| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
قسمت هشتم زخم کاری
چه طوفانی شروع شد.
زن رو کرد به پدرش و گفت:
خودت می دونی زندگی با مردی که می دونی دوستت نداره چقدر سخته.
امروز درباره یک زن که از دو قسمت قبل وارد سریال شده می نویسم.
زنی که می گویم در فیلم منشی حاج مظفر است. قسمتهایی از فیلم کاملا سانسور شده اما نشان می دهد مردی که دارد با کشتن آدمها به قدرت می رسد، با این زن رابطه دارد و ازش خوشش آمده.
در قسمت قبل برایش عطر خریده بود، قبل از مدیرعامل شدن غصبی اش به ش پاشید که یکی دیگر از صحنه های سکسی فیلم است.
حالا در پرونده ها چیزی پیدا کرده باز بر علیه مرد، مرد می گوید از هوش دختر جوان خوشش آمده، چهل و خورده با دختری بیست و پنج ساله.
به زنش می گوید و زنش می گوید از اینکه هوش از ظاهر برایت مهمتر است خوشم می آید.
مرد با کیمیا هست و با منصوره بود آن چند روز در کیش.
وقتی پسر مرد با اعتراض به مادرش تعقیب کردن پدرش را گزارش می دهد، مادر عصبانی و تهاجمی روی پسرش دست بلند می کند که از کارهای پدرش خبر دارد و به او مربوط نیست و حق این کارها را ندارد.
برای رسیدن به اینجا که نظر پسرشان لجن است همه کار می کنند.
مرد از خواسته تنش نمی گذرد و زن برای داشتن بی نهایت پول هر ذلتی را تحمل می کند.
حالا بعد از اینکه حضرت والا یک صبحانه در حد کوش آداسی شاید هم بهتر زدند به بدن، جستجوی کیف آبگرم دوباره آغاز می شود.
چه صبحانه ای : نان تست فرانسوی، شیر ، چای دارچین دم کرده عالی، نان سنگک ، نان خامه ای که دیروز برای خودش از لادن خرید، خامه ، پنیر کیبی، خیار و گوجه.
منم سریع وسایل قورمه سبزی و کوکوسبزی را از فریزر درآوردم. از حالا باید فقط غذا بپزم و داستان گوش بدهم.
لباسهای شسته را سرجایش بگذارم و مهمتر از همه دنبال کیف آبگرم بگردم .
راستی ماه تولد حضرت والاست. باید سنگ تمام بگذارم.
از بالاتنه و پایین تنه و هر جور که فکرش را بکنی.
۱۴۰۰/۵/۱
دیشب حضرت والا هوس کردند که کیف آبگرم بگذارند روی کمرشان. امر کردند کمرمان را تقویت کن. معجون انبه و موز سفارش دادند. بعد با هم شروع کردیم به جستجوی کیف آبگرم. فرستادمش بالای کمدها را ببیند. دیدم چقدر جعبه الکی نگه داشته ام. ریختم بیرون کارتون ریسیور و ساندویچ میکر را انداختم دور. بعد از کمد بغلی چمدان را در آورد و دیدم آن تو هم نبود. دوباره یکسری کارتون و وسایلی که فکر می کردم روزی با دخترک کاردستی درست می کنیم ریختم دور. تکه پارچه های الکی را گذاشتم دم در.
حضرت والا می خواستند کیف آبگرم بگذارند روی کمرشان که حال بیاید اما آنقدر وسایل کمدها را بالا و پایین کرد که خسته شد و مسواکش را زد و رفت خوابید.
کیف آبگرم پیدا نشد اما من خوشحال بودم که دستورات وی چقدر به فنگ شویی خانه کمک کرد.
اسم جدید بابای دخترک است. خوبه؟
خوشت میاد؟
تو را چطور صدا بزنم؟
۱۴۰۰/۵/۱
بابا صدایم کرد، رفتم ببینم چه چیزهایی در چمدانش گذاشته. رفتم بالا سر وسایلش. دو تا تی شرت هایش که گذاشته بود برداشتم و تی شرت نو گذاشتم برایش با یک پیراهن آستین کوتاه صورتی کوتون . بعد رفتم سراغ زیرپیراهن هایش. همه را درآوردم و با نظارت خودش ریختم دور آنهایی که بد شده بود. تا مامان بیاید بفهمد طول می کشد. شلوارهایش را داده بود دم پاهایش را درست کرده بود خیاط. یکیش را پوشید که توی تنش خیلی خوب بود. هر دو شلوارها را برایش گذاشتم. بعد شورت نو برایش گذاشتم. با یک شلوارک و لباسهای شنا. ضدآفتاب و مسواک.
با هم چمدان را پایین آوردیم. سیگار ، ماسک، کمی آجیل گذاشت و بندهایش را سفت برایش بستم که وسایلش تکان نخورد.
زیپهایش را بستم.
با همه غرغرهای بابای دخترک که نمی خواست بیاید و بالاخره با هزارتا حرف من را آورد، خوب شد آمدم پیشش. چمدانش را بستم. الانم می خواهم بفرستمش عشق و حال.
هیچ کس نیست جز من. دختر داشتن خیلی خوب است.
مگر نه؟
۱۴۰۰/۴/۳۱
رفتم توی چتهای مامان و بابام. مامانم رفته عراق، بابام امروز دارد می رود ترکیه، کوش آداسی برای ریلکسیشن. برای هر دویشان خوشحالم که پول هایشان را آن طور که دوست دارند خرج سفرهای دلبخواه خودشان می کنند.
منم همین طورم. آن یکی برادرم شمال و آن یکی رفته مشهد. ما خانوادگی همینطور هستیم. یکجا نشین نیستیم. هر وقت بتوانیم می زنیم به چاک جاده یا با قطار یا با هواپیما. هر جا بشود. با همه تفریح های کوچک و ساده خوش می شویم.
خدا راشکر می کنیم مثل خیلی ها نشدیم که میلیاردها پول دارند اما حالا افسرده در کنج خانه منتظر چیزی نیستند.
بابا دم به دقیقه در واتس اپ نشسته هر وقت مامان آمد توی لابی هتل و اینترنتش وصل می شود ، بهش زنگ می زند که کجاست چه می کند. تست کرونا داده اند برای فردا توی فرودگاه. تازه مامان می خواست بلیطش را عوض کند و دوشنبه بیاید حالا که دید بابا هم نیست اما هفت میلیون برایشان سنگین آمد که پول برود. بابا بهش پیام داده بود شوخی نیست اگر بخواهید زمینی بیایید خیلی سخت است. بعد مامان ازش پرسیده بود چقدر پول سفرت شده؟ می خواستم بمیرم از خنده. بابا هم نوشته بود من نگرفتم هنوز دقیق نمی دانم. حال اینکه من می دانم بالای بیست میلیون شده.
از چتهایشان خوشم آمد. دیدم دوست داشتن، توی همین نوشته های مودبانه بابا که نوشته تماس بگیرید یا مامان که نوشته توی اتاق نت ندارم، موج می زند و دلم برای هردویشان غنج رفت.
امروز هم آمدم برای بابا پیتزای کاملا خانگی و دستساز درست کردم و آنچنان برشته و خوشمزه شد که چند بار ازم تشکر کرد. انگار جور عجیبی آشپزی کردیم من و دخترک و باباش. قارچها را بابای دخترک، دخترک سوسیسهای خانگی را خورد کرد. منم خمیرها را در فر چیدم. بعد فلفل دلمه ای و گوجه فرنگی و کالباس خانگی و زیتون سیاه را روی هر کدام ریختیم.
یک کار مشترک عاشقانه بود ، لابد.
پنیر ریختیم و در فر داغ داغ گذاشتیم. در عرض نیم ساعت داشتیم پیتزاها را قرچ قرچ می خوردیم.
و به هیچ چیزی فکر نکردیم جز طعم خوشمزه اش.
۱۴۰۰/۴/۳۱
زن توی فیلم خیلی خوشحال بود. کیفش را طوری روی دوشش انداخت انگار خوشبخترین زن روی زمین است. زن بعد از سالها به وصال عشق قدیمی اش رسیده. عشقی که حالا دوباره زنده شده. هم از سمت زن و هم از سمت مرد.
مرد برای کار به کیش رفته. زن قبل از آن خودش را رسانده. با هم قرار می گذارند و شب هر دو با هم در یک اتاقند. صبح با هم صبحانه را می خورند.
ما در فیلمهای ایرانی قسمت سکس و رمانتیک را نمی بینیم اما با نشانه هایی، با صحنه های کوتاه ، خنده و نگاه ، با کات های یکهویی می فهمیم که چیزی اتفاق افتاده مثلا.
وقتی شام را با هم می خورند، مرد یکهو قبل از خوردن چای بعد از شامش به سمت اتاقش رفت. و نگاه خندان زن را می بینیم. موقع خرید لباسها، خنده زن، انداختن کیف روی دوشش همه اینها نشان می دهد عشق برای زن برگشته اما چند دقیقه بعد دسیسه مرد نمایان می شود. وقتی همه چیز به نامش شد ، دیگر آن عشق نبود. نقشه ای بود برای به دام انداختن.
قسمت هفتم سریال زخم کاری
اقتباس از رمان بیست زخم کاری ( با نگاهی به مکبث)
۱۴۰۰/۴/۳۰
یکهو ویرم گرفت که کشوهای لباسها را بریزم. البته دو تا چمدان لباس هم داشتم که باید سرجایشان می گذاشتم. دخترک با کمک پدرش هم لباسهایش را مرتب کرد. منم داستان گوش می دادم و آنها که نمی خواستم می گذاشتم کنار. بیشترشان تی شرت ها و بلوزهای سفیدی بودند که لکه هایشان پاک نشده بود. بابا آن دفعه ها از تایلند آورده بود. تی شرت صورتیم که از کیش خریده بودم ،زیر بغلهایش زرد شده بود از بس دوستش داشتم و زیاد می پوشیدمش. بلوز سورمه ای که از السی واکیکی توی حراجی پاساژ ارگ خریده بودم را باز تا کردم و گذاشتم توی کشو چون خیلی دوستش دارم. یک بلوز سورمه ای دیگر با قلبهای ریز که برایم از آلمان آورده بود باز گذاشتم توی کشو. با این حال چندتای دیگر شلوار و تی شرت گذاشتم کنار. سوتین هایی که دیگر نمی پوشیدم. شورتهای که کش هایشان در رفته بود. یکی از مایوهایم که دیگر نمی پوشیدم هم از کشو در آوردم. کاری که هر فصل تازه انجام می دهم و جا برای لباسهای نو باز می کند. حالم را بهتر می کرد. از روسری های نخ کش شده هم دل کندم. دخترک هم پیرهنهای کوتاه شده و شلوارهای سوراخش را گذاشت بیرون.
لباسها روزگاری را نشانم می دادند که بر من رفته بود.
خوب و بد، شیرین و تلخ، زیبا و زشت. هر چه بود گذشته بود ،
لباسهای نو می آیند برای زمان حال
نویسنده محبوبم
عباس معروفی
همین حالا نوشته بود دارد می رود بیمارستان شریته برلین برای عمل تومور مغزش. نوشته بود اگر زنده بیرون بیاید می آید و می نویسد که چطور این تومور از گلوگاهش رشد کرده و زده به مغزش و به این روز افتاده، و گرنه دخترانش نوشته هایش را چاپ خواهند کرد.
قلبم مچاله شد. سه سال پیش بود که کتابش را برایم امضا کرده و نامم را نوشته بود برایم. و حالا می مانم با این همه آوار درد که از همه جا بر سرم ریخته می شود. چرا هیچ چیزی سر جایش نیست و هیچ کس بدون درد نیست؟
۱۴۰۰/۴/۳۰
بالاخره خانه شان را پیدا می کنم. ساختمانی چند طبقه که روبه رویش نیروگاه برق است. جعبه نیمه سنگین را بغل می زنم و در ماشین را قفل می کنم و می روم آن طرف خیابان. از نگهبانی می پرسم بلوک یک واحد ۱۱۱. بهم می گوید باید بروی جلوتر. از بلوک چهار شروع می شود وقتی از پله ها بالا می روم. جلوی پایم گلدانی پلاستیکی افتاده خاکهایش پخش زمین شده. گیاهی ندارد. هوا گرم است. نسیم می وزد اما خنک نمی شوم. کمی جلوتر یک آدمک صورتی دختر که منم یکی ازش دارم به پشت افتاده روی زمین. خنده ام می گیرد. چه عجیب.
در باز می شود رو به رویم. زنی با ماسک با موهای فر ریز و بلوند و مشکی بلند قاتی پاتی معلوم است که لبخند دارد. پسر کوچکش پشتش پنهان شده، او هم ماسک زده. ماسک بچگانه. اسمش را می دانم . توی گروه مشخصاتش نوشته شده بود. فروردین چهار ساله شده. باهاش حرف می زنم و از لاک خودش بیرون می آید . مامان می گوید چقدر لباسهایتان خوشرنگ است. گلهای روی آفتابگردان روی مانتویم ، روسری زرد، چادر آبی را روی جالباسی می گذارم. می روم دستهایم را بشویم.
بعد می رویم اتاق پسرک. با هم حرف می زنیم و زود دوست می شویم. مامانش می رود و می آید . پسرک مشغول بازی شده. باهاش حرف می زنم. بازی می کنم. می سازم. خراب می کنم. پدرش هم می رسد. با یک زن دیگر. یک آن فکر می کنم نکند این زن پرستار است. بعد می بینم پسر هم او را با اسم کوچک صدا می کند. بعد صدای خوردن ناهار می آید. زن می آید سر می زند. شربت آلبالویی که برایم آورده ،نخورده ام. تشنه ام اما دلم آب می خواهم نه شربت اما وقتی زن موفرفری ازم می پرسد چیزی لازم دارید رویم نمی شود بگویم آب.
با پسرک ماشین ساخته ایم و با هم بازی میکنیم. زمان دارد تمام می شود. می گویم با آدمکها خداحافظی کن تا هفته بعد. اصلا دلش نمی خواهد کمک کند. عزوسکها را بدهد. زن به کمکم می آید. پسرک با ماشین و آتش نشان فرار می کند. چند دقیقه بعد جلوی درشان آماده ایستاده ام. نگاهم می افتد به عکسهای خانوادگی . زن و مرد با عینک و ریش پروفسوری. بعد زن ، خواهرش را معرفی می کند. هر دو تلاش می کنند که لگوها را پس بگیرند. چند دقیقه هی حرف می زنم از اینکه برای کلاسهایم لازمش دارم و دفعه بعد زود می آیم. اما گوشش بدهکار نیست. مامانش می خواهد بابا را وارد عمل کند. اما بالاخره با خنده و شوخی .. را به من می دهند و من با عجله از آنجا دور می شوم.
۱۴۰۰/۴/۳۰