بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

سری که درد می کرد ، دستمال بستم

می توان پنهان کرد یا پنهان ماند ،

فرار کرد یا فراری داد ،

ساکت کرد یا سکوت کرد،

می توان نشست روی به روی هم و یک ضرب و بی وقفه حرف زد بعد از مدتها و فهمید چقدر حرف داریم حتی تا دم در،

چای خورد و دم کرد و باز هم چای خورد،

پسته خورد و غصه ها را ریش ریش کرد ،

تصمیم های جدید گرفت،

داستان های تازه نوشت،

و نخوابید،

قصه غصه ها را دوره کرد،

جوید ،

درد را نشخوار کرد.

وسبک شد.


شباهت

زندگیم افتاده در دور سربالایی سختی که حالا حالا قصد تمام شدن ندارد . و من دقیقا اول این سربالایی ام . هنوز خاموش نکرده ام اما آنقدر پایم را روی کلاج نگه داشتم ، پای چپم سِر شده ، آنقدر بوی لنت می آید که دارم خفه می شوم . آنقدر ترمزدستی کشیده ام که دست راستم خم مانده . این وضعیت زندگیم است .

.

.

.

صبر می کنم . باز هم صبر می کنم . فقط می توانم صبر کنم .

As soon as possible

به زودی دیوانه خواهم شد

و یک پیراهن برعکس می پوشم .

و از اینجا می روم.

تا کسی نتواند با نگاهش ، حرفهایش و حتی ماشینش من را تهدید کند .

دیوانه خواهم شد و از قفس می پرم .

از این پنجره های پر نور ِ پر تهدید

از این خنده های شبانه سهمگین و نگاه های هیز و ولگرد

رها خواهم شد .

و همه این گریه ها و ضجه ها که بند نمی آید را فراموش خواهم کرد.

از دیروز صبح پای چپم گرفته و ماهیچه ساقم درد می کند . همیشه ها توی خواب می گرفت ، یا وقتی شنا می کنم و بعد با کلی مصیبت به درد می پیچیدم و خوب می شدم . الان راه که می روم درد می کند .حوصله ندارم . حوصله هیچ و هیچ کس . مانده ام توی خانه و باز دوساعتی سوسک کشتیم و گریه ام بند نمی آمد .

مقصد

دلم گرفته بود  و چراغ های راهنمایی و خطر چشمم را می زد و آب می انداخت . به خانه رسیدم . ایوان نداشتم که بروم و بر پوست کشیده شب انگشت بکشم . تا می آیم به خانه مامانم عادت کنم باید برگردم . مامانم اصلا دلش نمی خواست بروم . اما من بهانه گلدانهایم را داشتم . بوی عطر بابا ماند روی صورتم و تا برسم خانه توی سرم بود . حالا همه اش فکرهایم می رود به سوی از دست دادن . لحظه ها برایم مثل چیزی با ارزشند که نباید به راحتی از دستشان بدهم . می آیم و می روم . می مانم و باز می روم . و بغض از دم غروب چنگ انداخته . خودم را آرام می کنم که باید بگذری و خوش بگذرانی و بهترین باشی و بهترینها را بخواهی . سخت است اما من پافشاری می کنم که همه را داشته باشم . خوبیها و خوشیها حتی اگر فقط یک کیک پر از توت فرنگی خوشمزه باشد برای تولد مادرم . یا خنده های پدرم وقتی برایش جوکی می خوانم .

دومین روز فصل نو

فنجانی که هدیه از بهترین دوست و روزهای خوبم است - رویش نوشته: چیز زیادی نمی خام فقط پیشم بشین - را چای می ریزم ، یک چوب دارچین هم می اندازم . دستهایم بوی آبگوشت می دهند .از وقتی کلاسهای تابستانم تمام شده و کلاس تازه ای شروع نشده وقت دارم که وقت تلف کنم . توی خانه لم بدهم و پاهایم را دراز کنم و تلویزیون تماشا کنم .البته دیروز به سرم زد که کشوهایم را مرتب کنم و کیف داشت . مرتب شدند . بلوزها و لباسها، دامن های کوتاه و بلند ، شلوارک و شلوارها . دست درد گرفتم . لباسهای شسته را به چوب لباسی زدم . زیر تختم هر چی که خواسته بودم دیده نشود ، چپانده بودم . مرتب کردم . سی دی ها ، ملافه های اضافی و روتختی سنگین تختم را جمع کردم . و هر جا را که می شد گردگیری کردم . امروز هم خانه بودم .می دانستم مامانش همین حوالی کلاس دارد و بین کلاسهایش - زمان ناهار - خالی است . اس ام اس زدم که ناهار بیاید ، مهمان باشد . تصمیم گرفتم نان تازه سنگک دو رو خشخاشی بخرم و آبگوشت بار بگذارم .حدود ظهر آمد و سه هم رفت . با هم ناهار خوردیم و من به خاطرات تکراری و غیرتکراریش لبخند می زدم . خوب بود . همین .

رهایی

فکر کردم گیر افتادم . بین ساعت ها . بین زمان . در این زندگی . گیر افتادم . چقدر ساعت است که باید به عقب برگردند . کاش همیشه می شد به عقب برگشت . از آینه به عقب نگاه کرد یا ساعت را کشید عقب و دوباره و دوباره . از این گیرافتادگی بیرون می آمدم . ساعت دیواری را تمیز می کنم و به عقب بر می گردانم . ساعت گازآشپزخانه را باید درست کنم . ساعت ماشین . ساعت مچی . انگار فقط ساعت این کامپیوتر دستی خودش فهمید و به عقب برگشت . بهم نگاه کرد و اشکهایش سر خورد روی لبهایش و به من فکر کرد و گفت : همیشه پیشم بمون . و من گفتم باشه . و با انگشتم ، اشکش را روی صورتش نقاشی کردم .توی این فکر بودم که با هر بهانه / یکبار آسمان را بیارم تو خونه . حواسم نبود که به تو فکر کردم / خوده آسمونه ... ساعتها و زمانها توی سرم دنگ دنگ می کنند . مال اینجا هستم ؟ مال این زندگی ؟ و به تو فکر کردم که بارون بباره . دوباره . دوباره . خوابم نمی برد . یک سوسک را جارو کردم . روی یک سوسک تار و مار را خالی کردم . همه اش می ترسم خودم هم یک روز تبدیل بشوم به یکی از این سوسکها . گیر بیفتم زیر دمپایی و له شوم . شاید الان هم له شده ام و خبر ندارم . الهی همیشه کنار تو باشم . الهی همیشه بمونی کنارم . چراغها را خاموش کردم و گیر کردم توی تاریکی . مامانم ظهر گفت بیا بریم امامزاده و غبار رو از روی دلمون برداریم . من پرسیدم مگه غبار داره ؟ و نمی دانستم چقدر تاریکم . تاریک تاریک . برای رهایی ام دعا کن .
پ ن : دوست داشتم ( محسن چاووشی )

چند ساعت به پائیز

صبح داشتم برای امتحان موزاییک ست لگو آماده می شدم ، نشسته بودم توی پارک قیطریه ، جلوی فرهنگسرا که آدمها کمتر رد می شدند . زیر درختان بلند که نمی گذاشتند رنگ آبی و پاک آسمان را ببینم و گاهی نسیمی می وزید .نور از میان برگ درختان سرک می کشید. درسها را دوره می کردم . گاهی کلاغ ، گنجشک یا گربه ای از جلویم رد می شد . به ساعتم نگاه می کردم . هنوز وقت داشتم . به دورها نگاه می کردم . به کوهی که از لابه لای درختها می دیدم و پرچمی در دوردست . و خوب بود . وقتی که قطرات نرم باران هم نشست روی صورتم . بلند شدم . دلم می خواست حالا که باران گرفته ، باد می وزد ، برگها در هوا می رقصند زیرشان راه بروم . راه می رفتم و توی صورتم مثل فیلم های پائیزی عاشقانه ( پائیزان - هفت دقیقه به پائیز ) برگ می ریخت . مردی از رقص برگها عکس می گرفت . باران و برگ با هم می باریدند . برگهای زرد . سبک و بی خیال . بدون توجه به اینکه روی سر چه کسی می ریزند . چشمهایم پر شده بود از پائیز و کیف می کردم . و راجت قدم می زدم . در پناه سایه درختان مهمانی آخر تابستان بود و ابتدای پائیز و این زیباترین صحنه ای بود که می دیدم و درونش بودم و اتفاق می افتاد و من هم جزئی از آن بودم . سبکی برگها و باران به من هم سرایت کرده بود . و داشتم پرنده ای می شدم بی هوا و حواس و بی خیال و کم مانده بود پروازم بگیرد .

تابستان پَر

گلدان بنفشه آنقدر برگ دارد که جایش تنگ شده انگار ، با بسم اله و صلوات از جایی که بهش دل خوش کرده بیرونش می آورم و به سه تا گلدان تبدیلش می کنم .به کمک مامانم یک مانتو سبز با چین های بسیار و دکمه های هندوانه " شیرین افضل زاده " -که از شهر کتاب خریده ام- می دوزم . اتو می کنم و چند بار می پوشم و پدرم از آن عکس می گیرد و توی وی چت ( سرگرمی جدید مرفهین بی درد ) می گذارد و همه عاشق دکمه ها می شوند . اول هندوانه و بعد بریده شده و بعد خورده شده و بعد هم پوست هندوانه آخرین دکمه مانتویم می شود . مانتویی برای روز اول مهر معلم کلاس . امروز شلوغم . خرید می کنم . ماشین می شویم . سبزی پاک می کنم . فردا مهمان دارم . و هزار تا فکر می کنم و کارهای فردا را هزار بار با خودم تکرار می کنم . وقتی می آیم خانه مامانم خوب است ولی وقتی می خواهم برگردم سخت می شود .آن یکی بنفشه ام گل داده . وقتی به مامانم می گویم : می خندد و می گوید بهش گفتم تو نمی خواهی گل بدهی ؟؟ تابستان دارد تمام می شود و من لحظه لحظه اش را می بلعم .
پ ن : چند سال شد این جا می نویسم ؟