بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

شاید

سرگرمی تازه ام ، در خانه  ، به غیر از مرتب کردن و غذا پختن و لباس شستن ، چرخ خیاطی است . هی می نشینم پشتش ، درزها را می دوزم . اگر دستم کج برود بعضی هایشان دوخته نمی شود و آن وقت دوباره چرخ می کنم . کیسه های پارچه ای برای بازی با بچه های کلاس لگو ، چند تا مانتوی نیمه کاره که هر کدام عیب و ایرادی دارند اما بعد می پوشم و هی جلوی آینه راه می روم ببینم می توانم درستشان کنم . شبها از غصه ای به غصه دیگری اشکی می ریزم . گاهی توی خانه ماتم می برد به چیزی که نمی دانم چیست و بعد یادم می رود چکار داشتم . مثلا در یخچال را باز می کنم ولی نمی دانم چه می خواستم یا سمت گلها می روم اما یادم نیست که باید آب بدهمشان . چند شب پیش خوابم نمی برد . تلفن خانه مریم را گرفتم و دل سیر باهاش حرف زدم . خوب بود . خوب گذشت . کاش می توانستم برگردم به گذشته و درزهای خراب را دوباره بشکافم و از نو بدوزم . یا طرح تازه ای ببرم و دوباره درزهایش را بگیرم . گیر کرده ام . گیر کرده ام و نمی دانم جایم درست است در این جایی که هستم یا نه و بعد به خودم سقلمه می زنم شاید هم از سرت زیاد باشد . شاید .شاید .

شکست ، بی صدا

نمی توانم ، نتوانستم . می خواستم بعد از مدتها ، چند تا دوست و همکلاسی قدیمی را کنار هم جمع کنم . اما نشد . دل خودمم شکست . شاید کلمات را نمی شناسم اما بعضی هایشان بسیار دردناک هستند . مثل اینکه به تو بگویند : برو بابا ...
و با دیدن این حرف دلم می خواست بزنم زیر گریه . حتما دل نازک شده ام . اما برای من برو بابا یعنی که برو همه حرفهایت کشک . حرفهای بی اهمیت گاهی چه پر معنا می شوند .

سهم من گم شد .

اشک توی چشمهایم جمع می شوند ، وقتی توی اتاقم در خانه پدری ، بعد از مدتها می آیم . به خودم می گویم من مال اینجا نیستم . و بغض می کنم و دلم می خواهد همانجا زیر پتوی همیشگی ام از سرمای زمستان بلرزم و زار بزنم و کسی صدایم را نشنود . اما زمان نیست . دیگر زمان من ، منی که اینجا زندگی می کرد ، نیست .چقدر سخت است که حتی دیگران این را به تو با زبان و بی زبان می گویند . و من درد می کشم . درد دوری از همه چیز و همه کس . و این را نمی توانم به کسی بگویم .

گذر

بهش می گویم همه نامه هایت را دارم ، و او هم در جوابم همین را می گوید . منم همه نامه های تو را دارم . چقدر گذشته . چقدر ؟ بعد از سوم راهنمایی که او مدرسه اش را عوض کرد ، یادم نیست که دیده باشمش . تا همین چهارشنبه که مردخانه آهسته جلوی موسسه فرهنگی رفاه ، آرام ماشین را نگه داشت . ایستاده بود . منتظر . باورم نمی شد . من که تا چند روز پیش هی اسمش را توی فیس بوک می زدم ببینم هست یا نه . و چند بار در روزهای مختلف به زبان فارسی و انگلیسی امتحان کردم اما نبود . گفتم مامانم هنوز همان آدرسی است که تو نامه می دادی اما من دور افتاده ام . و تو خندیدی و عکس پسر دو ساله ات را نشان دادی . انگار خسته بودی . خسته بودی از همه سالهای رشته پزشکی و وقتی من از رشته ام حرف می زدم و اینکه ریاضی را ول کردم و رفتم سراغ هنر ، خوشحال بودی . با هم عکس می گیریم و با چند تا همکلاسی دیگر . فکر نمی کردم اینجا توی افطاری فارغ التحصیلان بعد از سالها ببینمش . و حالا موبایل همدیگر را داریم که از حال هم خبر داشته باشیم . مثل قدیما . که می نوشتیم . و چه روزگارانی گذشته . دلم تنگ بود . دلم کمی تنگ بود اما حالا امید دارد جوانه می زند . دارم دوباره کارهای نصفه نیمه ام را تمام می کنم . فیلمی که مدتها بود نیمه رها شده بود . مانتو ی نیمه کاره ای که دارد دوخته می شود . کتابی دارد خوانده می شود . و زنی که دارد تغییر می کند . در آستانه ای که نمی داند جوان است یا نه . می تواند تغییر کند یا نه . دارد نرم می شود و آن غرور احمقانه را کم کم دور می ریزد . کاش بهتر باشم .بهتر از اینی که هستم .

Le Passe

حالم خوب نیست و گذشته حالم را بدتر می کند . اینکه همیشه فیلم های اصغر فرهادی حالم را بد می کند - نه اینکه فیلم های بدی باشند - مسائلی را مطرح می کند که به ظاهر ساده اند و در نهایت آنقدر پیچیده می شوند که قادر به حل آنها در ذهنم نمی شوم .در فیلم درباره الی و جدایی مسئله دروغ و در همین فیلم گذشته پر رنگ می شود و طرح معماگونه روابط انسانی و عشق بین آنها و اتفاقهایشان در همه فیلمهایش هست . آنقدر تکرار می شود که در آخر شک می کنم چه کسی راست می گوید . چه کسی حق دارد ؟ چه کسی آسیب می بیند ؟ چه کسی مقصر است ؟ و این سوالهایی است که حتی با پایان سه گانه اش جوابی ندارم . چون هر کسی راست می گوید ، حق دارد ، مقصر هست و نیست . و همه آزار دیده اند . این ژانر وحشتی است که با دیدن فیلمهایش احساس وحشت و ناامنی فراوان می کنم . و حس می کنم هیچ کس راست نمی گوید و هیچ رابطه صادقی وجود ندارد .نگاه تیز اصغر فرهادی روی کوچکترین اتفاقها هست . پسر کوچک فیلم حرف خوبی می زند : مامان خودکشی کرده ، پس دلش نمی خواسته زنده بماند . او با این سن کم فهمیده اما مرد همچنان به دنبال دلیل و مدرک است .

خیلی خسته ام . آنقدر که حد ندارد . از آشپزی و کار خانه . از خرید و تمیز کاری . از کار و کلاس . از گرمای بیرون . پاهایم ، شانه هایم و حتی کف پایم .

اما چه خوب که تو هستی . و همه خستگی ام با بوسه تو ، می رود پی کارش .گاهی خوب است .

برای خودم یک عالم ماکارونی درست کردم . چقدر ماکارونی خوب است .

زندگی کردن کار سختی است که نمی دانم انتخابش کرده ام یا نه ، اما امشب آنقدر دل نازک بودم که دلم برای اوشین و بچه هایش سوخت که در جنگ گیر کرده اند و هی گریه کردم .

به من فرصت بده باز از سر لطف ، دچار تو ، گرفتار تو باشم .

ساعت همین زمان بود و باران می بارید . در این ابتدای تابستان چه هدیه خوبی است باران و زیر باران ماندن و بودن با عشق . دلم می خواست بیدار باشی و تو هم مثل من دستت را زیر باران می گرفتی و کیف می کردی . حس می کردم برگشته ام . برگشته ام به روزهایی که جوان بودم و عاشق . دل توی دلم نبود . باران یک ریز می بارید و با من در همه شهر بود . من دوباره عاشق شده بودم و دلم می خواست همه شادیم را در صدایم بریزم .

عصرانه

با داشتن این کلاس جدید لگوی کذایی - نه اینکه همه کلاسهایم اینطوری باشند ، نه - که بچه های عجیب و غریبی دارد و برای اولین بار است که لگو را می بینند . همه اش می خواهم فکر کنم این هیچ ربطی به محل زندگیشان ندارد اما نمی توانم .خوبیش این است که توی راه کتاب خشم و هیاهوی فاکنر را بخوانم . و برگشتنا جلوی موزه معاصر پیاده شوم ، نقاشی ها و خوشنویسی ها و مجسمه ها را می بینم . از بعضی از کاریکاتورها خوشم می آید . به کتابخانه سر می زنم و می گویم می خواهم کارتم را تمدید کنم اما کارتم دنبالم نیست و با خودم قرار می گذارم هفته بعد ، بعد از کلاس . پوستر فیلمی را می بینم که امروز در سینما تک پخش می شود .منصرف می شوم که به خانه بروم . شیب دایره وار موزه را بر می گردم . یک ربعی می شود فیلم شروع شده ، آخرین سوار عرب ، فکر کنم اسمش این بود .در مورد مرد افغانی است که می خواهد برگردد به کشورش زمانی که امریکا به افغانستان حمله کرده ، به دنبال زنش ، آخرهایش خوابم می گیرد چون صبح شش بیدار شدم و خوابم نبرد . فیلم که تمام می شود می آیم بیرون . خواب از سرم پریده .