بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

آینه خانه

طاقچه مسابقه داستان کوتاه گذاشته . یعنی دوباره شرکت کنم؟ و این بار داستان های برنده را نشر ثالث چاپ میکند.

ای که می جویی گشاد کارخود از آسمان آسمان ازما بود سرگشته تر درکار خویش

امروز هر خیابانی که گذشتم و از هر اتوبانی که رد شدم، از آسمانش عکس رفتم. برایم مثل یک مدیتیشن بود که به ابرها نگاه کنم، بدون اینکه تصادف کنم یا منحرف بشوم یک عکس با دقت بیاندازم. و توی گوشیم پر از عکس آسمان آبی با ابرهای قشنگ آسمان است .

چه کسی بود که گفت آسمان هر جا همین رنگ است؟

دخترکم دارد بزرگ می شود

دخترک هر شب قبل از خواب یک کتاب می خواند . یک سررسید برداشته و خاطراتش را می نویسد. کلماتش را هر طور که می گوید می نویسد البته قرار بر این است که من نخوانده باشمش. اما من غش کردم برای نوشتن هایش. من از راهنمایی دفتر خاطرات داشتم. او از هفت سالگی. اینها یعنی تغییر نسل. 

وسط کتاب خواندن خوابش می برد. امشب بغلش کردم موقع گریه کردن و بهش گفتم من توی دنیا تو را از همه بیشتر دوست دارم. به چشمانم نگاه کرد و آرام شد. 

می خواهم هر روز بهش بگویم چقدر دوستش دارم.

آتی

آتیه در فیلم خسوف خیلی زیباست، حتی اگر چشمانش سبز نبود من او را خوش قیافه اعلام می کردم. جوری نگاه می کند که دل آدم آب می شود . برای همه پسران برومند این مرز و بوم ، همچنین دختران زیبا و خوشگل و نازنینی آرزومندم. 


جمعه ی نیمه زمستان

وقتی رسیدم خانه بابا لوبیاپلو را درست کرده بود و اوووف چقدر خوشمزه شده بود. صبح وقتی بیدار شدیم به الهام پیام دادم می آیی برویم باغ کتاب. قبل از اینکه مریض شوم قرار بود برویم که نشده بود. الهام بهم زنگ زد بعد از نیم ساعت که من توی راه باغ کتابم. و من شگفت زده از این همه دل به دل راه دارد، تند تند مایه لوبیاپلو را و گوشت را گذاشتم بپزدو صبحانه و چای را گذاشتم و ساعت یک ربع مانده به دوازده راه افتادیم. به خاطر اینکه جمعه بازار پروانه را آورده اند باغ هنر ، باغ کتاب، ورودی خیلی شلوغ بود. تا جای پارک پیدا کنیم و بیاییم توی باغ کتاب دوازده و نیم بود و با الهام همراه شدم. بعد از دوسال الهام را می دیدم. آخرین بار که همدیگر را دیده بودیم هجده دی نود و هشت بود که رفته بودیم جهان با من برقص را ببینیم و همان روز فهمیدم که هواپیمای اوکراین را زده اند.توی سینما خیلی گریه کردم. امروز باغ کتاب شلوغ بود. من بعد از دوسال باغ کتاب را می دیدم. بالاخره کتاب پرنده به پرنده را که لازم داشتم و در سی بوک پیدا نکرده بودم، خریدم.دخترک و مردخانه رفتند قسمت کتابهای کودکان. من و الهام رفتیم باغ هنر. یک جفت گوشواره خریدم که رویش نوشته بود من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگوی و عاشقشم شدم. با هم لابه لای لباسهای رنگی، عتیقه جات، سنگهای قیمتی و شالها و جورابها و ظرف و ظروف سرامیکی چرخیدیم. به هردویمان خیلی خوش گذشت و الهام برای من یک آینه و شانه چوبی هدیه خرید. دخترک کلاس زبان داشت و ما مجبور شدیم زود برگردیم. من شروع کردم به خواندن کتابم. رژ صورتی زدم و گوشواره هایم را انداختم و لاک اکلیلی زدم. غروب جمعه کمی دلگیرم کرد. دلم تنگ شد. دارم پادکست گوش می دهم و می نویسم و می خوانم. بالاترین لذت در همین هاست. مگر نه؟

سرد بدون برف

خوشحالم چون فردا تمام روز را در خانه هستم  و به مدرسه کذایی نمی روم. خیلی خسته شدم. امروز از سیدخندان به قیطریه رفتم. آن موقع برف می آمد. روی پل صدر مه آلود بود و برف می بارید. وقتی رسیدم خبری از برف نبود.


یگانه

با تمام تنم دوباره کلاسهایم همانطور پشت سر هم و حتی بیشتر در جریان است. خسته ام. خیلی خسته و کلمات در سرم رژه می روند. دلم میخواهد بنویسم اما نمی شود. انگار باید پشت لب تاپ بنشینم. نمی دانم چرا؟ چیزهای جدی را فقط باید با لب تاپ بنویسم وگرنه نمی شود.  

نویسندگی یعنی دوام آوردن طولانی

به چند موضوع فکر می کنم که بنویسم. از چهار و نیم که بیدار شدم خوابم نبرده و تا الان دارم فکر می کنم. هی کلمات را بالا و پایین می کنم. انگار موتور نوشتنم دوباره بخواهد روشن شود. و تا آخر هفته خمیرشان را ورز می دهم تا بالاخره در لحظات آخر روی ورد بنویسم . ذهنم پر و خالی می شود. چیز جدیدی نیست. همه چیز از درونم شکل می گیرد. پیچ و تاب می خورد. هی پیاز داغش زیاد می شود تا باورپذیرتر باشد. حال خوبی است وقتی واقعیت را با تخیل قاطی می کنی. چند وقت بعد خودم هم یادم می رود که کدامشان واقعیت بوده ، کدامشان تخیل؟ 

چند تا کتاب تازه دارم که باید بخرم و بخوانم مثل نویسندگی به مثابه شغل موراکامی. 

بی دوست زندگانی

از صبح بیدارم و تا الان که دراز کشیده ام، پی کلاسهایم بوده ام و مرتب کردن برنامه های فردا، قرار و مدار با مامانها و کلاسهایم. اما بین همه اینها دیدن دوستم که خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم، رفتم. برایم حرف زد. برایش حرف زدم. خیلی خوب بود، دل هر دویمان باز شد. دلمان می خواست همینطور بی وقفه حرف بزنیم از هر چه که ناراحتمان کرده بود یا ازش خوشحال بودیم. اصلا همین معاشرت کوتاه مدت باعث شد حال هر دویمان خوبتر از قبل باشد. پشت سرت پنجره ای بود که که روی کوه هایش برف نشسته بود. برایم میز خوشگلی چیده بودی که دلم می خواست تا ابد تماشایش کنم . 

دلخوشی های کوچک

دیشب با اینکه ایمیلی دریافت کردم که نوشته ام را در مجله شان چاپ نمی کنند حالا به دلیل محدود بودن صفحات تشان. و غصه خوردم. اما بعد از آن استادم را در جشن امضای کتاب جدیدش دیدم. و وقتی خودم را معرفی کردم خیلی تحویلم گرفت و خیلی احساس خوبی بهم دست داد. کتاب را برایمان خواند. درباره اش با بچه ها حرف زد. برایمان امضا کرد. سراغ داستانم را گرفتم که خوانده است یا نه؟ و بعد گفت دوباره برایم بفرست. خیلی خیلی خوب بود.