| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
می توان پنهان کرد یا پنهان ماند ،
فرار کرد یا فراری داد ،
ساکت کرد یا سکوت کرد،
می توان نشست روی به روی هم و یک ضرب و بی وقفه حرف زد بعد از مدتها و فهمید چقدر حرف داریم حتی تا دم در،
چای خورد و دم کرد و باز هم چای خورد،
پسته خورد و غصه ها را ریش ریش کرد ،
تصمیم های جدید گرفت،
داستان های تازه نوشت،
و نخوابید،
قصه غصه ها را دوره کرد،
جوید ،
درد را نشخوار کرد.
وسبک شد.
زندگیم افتاده در دور سربالایی سختی که حالا حالا قصد تمام شدن ندارد . و من دقیقا اول این سربالایی ام . هنوز خاموش نکرده ام اما آنقدر پایم را روی کلاج نگه داشتم ، پای چپم سِر شده ، آنقدر بوی لنت می آید که دارم خفه می شوم . آنقدر ترمزدستی کشیده ام که دست راستم خم مانده . این وضعیت زندگیم است .
.
.
.
صبر می کنم . باز هم صبر می کنم . فقط می توانم صبر کنم .
به زودی دیوانه خواهم شد
و یک پیراهن برعکس می پوشم .
و از اینجا می روم.
تا کسی نتواند با نگاهش ، حرفهایش و حتی ماشینش من را تهدید کند .
دیوانه خواهم شد و از قفس می پرم .
از این پنجره های پر نور ِ پر تهدید
از این خنده های شبانه سهمگین و نگاه های هیز و ولگرد
رها خواهم شد .
و همه این گریه ها و ضجه ها که بند نمی آید را فراموش خواهم کرد.
دلم گرفته بود و چراغ های راهنمایی و خطر چشمم را می زد و آب می انداخت . به خانه رسیدم . ایوان نداشتم که بروم و بر پوست کشیده شب انگشت بکشم . تا می آیم به خانه مامانم عادت کنم باید برگردم . مامانم اصلا دلش نمی خواست بروم . اما من بهانه گلدانهایم را داشتم . بوی عطر بابا ماند روی صورتم و تا برسم خانه توی سرم بود . حالا همه اش فکرهایم می رود به سوی از دست دادن . لحظه ها برایم مثل چیزی با ارزشند که نباید به راحتی از دستشان بدهم . می آیم و می روم . می مانم و باز می روم . و بغض از دم غروب چنگ انداخته . خودم را آرام می کنم که باید بگذری و خوش بگذرانی و بهترین باشی و بهترینها را بخواهی . سخت است اما من پافشاری می کنم که همه را داشته باشم . خوبیها و خوشیها حتی اگر فقط یک کیک پر از توت فرنگی خوشمزه باشد برای تولد مادرم . یا خنده های پدرم وقتی برایش جوکی می خوانم .