| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز هر خیابانی که گذشتم و از هر اتوبانی که رد شدم، از آسمانش عکس رفتم. برایم مثل یک مدیتیشن بود که به ابرها نگاه کنم، بدون اینکه تصادف کنم یا منحرف بشوم یک عکس با دقت بیاندازم. و توی گوشیم پر از عکس آسمان آبی با ابرهای قشنگ آسمان است .
چه کسی بود که گفت آسمان هر جا همین رنگ است؟
دخترک هر شب قبل از خواب یک کتاب می خواند . یک سررسید برداشته و خاطراتش را می نویسد. کلماتش را هر طور که می گوید می نویسد البته قرار بر این است که من نخوانده باشمش. اما من غش کردم برای نوشتن هایش. من از راهنمایی دفتر خاطرات داشتم. او از هفت سالگی. اینها یعنی تغییر نسل.
وسط کتاب خواندن خوابش می برد. امشب بغلش کردم موقع گریه کردن و بهش گفتم من توی دنیا تو را از همه بیشتر دوست دارم. به چشمانم نگاه کرد و آرام شد.
می خواهم هر روز بهش بگویم چقدر دوستش دارم.
آتیه در فیلم خسوف خیلی زیباست، حتی اگر چشمانش سبز نبود من او را خوش قیافه اعلام می کردم. جوری نگاه می کند که دل آدم آب می شود . برای همه پسران برومند این مرز و بوم ، همچنین دختران زیبا و خوشگل و نازنینی آرزومندم.
خوشحالم چون فردا تمام روز را در خانه هستم و به مدرسه کذایی نمی روم. خیلی خسته شدم. امروز از سیدخندان به قیطریه رفتم. آن موقع برف می آمد. روی پل صدر مه آلود بود و برف می بارید. وقتی رسیدم خبری از برف نبود.
با تمام تنم دوباره کلاسهایم همانطور پشت سر هم و حتی بیشتر در جریان است. خسته ام. خیلی خسته و کلمات در سرم رژه می روند. دلم میخواهد بنویسم اما نمی شود. انگار باید پشت لب تاپ بنشینم. نمی دانم چرا؟ چیزهای جدی را فقط باید با لب تاپ بنویسم وگرنه نمی شود.
به چند موضوع فکر می کنم که بنویسم. از چهار و نیم که بیدار شدم خوابم نبرده و تا الان دارم فکر می کنم. هی کلمات را بالا و پایین می کنم. انگار موتور نوشتنم دوباره بخواهد روشن شود. و تا آخر هفته خمیرشان را ورز می دهم تا بالاخره در لحظات آخر روی ورد بنویسم . ذهنم پر و خالی می شود. چیز جدیدی نیست. همه چیز از درونم شکل می گیرد. پیچ و تاب می خورد. هی پیاز داغش زیاد می شود تا باورپذیرتر باشد. حال خوبی است وقتی واقعیت را با تخیل قاطی می کنی. چند وقت بعد خودم هم یادم می رود که کدامشان واقعیت بوده ، کدامشان تخیل؟
چند تا کتاب تازه دارم که باید بخرم و بخوانم مثل نویسندگی به مثابه شغل موراکامی.
از صبح بیدارم و تا الان که دراز کشیده ام، پی کلاسهایم بوده ام و مرتب کردن برنامه های فردا، قرار و مدار با مامانها و کلاسهایم. اما بین همه اینها دیدن دوستم که خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم، رفتم. برایم حرف زد. برایش حرف زدم. خیلی خوب بود، دل هر دویمان باز شد. دلمان می خواست همینطور بی وقفه حرف بزنیم از هر چه که ناراحتمان کرده بود یا ازش خوشحال بودیم. اصلا همین معاشرت کوتاه مدت باعث شد حال هر دویمان خوبتر از قبل باشد. پشت سرت پنجره ای بود که که روی کوه هایش برف نشسته بود. برایم میز خوشگلی چیده بودی که دلم می خواست تا ابد تماشایش کنم .
دیشب با اینکه ایمیلی دریافت کردم که نوشته ام را در مجله شان چاپ نمی کنند حالا به دلیل محدود بودن صفحات تشان. و غصه خوردم. اما بعد از آن استادم را در جشن امضای کتاب جدیدش دیدم. و وقتی خودم را معرفی کردم خیلی تحویلم گرفت و خیلی احساس خوبی بهم دست داد. کتاب را برایمان خواند. درباره اش با بچه ها حرف زد. برایمان امضا کرد. سراغ داستانم را گرفتم که خوانده است یا نه؟ و بعد گفت دوباره برایم بفرست. خیلی خیلی خوب بود.