بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

چه ساده ام من !

فقط می توانم نیمه شب تا صبح غمگین باشم و فکر کنم که چه آدم ساده ای هستم و نمی توانم این عینک ساده بینی خودم را بردارم و طور دیگری آدمهای اطرافم را ببینم و فکر کنم که چه آدمهای دو رو و متظاهری هستند . چه لزومی دارد ؟ آیا اگر به من بگویند من زشتم یا بد رفتارم یا چه می دانم من را نقد کنند ، من از آنها متنفر می شوم ، چه بسا الان بیشتر حالم از این مدل آدمها بهم می خورد که جلوی تو می خندند ، از تو تعریف می کنند و پشت تو همیشه تو را متهم می کنند و تو را بد جلوه می دهند . نمی توانم . نمی توانم درکشان کنم و ترجیح می دهم با آنها هم کلام نشوم .آدمهایی که با تحصیلات دانشگاهی هم نتوانسته اند شعور و معرفت انسانی را کسب کنند . تاسف می خورم .

فرصت

دیشب وقتی طوفان شد و داشتیم تند تند زیر قطره های باران می دویدیم که خیس نشویم ، خودمان را انداختیم توی خانه آو تا بالاخره اجرای لابیرنت را در زیرزمین آنجا ببینیم . با دو تا بلیط سفارشی . و چقدر یکهو همه دنبالت می گردند و بهت زنگ می زنند و موبایلت در دسترس نیست. خوبه که وقتی هایی به کسی نگویی کجا می روی حتی مامانت . اما قصدی در کار نبود که اصلا یادم نمانده بود .توی نمایش ، خیلی جایی برای نشستن نبود و من و مردخانه به دنبال هم ، گاهی او جلوتر و برعکس ،دست همدیگر را می کشیدیم و به دنبال بازیگرها می رفتیم تا صحنه های مختلف را خوبتر ببینیم . بوی نم می آمد و کف آنجا شن بود . شن نرم و خیس . مثل لب دریای شمال . کیف داشت و فقط یک نفر بود که جلوی دماغش را گرفته بود . جالب بود و همانطور که شیرین گفته بود آرابال خوب توانسته بود فضای سیاسی آن سال های اسپانیا را در یک خانه کوچک نشان دهد .
حالا یک کتاب به دیگر کتابهایم اضافه شد . گل سرخ برای امیلی ویلیام فاکنر و بقیه داستانهای کوتاهش . فرصت . فرصت می خواهم برای خواندن .

سهم من

یک کتاب ، دو تا و سه و چهار تا کتاب دارم . یک کتاب برای مادر شوهرم است که ترجمه کردند و به تازگی چاپ شده ، دیگری نمایشنامه لابیرنت است که خواهر مردخانه ترجمه کرده ، همزمان دارد اجرا می شود ، برایم امضا می کند و بهم هدیه می دهد . کتاب سوم را لگو بهم هدیه می دهد در مورد مدارس ژاپنی و داستانی در مورد آن است .کتاب دیگر گتسبی بزرگ فیتس جرالد را شیرین بهم می دهد ، بخوانم و بعدی هم قانون عشق لورا اسکیول . کتاب ها را روی هم می چینم . بعد از چهار روز ، آمده ام خانه . همه گلدانهایم را آب می دهم . فقط سبزی هایم کمی سوخته اند . شاید باید جعبه سبزی هایم را با خودم ببرم . حالا برای کلاس داستان نویسی مانده ام چه بنویسم . دیالوگها می آیند و می روند . اما باز خوب نمی شود .

برشی از زندگی

زنی را می شناسم که به تازگی مرده است . زنی شاید با لباسهایی سفید و موهایی آشفته که دنبال کسی می گردد . دنبال پسرش که دیگر نیست .پسری که هنوز یکسال نشده که مرده است . زن ،دیوانه وار، زندگی کردن بدون پسرش را فراموش کرده است . پسری که حاصل زندگی دوباره اش با همسرش بوده . همسری که رفت برای جنگ ، برای کشته شدن در راه وطنش اما اسیر شد . سالها زن با دخترش زندگی کرد بدون شوهرش تا شوهرش آمد .از سفر اسارت آمد . و پسر همان شب شکل گرفت . نطفه اش بسته شد . و بیست سال بعد جوانی رعنا شد . درسخوان و تمام عیار . تا اینکه شبی از خیابان پارک نیاوران داشت عبور می کرد و ناگهان ماشینی با سرعت جوان را زیر می گیرد و فرار می کند . نیمه شب در بیمارستان پسر جوان به کما می رود و فردا صبح اعضای بدنش به بیماران هدیه داده می شود .زن از همان روز می میرد . با پسرش زیر خاک می رود .یک هفته ای است زن قرص خورده و رفته است پیش پسرش . حالا مردی مانده تنها، بدون زن و پسرش . مردی که فکر می کرد شاید در جنگ بمیرد اما هنوز زنده است .

بدرقه بارانی

برگه روی تقویم روی یخچالم را می کَنم، و می گذارم کنار و اینبار نقاشی داوینچی غافلگیرم می کند . شامم را گذاشته ام . توی فنجان جدیدی که مولود بهم هدیه داده - رویش نوشته حاضرم خونم به جای در پنجره داشته باشه- چای می ریزم و به آخرین باریدن قطرات نرم باران اردی بهشتی گوش می دهم . منتظرم اردیبهشت تمام شود و ماه جدید فصل بهار بیاید .

نظرسنجی در پرشین وبلاگ

وبلاگم تا حالا در هیچ مسابقه و جشنی شرکت نکرده ، اگر اینجا را می خوانید و دوست دارید ، می توانید به این سایت بروید و رای بدهید . مرسی.

همین جوری گفتم .

نظرسنجی وبلاگی

وبلاگهای پیشنهادی من :

همینی که هست

رژ لب قرمز

به من بگو الهام

سنجاق های من

Rainbow

و کلا وبلاگ های لینک شده در وبلاگم را دوست دارم .

کشف

دارم کشف می کنم ( به قول یکی از  فسقلهای کلاسم کفش ) ، کوچه پس کوچه های پشت خانه ام را ، کوچه ای هست که پر است از  مغازه هایی که کفش های زنانه تولید می کنند - که شاید تو طراحش باشی - و من تند تند می گذرم از سرای محله سنگلج و باریکی های نوستالژیک ، کلیسای آجری قدیمی میان خانه هایی مسلمان نشین ، نانوایی ها ، کفاشی ها ، میوه فروشی ها ، از میان گاری های گوجه سبز و موز و طالبی عبور می کنم، از باربرهایی با دست خالی یا باربرهایی که کمرشان خم شده تا قد من جلو می زنم. از همه اینها عبور می کنم تا برسم به ایستگاهی که پدرم منتظرم است . پدرم ، پدر مهربانم ، که انگار تازه کشفش کرده باشم ، سیم شارژ لب تاپم را آورده . دیروز در خانه پدری جا گذاشته ام . پدرم روی پاکت کادو تولدم - آن روزِ چهارشنبه که نبود و رفته بود یزد- نوشته بود تولدت مبارک ، با عرض پوزش که نیستم . و من آن پاکت را تا همیشه مثل گنجی عزیز نگه می دارم . و هر وقت که به گذشته و نوشته هایی معترض به او بر می گردم خجالت می کشم . با هم حرف می زنیم و من از این کوچه تازه با نام « کارکن اساسی »برایش می گویم که تازه پیدایش کرده ام . و بعد از هم جدا می شویم . او از بازار فرش فروشها خوب بلد است که بیاندازد و از آنجا به بازار قائم برود . اما من هنوز می ترسم و آن راه ها را بلد نیستم .

می روم از مغازه های نزدیک سبزه میدان آلو و دارچین می خرم و کمی کود برای سبزی هایی که تازه کاشته ام . چقدر کار دارم و داستانهای همینگوی هم مانده بخوانم .

رنگارنگ

سبزی دلمه گرفته ام که هم دلمه درست کنم و هم کوفته . عکسهای عروسیم را گرفته ام و یکی یکی می چینم در آلبوم . و می خواهم بعد هم فیلمم را نگاه کنم .

دلم نمی خواهد اردی بهشت تمام شود . این بوی خوش بهار تمام نشود . دیروز درکه رفتم و تا پل ششم سبزه ها و چشمه را دیدم و از آب خنک و گوارایش دو سه قلپ خوردم . بوی خوب گلها ، گلهای محمدی ، بوی توت ، بوی گلهای یاس کنار اتوبان یادگار ،  گلهای نسترن سرخابی رنگ کنار اتوبان چمران و همه خوبیهای این ماه زیبا که برایم داشت و دارد را دوست دارم و نمی خواهم که تمام شود .

منم دوستت دارم از فراسوی مرزها

براى من که تاریخ شمسى رو گم کردم چه چیزى بدتر از گم کردن روز تولد عزیزترین هام... تولدت مبارک ، عزیزترین اردیبهشتى زندگى من، خواهرم، دوستم، همکلاسى، همصحبت روزهاى دور، امروز و فرداى من. دوستت دارم و مى بوسمت از وراى کیلومترها فاصله و مرزها ... خوش باش عزیزم.

همه پیغام های تولد خوشحالم می کند . اما این پیغام تمام شادی های این چند روزم را چند برابر می کند و تمام یاس ها و ناامیدی های کوچکم را آب می کند .

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

باران باریده بود و هوای خوبی داشت بیرون تالار حافط و حال خوبی داشتم وقتی از تاتر لامپ بیرون می آمدم . با شین ، خواهر مردخانه تند تند روی زمینهای خیس راه می رفتیم تا مردخانه آمد و سوارمان کرد. رسیدم خانه . مردخانه سورپرایزم کرده بود . برایم کیک تولد خریده بود . و یک تولد سه نفره گرفتیم . با چای بهار نارنج و رقص . و من چقدر رقصم گرفته بود و بی هوا خوب می رقصیدم و انگار شادیم را هیچ جور دیگری نمی توانستم نشان دهم . و دلم می خواست همین طور تا صبح بیدار بودم و می رقصیدم . و بهتر از وقتهایی بودم که با جمعی باشم و جلوی آنها برقصم . تنهایی بدون اینکه هی خودم را سانسور کنم ، بهترین بودم .