| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
91/12/29
- جای گرم و نرم ، آماده خواب ، خونه خاله رُزی
-سرمای اول صبح
-اصفهان ، نصف جهان
-نیمروی مخصوص در اغذیه زیتون آباده
-پس زمینه جاده : نقاشی و هایکوی ژاپنی: کوه های لایه لایه و ابرهای خاکستری
-پهن شدن قطره های باران روی شیشه ماشین
-شیراز 215 Km
-رادیو پیام : عشق را باور کنیم که عشق روح زندگی است.
-عکس گرفتن با عشایر نزدیک شیراز
-بازی نور و سایه ، آفتاب و باران
-تک درخت با شکوفه های صورتی در میان سنگها
-هر یک ساعت = یک داستان همشهری
-چشم نواز بودن سبزه های کنار جاده
-پس از باران
-بوی عطر غنچه های بهار نارنج
-مردی با فالوده از کوچه گذر کرد.
-مارال ستاره ، کاشان 75
-حدس زدن فیلم اتوبوس های مسافربری
-نطنز : نه خند
- من مانده ام تنهای تنهای ی بسطامی
-قطعه ای موسیقی از پاگانی نی در میان کوه و کمر جاده
1391/12/28
-کاشتن پامچالها در باغچه ، قبل از سفر ، به همراه غزل
-لانه های زرد رنگ پرنده ، روی درخت چنار ، توی خیابان نواب
-آکواریم فروشی های زیر ساختمان های بلند نواب
-دلتنگی برای شهر ، برای خانه
-شلوغی عوارضی و ماشین هایی که از شهر خارج می شوند .
-ندادن عوارضی چه کیفی دارد !
-چرت زدن بی گاه
تنم می سوزد از آفتابی که تابیده بر تن برهنه ام ، قلبم سرشار شادی آبی رنگ هوای عید و چشمانم منتظر بارش باران محبت روزهای بهاری .
همیشه ، یا نه شاید ، بعضی وقتها از شب جمعه ها ، آخرهاش که می شود ، حس اینکه فردا باید بروم مدرسه و صبح زود بیدار شوم یا شاید حس دلتنگی برای دوست قدیمی و دورم دلم را به دلهره می اندازد . یا حتی الان این موسیقی که من را به یاد شبهایی می اندازد که تنهایی در اتاق خانه پدری داشتم تند تند کتاب فریدون سه پسر داشت را می خواندم و گاهی گریه ام می گرفت و دلم برای مجید می سوخت که حسرت خوردن آب تهران داشت و فکر می کرد اگر یک قلپ از آن را بخورد حالش خوب می شود و انگار دلم برای همه کسانی که در غربت هستند گرفت . دلم برای صدایش تنگ شد ، صدای مهربان و شاد و امیدوارش که من را از آن سر دنیا ، سرحال کند . دلم تنگ شد . در انتهای شب ، تنها ، سکوت و تاریکی ، و آخر سال ، مرگ پرسه می زند دور و اطراف اقوام دور و نزدیک و همه را یاد مرگ انداخته و تنشان را مور مور می کند و آنقدر وابسته ام که نمی توانم تصور کنم کسی را از دست بدهم . و عید هم می آید . در راه است و این ابتدای گرماست و من به روزهای گرم تهران فکر می کنم که کارگران شهرداری ، شلنگ آب بدست دارند ، چمنها را آب می دهند و من از گرما ، لبهایم خشک شده ، در ترافیک گیر کرده ام و شیشه تاکسی را پایین می دهم تا خنکی چمنها و بوی هندوانه ای که پخش شده را مز مزه کنم .
از دیروز ، تصویر دختر موطلایی ، از جلوی چشمام دور نمی شود . می شناسمش ؟ یکی از اقوام دور است . اما می بینمش . گاهی . قَبلَنها . دخترکی که خنده اش همیشه جلوتر از خودش هست . وقتی می دیدمش ، پیش خودم می گفتم این دختر کوچک ، چقدر بزرگ است . فکرش ، روحش و دلش می خواهد با بزرگترها صحبت کند . مودبانه سلام می داد و لبخندش محو نمی شد . حالا به امروز فکر می کنم . آیا امروز هم لبخندش هنوز روی لبهایش هست ؟ نه . مامان می گفت : نمی دونی دخترش چطوری گریه می کرد ! و من اشک از گوشه چشمهام افتاد . حالا تصور می کنم دختری که بزرگ می شود با موهای طلایی و بدون اینکه طعم داشتن پدر را بچشد در این سالهای نوجوانی .پدری که در جنگ آسیب دیده و حالا از دست رفته است و او از امروز فاطمه موطلایی دختر شهید است .
از صبح آفتاب کمرنگ بیدارم ، مردخانه که رفت چای گذاشتم ، نان و پنیر و خیار ، کره و عسل را درآوردم ، شروع کردم به دوختن کیفهای سفارشی ، و سی دی داستان همراه که ضمیمه ویژه نوروز داستان را گوش می دهم ، لقمه ای می خورم و لیوانی چای می نوشم و کیف می کنم . کیف می کنم . کیف می کنم .
دور خاله جم بشین !!!
نمی دانم آیا باریدن باران باعث ضعیف شدن مبین نتم شده یا دلیل دیگری دارد ؟ نشسته ام با صدای کم ، سریالهای تکراری شبکه های مملکت خودمان را می بینم ، طبق معمول مردخانه خوابیده و انگار من شدیداً به این آرامش نیاز دارم ، این موقع شب و خدا را شکر همسایه پایینی هم دو شبی است که با دختر زلزله اش می رود جای دیگر شادمانی کنند . به برکت ترافیک و مترو و اتوبوسهایی که لِک و لِک می کنند ( به قول مامانمم ، آخر باید یک روزی تمام صداهایی که مادرم برای افعال ساخته است بنویسم مثل گاپ و گاپ کوبیدن این روزهای من ) تا برسم به خانه یا بروم سر ِ کلاس ، هم امروز مجله تندیس را خواندم - تندیس هم پر شده از آگهی نمایشگاه و کلاس های هنری و قبلاً انگار بهتر بود - و البته شماره جدید " داستان " را خریدم و آن یکی شماره قبلی را رفتنا تمام کردم . این می شود دومین بار که مجله داستان از گروه مجله های همشهری را می خرم ، امیدوارم که جیبم بتواند یاری کند برای شماره های بعدی . گلهای بنفشه آفریقایی ام بنا را گذاشته اند به گل دادن و ن هم امروز تعریف کرد که فصل گل دادنشان است . امروز یکی از غنچه هایش باز شد و من غرق تماشا بودم .و باز هم گلدانم را بیشتر چرخاندم تا حظش را ببرم . تمام و کمال .
برف می بارد بر روی شکوفه های سفید و صورتی .
هنوز هیچ کاری نکرده ام
پنجره ها را نَشُسته ام
آشپزخانه را تمیز نکرده ام
ملافه ها را چنگ نزده و نچلانده ام .
برف می بارد بر روی زمین های گرم .
فقط هر چند ساعت یک بار
دلم راشسته ام
تمیز کرده ام
چنگ زده ام
و چلانده ام
تا ردی از خاطرات گذشته ام نماند .
برف می بارد و رد پایی نیست .
به بچه ای فکر می کنم که از توست ، در درون توست ، از گوشت و پوست و خون توست . و حالا می توانی فکر کنی که دوستش داری یا نه ؟ سالم است یا نه ؟ تکان می خورد یا نه ؟ رشد می کند ، می فهمد ، احساس دارد ؟و همه این سوالها می تواند وحشت بزرگی باشد از ندانستن حال و احوال کودکی که در درون تو رشد می کند ، خدا خیالت را راحت می کند وقتی گاهی لگد می زند به شکمت . همه خوشحالی یک مادر همین درک حس حضور زندگی در درونش است و تمام آرزویش سالم بودن کودکش . وقتی خیالت راحت می شود که بدنیا بیاید و این سلامت را از نزدیک ببینی و لمس کنی و صدای گریه اش را بشنوی . مادربودن . تمامیت یک زن . داشتن یا نداشتن .و هزاران سوال در پیچ و خم این راه بی پایان .