدانم که قرار است امید بیهوده بدهند.، دلم نمی خواهم چیزی بگویم. بگویند برو بساز. برو درست کن. برو خودت را تغییر بده. برو تغییرش بده. مشکلات دیگران از تو بدتر و زیادتر است. این که نشد راه حل برای زندگی من. من خسته ام. آنقدر خسته که دلم می خواهد تا اطلاع ثانوی زندگی مشترک نکنم. 

نشستیم توی پیاده روی جلوی فلافل فروشی به دخترک لبخند زدم که داشت به مامانش که در حال فلافل زدن بود. غر می زد که بابا نون اضافه نده. الان نون باگت تموم می شه ، باز دوباره من باید برم نون باگت بخرم. بهش گفتم میشه برای من و دخترم یه فلافل و سیب زمینی بیاری؟ و پول را بهش دادم. شلوغی خیابان ، حواسم را پرت می کرد و دلم بیخیالی خانواده اش را خواست. خواهر کوچکترش تند تند ظرفها را می شست و گوجه و خیارشورها را خرد می کرد. خودش میزها را تمیز می کرد. پدرش پول ساندویچها را می گرفت و مامانش فلافل می زد. دلم همین بی فکری را می خواهد. همین شلوغی که فرصت نکنی به چیزی دیگر فکر کنی. دلم خواست که اینجا بودم . میان این مردم و از همین ها.

دلشوره دارم و مضطربم. باید کسی باشد که بهم اطمینان دهد و این دلشوره و اضطرابم را کم کند. باید کسی پشتم در بیاید و بزند توی دهن همه کسانی که این پنج سال آزارم داده اند. خسته شدم از بس هیچی  نگفتم.

دنبال راه حل می گردم و برای رسیدن به آرامش از خانه ام دور شده ام.

آنقدر لبخند زده ام به دیگران که هیچ کس غم و غصه ام را باور نمی کند.

روز سوم

نشسته ام و منتظرم نوبتم شود. 

می  خواهم وقت بگیرم و هر روز بنویسم چقدر وقت برای دخترم گذاشته ام. چقدر باهاش بازی کردم .

کاش می شد دیگر اینقدر جیغ نزند. راه حلی که برای رسیدن به خواسته هایش پیدا کرده.

عصر یخبندان مصطفی کیایی را اگر در سینما می دیدم ، آخرش حتما گریه می کردم . تلخ بود اما قشنگ بود . و بارکد این روزهایش خیلی زیباتر تکامل نگاه کارگردان را در فیلمهایش نشان می دهد.

دلم فریاد می خواهد. جایی که بتوانم داد بزنم و کسی نباشد و نپرسد چرا ؟

رسیدم به جایی که دیگر هیچ تحملی ندارم . 

خسته ام.

بغض دارم.بغضی بی پایان.

کیارستمی را باد با خود برد.

هنوز عکس من و تو و نسترن توی آلبومم هست که دست انداختی پشت گردن نقاشی و تصویر کیارستمی و لبخند زدیم .هر چهارتایی لبخند زدیم . پای تخته کلاس سوم دبیرستان.با مانتوهای آبی کاربنی.

با چه شور و شوقی رفتیم طعم گیلاس را دیدیم.

هر کدام طرفی افتادیم .

من که باور نمی کنم کیارستمی مرده باشد؟  مگر می شود او که این همه زندگی در فیلمهایش ساخته باشد ، این همه عشق و دوستی و مهربانی را بفهمد ،مگر می شود؟

من امشب شوکه شدم.

چیزی بود بین ما .ما دوستش داشتیم .من  عاشق آن دختر بودم در "باد ما را با خود خواهد برد" . من عاشق پسرکی بودم که دنبال خانه دوستش بود .

آه 

حالا که رسیدی خانه دوست بگو که درد نداری.

بگو که بی معرفتی دیگران دیگر آزارت نمی دهد ، 

بگو طعم گیلاس را چشیدی و خوب هم شیرین بود .

بگو که همیشه زندگی هست و دیگر هیچ.




آه



...

تو تک درختی در میان بهشت

مثل همان عکس درختهایت 


....

دوشنبه  14تیر95