بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

پیغامی از یک دوست

میگم از خوبی خودته، اما یادت باشه دنیا خیلی به ما فرصت استخاره نمیده. الگوها رو کنار بگذار و خودت باش. چیزی رو که میخوای برو سراغش. اگه نشد غصه ش رو نخور که وقتی پیر شدی حسرت بخوری. دنیا بیشتر از اینکه جای فکر باشه جای عمله. خدا هم موجود عقده ای بیماری نیست که بشینه از ما آتو بگیره واسه روز مبادا.....صفا کن همیشه این سنی نمیمونی.........از چیزی نترس .................

قبل از طلوع

 دختری که در آزمایشگاه پشت کانتر نشسته ، موهایش را تازه شرابی کرده ، آن هم برای عروسی خواهرش که فرداست . خوشحال است . معلوم است هر روز صبح زود بیدار می شود و کارش را دوست دارد . محیط کارش هم برایش خوب است .با اینکه صبح زود است ، اما خوش اخلاق است و با همه با صدای خوبی شوخی های خوبی می کند . نام پدرم را می پرسد . و می گوید او را می شناسد . اینجا آمده آزمایش داده . سرم را تکان می دهم . پول آزمایش را حساب می کنم . می گوید کی بیدار شدی و من ساعت مچی سرخابیم را نگاه می کنم و می گویم هفت . می گوید باید صبر کنی . دو ساعت قبل از آزمایش باید بیدار می شدی . من گفتم یعنی باید تا نه صبر کنم و می گوید برای آزمایش درست، بله . و من ساعت را نگاه می کنم ، دوباره . تازه یک ربع به هشت است . دفترچه ام را نگاه می کنم . چیزهایی که نوشته ام می خوانم .و به موزیکهای انتخابی آزمایشگاه گوش می دهم . قدیمی اند و خاطره انگیز . از م می پرسد می خواهی حامله شوی ؟ مکث می کنم و آرام می گویم بله و به دنیای خودم پرت می شوم . یعنی واقعا تصمیم جدی دارم ؟ درست است ؟ و من باز مثل آدمهای گیج خودم را به بی خیالی می زنم . اینکه حالا بعدا بهش فکر می کنم .

فصل بیهوده

فردا تابستان می آید . یادت مانده که گرمای تابستان من را آزار می دهد یا فراموش شده ام ؟ و من چه سوالهای عجیب و خنده داری از دکترم می پرسم که او فقط نگاهم می کند و باز من پاسخ خودم را می دهم که خودم باید تجربه کنم . به بچه فکر می کنم و هجومی از سوالها و شایدها و اگرها به سراغم می آید . به بچه دار شدن فکر می کنم و یاد تابستانی می افتم که فردا می رسد و چند هفته ای است که گرمایش را جلو جلو فرستاده و باز هجومی از اضطراب و وحشت از گرما به سراغم می آید و رویاهای زمستانیم آغاز می شود .کاش تابستان خلاصه می شد در سه روز یا سه هفته .نه سه ماه آزگار .

همه می ترستند

همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم 

و نترسیدیم .


دلم می گیرد ، دلم گرفته است . نگاه غمگین زنی که رها شده . که سالهایی دور رها شده و حالا فهمیده . . . برف می بارید روی کاجها که فهمید دیگر برای زندگی کردن با این مرد ، با این مرد که رهایش کرد و رفت ، سخت است .

چقدر زندگی کردن سخت است از بس که دیگرانی هستند که آزارت بدهند .از بس که کسانی هستند که نظر بدهند . از بس که همه به هم ، بیخود و بی جهت وصلیم . از بس که ...

دلم گریه می خواهد . گریه ای بلند و طولانی . هق هق می خواهم و اشک که صورتم را خیس کند .

بدون امضا با موهای بلند روشن

دیگر روی سرامیک های روشن کف خانه ، رد موهای قهوه ای نیست . موهای بلوند بلوند است که باید دولا شوم و از روی سرامیک بردارم . حالا زمان می برد که به قیافه تازه ام عادت کنم .

از نو

همه خوابیده اند و سکوت است و تیک تاک ساعت دیواری . گاهی اینکه ازدواج کرده ام را فراموش می کنم و تا بیاید یادم بیفتد ، سخت است که باور کنم زندگی دارم ، خانه ای برای خودم و گاهی حتی مردی هست که دوستم دارد و شبها کنارم می خوابد . باورش سخت است . روزهایی که تنها هستم دارم کارهای خودم را انجام می دهم ، یادم می رود . شاید اگر توی اتوبان از مردی سبقت می گیرم و یا پسری در آینه بهم نگاه می اندازد ، همان طور مثل سابق بین محل گذاشتن و نگذاشتنم . یادم می رود ازدواج کرده ام . نه اینکه اینها را کارهای بدی بدانم ، عادتهایم همانهاست .یا خاطره های گذشته ام یا داستانهایی که قبلا ً می نوشتم را دوست دارم دوباره و دوباره بخوانم و همانطور پر شور و هیجان بنویسم . نه اینکه عاشق نباشم ، هستم اما مثل قبل نیست . رنگ و بویی دیگر دارد . شاید هم اگر داشت خوب بود . روزگار طور دیگری بود . هر چه هست راضیم و خوب است . می خواهم مثل قبل خوب بخوانم و بنویسم . از اول .


قبل از اینکه شیر سر برود ، شعله را خاموش کردم ، بوی قهوه می پیچد توی دماغم . یک قاشق عسل می ریزم توی لیوان سرامیکی که بابا از میبد برایم خریده و می گذارم کمی خنک شود - به دستور تهیه شیرقهوه عسل مولود - با اینکه کمی سرماخوردگی زود خوب نمی شود و رهایم نمی کند ، خیلی گرم است ، کولر را روشن می کنم و تن چسبناکم از کمی کار خنک می شود - گذاشتن ظرفها سرجایشان و شستن لیوانها - دارم فیلم لیلا را میبینم . خیلی سال پیش توی سینما دیده بودم . چقدر بازیگرانش فرق کرده مثلاً توی فیلم علی مصفا پله آخر یا اینکه فیلم آخر مهرجویی چه خوبه که برگشتی چقدر فرق دارد با این . مفاهیمی که توی لیلا هست چقدر متفاوت است با این فیلم آخری . تفاوت بیست سال را خوب نشان می دهد .باد تند بوی قهوه را همه جا می پراکند .جای گلدانها را عوض می کنم تا زمانی که نیستم ، آفتاب سوخته نشوند .

بعد از کلاس

یکراست ، بعد از کلاس داستان نویسی عزیز می روم نشر ثالث- از این رو می گویم عزیز که هر بار چیزهای خوب یاد می گیرم و کیف می کنم که تازه یاد گرفته ام چگونه باید کتاب بخوانم و البته که تنبلم و کمتر می نویسم و تقصیر خودم است -فروشنده، خشم و هیاهوی فاکنر را با ترجمه صالح حسینی بهم پیشنهاد می کند که ترجمه خوبی است . خدا کند همان باشد که مورد نظر کلاس است .بعد از آن مترو سواری بعد از مدتها از هفت تیر تا بازار . توی بازار پیرمردی با موتور می چرخید . پیشانی بند لااله الا الله داشت . روی پیراهنش نوشته بود . من نصیری نوکر مردم هستم با رنگ سبز و زیرش کمی ریزتر نوشته بود : نامزد ریاست جمهوری . سوت می زد و عده ای هم جوابش را می دادند . آفتاب توی چشمم بود تا خانه . و هلاک شدم از گرما .وقتی رسیدم گلدانهای تشنه ام را سیراب کردم و وقتی دقت می کنم می بینم رشدشان بسیار عجیب است مخصوصاً نوعی از کاکتوسهایم که احساس می کنم روزی دو برگ می دهد . بعد هم می نشینم پای تلفن و هی حرف می زنم زیر باد کولر و مولتی ویتامین حل می کنم توی آب و می خورم . شاید گرفتگی صدایم برطرف شود . تا مردخانه بیاید دارم باز هم حرف می زنم . از این تلفنها که دوستش دارم نه از آنها که مجبور باشم . قورمه سبزی هم بار گذاشته ام . خدا کند خوب از آب درآید . تا مردخانه  برود برای فردا شیر بخرد، تند تند می نویسم .

خانه

به یاد ندارم ، بلاگ اسکای خراب شده باشد . فقط یکبار 5 دی 82 ، وقتی در بم زلزله آمد مدتی خراب شد تا الان که برایم پیغام گذاشته اند که 14 خرداد تا 48 ساعت نمی توانم به روز کنم و چیزی بنویسم . شاید اگر خراب نمی شد ، دلم نمی خواست چیزی یادداشت کنم اما حالا آن موقع نمی شود .من اینجا را دوست دارم .