بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

کاش می شد زودتر تمام شود

دلم می خواهد ، دلم می خواهد ، من را برداری بگذاری یک طرفی ، چه می دانم ، یک جای دور دور ،یک جایی که بتوانم این بغض گنده را تمام کنم . آنقدر اشک بریزم که سبک بشوم . که راحت شوم . بعد از شش ماه که گذشت ، گریه هایم که تمام شد ، بیایم ، برگردم به زندگیم . آنقدر دلم پُر شده ، لبریز شده ، که نمی توانم چیزی بگویم . من با خودم یا زندگیم رودربایستی دارم . از بس لبخند زدم و به همه وانمود کردم که همه چیزم مرتب و اوکی و عالی است ، خسته شدم . خسته شدم . خسته شدم . دلم می خواهد یک دست بزرگ بیاید و اشکهایم را پاک کند و همه چیز را درست کند.خسته ام . دلشکسته ام .

چه خوب

که اتاق خانه پدری هست

او هست،

من هستم،

و سرما هم هست - یادت هست اتاق من سردترین نقطه این خانه است -

و هر چه بگویم سردم است،

آغوشش تنگتر می شود،

نفس هایش گرمتر،

و من زنده تر و شادتر می شوم.



صبر

دلم برای خانه ام تنگ شده بود حتی برای تاریکی اش . برای تنهایی در تاریکی نشستن و تنها با نور کم تایپ کردن آن هم با کیبوردی بدون حروف فارسی . دلم برای بوی ترشیدگی راهرو تنگ شده بود که تا کلید می اندازم می زند توی ذوقم . دلم برای تختم و اتاقم . برای نمی دانم چه این خانه ی دور افتاده ای که دارم تنگ شده بود . ده روز نبودم . انگار که قهر کرده باشم . با خودم . با اینجا . عصبانی بودم . هستم . از دست خودم . از دست خانه ام که اینجای خراب شده این شهر است . کاش جای دیگری بود حداقل قابل تحمل . خوابم نمی آید . اگر اینجا نبودم مامانم گیر می داد که تو نرمال نیستی . کم می خوابی . کم می خوری و مشکل داری . اما من عادت دارم . عادت کرده ام . عادت دارم که صبحها زود بیدار شوم اما جمعه تا یازده بخوابم . عادت دارم با ماشین هر جا که بخواهم بروم اما بیشتر روزها هم با تاکسی و مترو و اتوبوس هر جا که بخواهم بروم . می دانی اصلا ذات آدم این جوری است که عادت می کند . زودتر از آنچه فکر کند . ذهنش عادت می کند به کم خواستن . کم خوابیدن . کم خوردن . کم گفتن . این چند روز فکر کردم . بغض کردم و هی بغضم را فرو داده ام . که گاهی در خانه پدری هم احساس غربت می کردم . کاش جور دیگری بود . کاش جور دیگری می شد و همه این کاشها بیهوده و بی فایده است تا حرکتی نباشد . باید صبر کنم . و همه عکس های روی دیوار و در یخچال را بر دارم و آماده بشوم برای اتفاق های تازه و شروعی نو .روز خوبتر فرداست . خانه ام را گذاشته ام برای رهن .

هنوز تموم نشده


+بیا صبحانه بخور .

-سیرم.میل نداره.

+پاشو .پاشو بیا .

_ سیرم . سیرم کردی . با این زندگی سیرم کردی. ولم کن .


پرنده

پرنده ، آه فقط یک پرنده نبود

پرنده رها بود

هر جا که دوست داشت خانه می کرد

هر جا که می خواست

هر جا که بلند و با صفا بود

هر جا که آسمان پیدا بود

پرنده ، آه فقط یک پرنده نبود .

.

.

.

کاش می توانستم پرنده باشم.

پ ن : باز هم برایم دعا کنید . رهایی نزدیک است .

رویایی در میان این همه کابوس

نشسته بودیم و پاهایمان را دراز کرده بودیم ، دریا روبه رویمان بود . موج می زد . نفسم پر بود از هوای دریا .شرجی چسبناک . شاید موهایم کمی زیر نوازش نسیم قلقلک می داد گردنم را . بلند شدیم .راه افتادیم . پا برهنه . روی شنهای نرم و سبک . رد پاهایمان را موجهای کوتاه دریا می شست . دویدیم . به دنبال هم . مثل خواب بود . باورم نمی شد . می خندیدم . با صدای بلند و صدایم می پیچید . رسیدیم به اسکله و رفتیم و رفتیم و رفتیم ... پدرم صدایم می کرد . پدرم هم همراهمان شده بود .هی صدایم می زد و من جواب می دادم بله . باز هم صدا کرد . تا من جواب می دادم او جوابی نمی داد .بیدار شدم و همه اینها خواب بود و  بابا بود که بلند می خواست بیدارم کند .