بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

Daily Note

می خواهم همه روزهای اردی بهشت را بنویسم .هزاران حرف داشتم و می خواستم بنویسمشان اما یادم نیست . یادم نیست که چه چیز مهمی ذهنم را این همه مشغول کرده ،که نگذاشت بخوابم ، که خواب را از کله ام پرانده و زده ام روی رادیو نمایش و چراغها را همه خاموش کرده ام و فقط از روشنی صفحه کامپیوتر دستی ام ، کلمات را تایپ می کنم . از صبح کارهای زیادی کردم . لباس ها را که در کمد می چپاندم ، شعر شاملو توی سرم تکرار می شد که عشق را در پستوی خانه ، نهان باید کرد . و من یکی یکی لباس های شسته را می تکاندم و آویزان می کردم . سکوت خوبی بود و همسایه ها نبودند . و من باز هم رادیوی نمایش گوش می دادم .و به دلتنگی دخترکی سپید ، اس ام اس می دادم که داشت در شهروند ، " تنایی " خرید می کرد . و من داشتم ماکارونی می پختم از بس که دیروز در قصه ای که برای بچه ها گفتم ، مادر قصه ماکارونی پخت و دلم یک عالم ماکارونی خواست . و بعد میوه پوست کندم . خانه را مرتب کردم . چای دم کردم .ظرفهای شسته از ماشین درآوردم و سرجایشان گذاشتم .و وقتی آقای همسر آمد برایش شربت از خود درآوردی درست کردم که چقدر هم خوشمزه بود . امروز زن خانه بودم .به کتی فکر کردم و کلاس داستان نویسی و اینکه دیگر چیزی برای نوشتن ندارم و دلم می خواهد دوباره شروع کنم .

آنروز که دستهای تو ویران شد ، در کوچه باد می آمد.

فکر می کنم و توی شلوغی آدمها دارم کتاب می خوانم و از خیابانهای فرانسه سر در می آورم . حرفهای برتون با نادیا و آشفتگیهایش .با این کفشهای تازه ، احساس خوبی دارم ، احساس پرواز ، و سریع به کلاس شنبه هایم می رسم، که راه سختی دارد تا خانه . فکر می کنم به مرگ که خیلی نزدیک است که خیلی ها در کنار هم بوده اند و صبح این در کنار هم بودن را نداشته اند و از اینکه صبح بیدار می شوم و صدای منظم نفس هایش را می شنوم ، خوشحالم و خدا را شکر می کنم و با بوسه های ممتدم ، بیدارش می کنم . و باز نمی دانم کی و کجا از هم جدا می شویم ، همین فکر اخلاقم را بهتر می کند . باهاش مهربانتر می شوم و به همه حرفهایش گوش می دهم حتی آنها که آزارم می دهد .

شب به یاد ماندنی

نسیم خنکی می وزید و من منتظر ایستاده بودم و باد می پیچید لابه لای چادر مشکی ام ، نور باران بود و نور آینه کاری ها چشمم را می زد . و توی دلم خوش بودم از امشب که بالای قبر سنگ سفید علویه پرهیزکار ، حاجیه حورا سید رضی علاقبند ، فاتحه می فرستادم . گنبد طلایی ، تمام غمهای رنگی و غیر رنگی ، سیاه و سفید را یکدست آب کند . بعد هم با کتونی های جدیدمان ، راه طولانی تا جگرکی را طی کردیم و آنقدر خوردیم که داشتیم می ترکیدیم و جای همه دوستان خالی.

یاد من باشد تنها هستم

یاد تو می افتم که دوستی در ژاپن داری . تصورم از ژاپن، هایکوست و شکوفه های گیلاسی که بهار بر روی درختانش می نشینند و مردم به دیدارشان می روند . توی راه برگشت برای نمی دانم چندمین بار است که شماره ات را می گیرم و بر نمی داری . حالا که عطری از شکوفه های گیلاس ژاپن بدستم رسیده است ، هی بر می دارم بویش می کنم و انگار یاد تو و صدای نرمت می افتم .

خیلی دور ، خیلی نزدیک .

دلم تنگ می شود ، زیاد ، وقتهایی که قهرم ، وقتهایی که خوشم و به خانه ام بر می گردم و همه ازم ، از لباس پوشیدنم ، رنگ موهایم که خیلی بهم می آید و صورتم را باز کرده ، از شوهر داری و خانه داریم تعریف می کنند ، و بعد دعوایم می شود . دلم تنگ می شود . و این فیس بوک لعنتی و حرف تو برای عکسی که گذاشته بود، که با هم پارو میزدیم یادت هست ؟ تو من را فراموش کرده ای ؟ داد می زنم . گریه می کنم . ازش ایراد می گیرم . به همه چیز گیر می دهم . واقعی و غیر واقعی. و بعد عصبانی به تو فکر می کنم که دیروز پیغام گذاشته ای برای عکسش . پس هنوز هستی . اما دور .

شهوت رفتن

دم در منتظرم ایستاده و من تمام قد در آغوش برهنه اش جا می شوم . موهای خیسم می ریزد روی شانه های لختم و کیف می کنم و می گویم دلم برایت تنگ شده بود . نمی دانم ماندم که ضد درد باشد یا آمدم که دلتنگ نباشم . اما هر چه بود خوب بود . زیر باران دویدم و دویدیم و خیس شدیم و رنگ هوا چه عاشقانه بهاری بود . و رسیدن چقدر خوب است .به دوست ، به باران ، به همسر و به آسمان رنگ غروب و بارانی ابری . چه کیف داشت . و باید نوشت . که ریه هایم به هوای تازه احتیاج دارد همچون که به دوست ، به دوست داشتن و خبر خوش شنیدن و از پشت شیشه بیرون را دیدن ...و دیدن شادی دیگران .

شهوت رفتن

دم در منتظرم ایستاده و من تمام قد در آغوش برهنه اش جا می شوم . موهای خیسم می ریزد روی شانه های لختم و کیف می کنم و می گویم دلم برایت تنگ شده بود . نمی دانم ماندم که ضد درد باشد یا آمدم که دلتنگ نباشم . اما هر چه بود خوب بود . زیر باران دویدم و دویدیم و خیس شدیم و رنگ هوا چه عاشقانه بهاری بود . و رسیدن چقدر خوب است .به دوست ، به باران ، به همسر و به آسمان رنگ غروب و بارانی ابری . چه کیف داشت . و باید نوشت . که ریه هایم به هوای تازه احتیاج دارد همچون که به دوست ، به دوست داشتن و خبر خوش شنیدن و از پشت شیشه بیرون را دیدن ...و دیدن شادی دیگران .

6

91/12/30

- کم خوابی

-مسجدهایی با یک گلدسته

-دریا

92/1/2

-باد

-پا درد

- رنگ های شاد در روسری

- لباسهای بچه گانه

- کفش هایی اندازه بند انگشت

خوامپالو

به خودم هی زدم که بلند شو ، اما بلند شدنم وقتی شد که صدای زنگ در آمد . هوا تاریک بود و فکر کردم تازه اذان گفته اند . مثلن ساعت هفت و نیم است ، خب به کارهایم می رسم . در را باز کردم اما ساعت هشت و نیم بود . از شنبه که کلاس می روم چقدر خسته ام . شنبه توی اتوبوس چرت می زدم . امروز کف پذیرایی از این پهلو به آن پهلو شدم تا بالاخره رفتم روی تخت . البته دیروز در حد خانه تکانی ، کار کردم و شب هم مهمان داشتم . فردا هم کلاس دارم . شاید به خاطر کار زیاد ، راه رفتن ، روی پا ایستادن زیاد ، و هوای بهاری باشد این خمیازه های ممتد .انگار هنوز عادت ندارم زود بخوابم و زود بیدار شوم تا به همه کارهایم برسم .

5

عبور از کوچه های خلوت و خیابانهای خیس بهاری تهران ، خوب است . و گذر از برابر شکوفه های درختان سبز فرهنگسرای نیاوران ، قصه سرما و برفی که آن شب بعد از دیدن نمایش برهان کم رنگ شد و به جایش بوی عطر گل های بهاری و رنگ لاله های قرمز را در دلم ریخت .