| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
نمی دانم چرا وقتی هوا تاریک روشن است ،این همه دلم تنگ می شود.خسته ام.دراز کشیده ام روی تختم.تختم مرتب است.هر روز زنی که اینجا است آن را مرتب می کند.امسال، من تا حالا سعی کردم منظم باشم و موفق شده ام.کتاب های نخوانده را به ترتیب می خوانم.کارهای ناتمام را روی کاغذ می نویسم و وقتی انجام شد کنارش تیک می زنم.طراحی می کنم.مطالعه درسی هم دارم.دیگر ایمیل چک نمی کنم.فیس بوک بازی نمی کنم و فقط به سختی وبلاگم را به روز می کنم.وبلاگها را نمی خوانم.لایک نمی کنم.موسیقی گوش می دهم مثل همین لو لتق لارا فابیان که هی تکرار می شود.فیلم می بینم.مثل قوی سیاه.تنهایی سینما می روم و باهاش گریه می کنم.برای بابای نادر و برای سیمین و برای ترمه و برای خودم.بی بی سی فارسی می بینم و سریال تقدیر یک فرشته را دنبال می کنم.هفته ای سه روز کلاس زبان می روم.
یک هفته قبل که عزیزانم-مهتاب و زینب نوروزی -از ایرانشهر آمده بودند منم سه روز خانه هنرمندان بودم و به زندگی خیره می شدم که آنجا جریان داشت.دو تا سبد حصیری خریدم که آقای دهقانی برایم بافت.به رقص مردان رشک بردم و در ذهنم با آنها چرخیدم.
جای تو خالی بود.شاید در جمعیت دنبال تو می گشتم.نبودن تو سخت است.امروز موقع رانندگی داشتم تصادف می کردم.یاد آن شب که تو کنارم نشسته بودی افتادم.کاش تو می ماندی.دلم خواست کنار تو باشم.مثل آن روز که تو دو دستی فرمان ماشین را گرفته بودی.چقدر حرف زدیم و خندیدیم.
این نامه را برای تو می نویسم.می دانم نمی خوانی.یادت هست گفتم اولین بنفشه آفریقایی که جوانه بزند برای توست.و حالا امروز دیدم که برگهای کوچکش از زیر خاک بیرون آمده.
هنوز شام درست نکرده ام.باید بروم.
ما دین داشتیم،مذهب داشتیم،حجاب داشتیم.نماز می خواندیم،روزه می گرفتیم اما اخلاق نداشتیم.سر هم داد می کشیدیم و من دلم برای خودم،خودمان می سوخت.تو گوش می دادی.ما می خندیدیم،بیرون می رفتیم،خوش بودیم،جیگرکی می رفتیم،بستنی برلیان لیس می زدیم،سیب زمینی بهاران می خوردیم،اما امید نداشتیم،دل خوش نداشتیم،به مرگ فکر می کردیم،تو از خوشی من خوش بودی،الکی،ما درس می خواندیم،ورک شاپ داشتیم،نمایشگاه می رفتیم،مقاله می نوشتیم،کتابخانه می رفتیم،داستان و شعر می خواندیم،گاهی هم شعر و داستان می نوشتیم،پایان نامه دادیم و فارغ التحصیل شدیم،کنکور ارشد دادیم،تو توجه می کردی،و فکر می کردی دارم پیشرفت می کنم،عاشق می شدیم،دلتنگ می شدیم،اما تو عاشقم نبودی ،فقط نگرانم می شدی.برایت حرف داشتم همیشه،از همین حرفها آنقدر که دهانم خشک می شد و دلم آب خنک می خواست و تو برایم در یک لیوان بدون هیچ لکه ای، آب می آوردی.شوهرم به صورتم چند قطره آب پاشید و با تعجب پرسید این مزخرفات چیه می گی؟ و پرت شدم توی اتاق شیشه ام کنار گلخانه.و فقط خواستم که تنها باشم.حتی نگذاشتم بغلم کند یا با دستهایش سرم را نوازش کند.خواستم فراموشت کنم،مثل شعری که در مدرسه حفظش کرده بودم اما حالا هر چه به ذهنم فشار می آوردم،یادم نمی آمد فقط بعضی از کلماتش را به خاطر می آوردم مثل جام و شراب و عشق و مستی و بوسه و عیش.لیوان آب را تا ته سر کشیدم.و دلم خنک شد.ولی بوی عطر تو مانده بود روی لباسم.
گفتم آب و ساعت لنگری گفت دنگ دنگ دنگ.ما که ساعت نداشتیم،پس این صدای دنگ از کجا توی سرم می پیچید.می خواستم بیدار شوم و صداها بخوابد اما نمی شد.انگار فرو می رفتم .با خودم تکرار کردم دست از سرم بردار و تو دورتر می شدی.شوهرم بالای سرم بود و زیر لب غر می زد وانت برای چی خبر کردی؟این همه گل و درخت برای چی سوا کردی؟دهانم را باز کردم که حرف بزنم اما صدایم خشکیده بود به دیواره حنجره ام.می خواستم برایش تعریف کنم که تو آمده بودی.شاید عصبانی می شد یا بهت زده نگاهم می کرد.اما این اتفاق در سالهایی دور افتاده بود.چه اهمیتی داشت؟خسته بودم و نمی توانستم از جایم بلند شوم.مریم آمده بود و داشتیم در سوله های نمایشگاه کتاب- قدیم که در چمران بود-قدم می زدیم و چقدر خوشبخت بودم.بهش گفتم می خواهم نمایشنامه بنویسم.لبخند زد به پهنای صورتش و کتابی بهم داد.تشنه ام بود و لبهایم مثل ماهی باز و بسته شد و گفتم آب.شوهرم با نگاهی مردد بالای سرم با یک لیوان آب ایستاده بود.
شاید باید پناه می بردم به مشروب و تریاک.دو سال ،نه،دقیقا دو ماه و چهار روز بود که به این روز افتاده بودم اما کسی نمی فهمید.بعد از آن اتفاق، بازگشت به زندگی سگی ام خیلی سخت بود.پوست کلفت شده بودم از این همه درد و راحت عادت کردم.نمی دانستی که من با شوهرم در چنین جایی گلخانه داریم.من هم نمی دانستم یک سالی ،قرار است، دم عید، از این شهر وسط بیابان سر در بیاوری و بخواهی برای باغچه کوچکت کلی درخت و گل سفارش بدهی.و چقدر این اتفاقات تصادفی در واقعیت رخ نمی دهد و انگار بدبختی روی بدبختی هی چرک می کند مثل زخمی کهنه و قدیمی.و دنیا جای من نیست.مال من نیست.بوی گل که می پیچید همه را فراموش میکردم.مجبور شدم برای گلهای تو،وانت خبر کنم.نگاهم میکردی و من در هوا معلق می ماندم.مثل جوانیهایم و تو هیچ عوض نشده بودی.تو نمی دانستی از روزهایی که بر من رفته بود .من هم.و روزگار خوب بر هر دوی ما نقش انداخته بود.زخمهایی که مثل خوره روحم را جویده بود.و من حالا زنی تمام عیار ،باز هم در برابر نگاه تو آب می شدم.و نمی توانستم اشک بریزم.فریاد بکشم که خسته شده ام و دلم می خواهد بمیرم.
گفتم دق می کنم.
و گلدانهای خالی را بردم ته گلخانه شوهرم،کاشی بچسبانم بهشان.دست کشیدم روی تنه های خیسشان و بوی خاک مستم کرد.برگشتم پیش بنفشه ها و باهاشان حرف زدم.حواسم نبود.به ساعت فکر نمی کردم.شوهرم رفته بود باغ گل.رنگ سبز و بوی گلها دیوانه ام می کرد مثل همیشه.دم عید بود انگار و داشتیم آماده می شدیم برای مشتری های دم عید.برای خودم چای ریختم و در بخار داغیش فرو رفتم.
گفتم دق می کنم اگر صدایت را نشنوم.
داشت برف می بارید و بوی قهوه دهانم را پر کرده بود.روبه رویم نشستی و حرف زدی.حرف زدی.داغ کرده بودم و سرم داشت از حرفهایت می ترکید. اشک هایم را تند تند قورت دادم.بهم توجه نکردی.بغلم نکردی .دلداریم ندادی.نخواستی.فقط گفتی تا به حال کسی به اندازه تو، من را دوست نداشته.نمی دانستم که آخرین بار است.باورم نمیشد.گفتم دق می کنم اگر نبینمت.رفتم.رفتی.برای همیشه.و انگار که سالهای بین ما افسانه ای باشد برای هزاران سال بعد.گمت کردم.گم شدم.
چایم را سرکشیدم.یک نفس.سرد بود.به اندازه سالهای سکوت و تنهایی.دق نکردم.نمی دانم اما شکستم.آمدم بروم پیش لاله ها که صدایی پرسید:ببخشید پامچال چند؟
همه غصه های عالم ریخته بود توی دلم و نمی توانستم اشکهایم را جمع کنم ،مگر می شود همه چیز نو شود و بهار بیاید و کسی شاد نباشد؟حالا که شده بود .خیابانها هم شادند چه برسد به آدمها.و من داشتم غصه چه می دانم را می خوردم.حرف می زدم باهام دعوا می کردند که چه حاضر جوابی،طلبکاری یاپرحرفی.دعا می کردم به خدای آنها که بهتر از خدای من بود که یک کم با من مهربان باشند.آخر من چه بدی به آنها کرده بودم.دعا می کردم لال شوم یا زودتر بمیرم.شاید سربارشانم.زحمتم و همه خسته شدند.برگشتم به گلخانه. وقتی شنیدم صدایی آرام مثل زمزمه ای شیرین پرسید پامچال چند؟دلم می خواست ادامه پیدا کند مثل آوازی قدیم از زمان های اساطیری.انگار خشکم زد اما باید جواب می دادم.برگشتم و نگاهم افتاد به پامچال های شاداب توی جعبه و انگشتهایی که مثل انگشتهای مجسمه های میکل آنژ همانطور به حالت اشاره مانده بود.دستها و صدا آشنا بود و من به سختی گفتم قابل شما را ندارد و آب دهانم خشک شده بود و صدایم از ته چاه گلویم بیرون آمده بود.می ترسیدم چشمهایم را بالا بیاورم و نگاه آشنایی را ببینم آمده از سالهایی دور از خواب بپرم.سعی کردم صورتش را نبینم تا راهش را بگیرد و برود.اما بعد از جمله من شروع کرده به چرخیدن میان گلها کرده بود و با دستهایش گاهی برگهایشان را نوازش می کرد.باران نم نم می بارید و صدایش را می شنیدم و بوی خاک باران خورده را نفس می کشیدم.حتما امسال نامزد نوروز به دریا افتاده.پوست صورتم از لغزش اشکها می سوخت و من اهمیتی نمی دادم.به لیدی این رد کریس دی برگ یواشکی گوش می دادم و در تاریکی به تو فکر می کردم و همه مردهای دیکتاتور را متنفر می شدم.دیگر زمان ظلم به پایان رسیده اما من در ظلمت شبی طولانی گیر کرده ام و همچنان با پریای شاملو زار می زنم.و هی از خودم سوال می کنم چرا دنیا مال من نیست؟
یکی یکی قابهای روی دیوار را برمی دارم،تمیزشان می کنم و دقیقا سرجایشان می گذارم.برف می بارد و درخت کاج ته کوچه سفید می شود-در قاب پنجره ام است-کتابها کف اتاق، ستونی بالا رفته اند.گلیم و میزم جمع شده اند.لباسهای زمستانی هم همینطور.یکسال عبور می کند وقت اتاق تکاندن.خالی شده ام.بدون عشق و بدون خاطره ای از آن.خاک یکسال را باران از روی دلم برداشت.سال اشک ها و لبخندها.قهرها و آشتی ها.سال فاصله ها.دوری و تحمل برای من.انتظار برای همیشه.و تجربه های تازه.سال شجاعت.همراه با ترسهای نفس گیر.شبهایی که گریه کردم.روزهایی که خندیدم.سال سکوتهای طولانی.تا بیاید این بهم ریختگی مرتب شود یک بهار طول خواهد کشید.و من دلم میخواهد آخرین روزهای دهه دوم نفس کشیدنم طول بکشد. از روییدن و سبز شدن نمی هراسم.از تغییر فرار نمی کنم.از انتظار برای جوانه زدن خسته نمی شود.و دستهایم را باز می کنم تا با تمام وجودم بهار را در آغوش بگیرم.
زن یعنی زندگی،زن یعنی حیات،یعنی آب،آناهیتا،میترا،یعنی باروری ،زن یعنی زایش،یعنی بهار.
زن یعنی عشق،عشقه،سبز می شود و می روید.
زن یعنی آزادی،رهایی،تنهایی، بی بند،یعنی پرواز.
زن یعنی بی نیاز،مستقل،یعنی استقامت،یعنی کار و فعالیت،یعنی سرپرست خانوار.
زن یعنی آرامش،یعنی آغوش گرم و محبت بی انتها،
یعنی تابستان.یعنی مادر،مادر فرزند از دست داده در راه آزادی،
زن یعنی صبر،صبر بر همسر زندان رفته،یعنی دوری و انتظار.یعنی مهاجر،یعنی پائیز.
زن یعنی زیبایی و هرجا که قدم بگذارد زیبا می شود.
زن یعنی مبارز.جنگنده همیشه، برای حقوق قانونی.
زن یعنی آشپزخانه،یعنی بشور و بساب و بپز.
زن یعنی مترو،دستمال و حوله می فروشد،سوزن جادویی،لواشک و پاستیل،و سرباز
در ایستگاه به زور می گیرد و می برد.
زن یعنی چهارراه،یعنی گل نرگس دارم دسته ای هزار،یعنی زمستان سرد.
زن یعنی چادر و روسری و هزاران لایه پارچه و دور ماندن از نور.
زن یعنی خشونت خیابانی،متلک،یعنی تجاوز،سوءاستفاده.
زن یعنی خیانت،یعنی زن دوم،صیغه ای...
زن یعنی سنگسار،بی عدالتی،
زن یعنی حسرت ،حسرت سالهایی که به میل دیگران گذشت.
زن یعنی هویت.یعنی تاریخ .یعنی اولین و آخرین.از حوا تا فاطمه.