-
ته مانده امروز
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 22:52
اگر من این دختر را نداشتم ، می مردم. مسواک می زنیم ، برایش کتاب می خوانم بعد می گویم برو بخواب. نمی رود. می گوید تا تو نخوابی من خوابم نمی برد. می آید و یخچال را می چیند. ظرفها را از همه جای خانه جوع می کند و می آورد. من تند تند همه را می شویم، بعد او هر چه باشد در یخچال جا می دهد. می آید کنار دستم و یکهو دستم را می...
-
نامم را صدا کن
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 21:56
نشسته ام در آشپزخانه. محل کارم. تمام ظرفها را شستم. کتاب بهاریه احمدرضا احمدی و رمان قشنگم با گلهای صورتی محمدی بغلم است. قرار بود دفتر سلام پائیز برای تو باشد. من توی دفتر سلام پائیزم هر چه نوشتم پاره کردم و ریختم دور. آهنگ سی مای نیم اولافور آرنالدز توی گوشم هی تکرار می شود. چرا موزیک های این مرد اینقدر پائیزی است؟...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 19:28
گاهی از خودم می پرسم آن روز که مادری کودکی را در شکمش پرورش می دهد آیا از او می پرسد که او این هستی دردآلود را می خواهد یا نه.من هیچ گاه نمی دانم خودم آماده بودم و هستم برای هستی. هیچ گاه نمی دانم زنجیره بلند دردآور تا کجا باید ادامه یابد یا کجا قطع شود. اما عزیزدلم، یک چیز را خوب می دانم.کسی که هست شد دیگر راهی جز...
-
سه هفته از حالا
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 17:16
حالا که کمی آرام گرفته ام ، می دانم چقدر زحمات این چند روزه ام را به گند کشیده ام. این همه خودم را نگه داشتم ، حرف نزدم و همه چیز را درونم ریختم و چیزی بروز ندادم. همه جا سکوت کردم جز این جا. آن وقت نشستم گریه کردم . گریه ای که هیچ جور بند نمی آمد. توی ماشین . توی راه ، وقتی همه درختها زرد و قرمز شده بودند . دلم می...
-
سرد مثل زمستان
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 15:42
تو ازم دور شدی و من بی تاب شدم روز تحمل کردم شبها بی خواب شدم من کمی وقت می خوام تا ازت سرد بشم شبیه دنیایی که له ام کرد بشم اشکم می ریزد همینطور بی اختیار. دراز کشیده ام روی تختم. مامان پسرک پیام گذاشته اما دلم نمی خواهد گوش بدهم. بعد از این همه ماه واقعا حوصله شان را ندارم. پسری است که ادب شدنی نیست اما دوستش دارم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 14:36
فقط از اینجا که توی ترافیک گیر کرده ام تا خانه یک چیز آرامم می کند. یک اپیزود . یک قسمت ، فرقی نمی کند. یکیش که من را آرام کند.
-
بر بلندترین نقطه تهران اشک می ریختم
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 13:40
از کلاس آمدم بیرون. پسرک عصبانیم کرد. این چندمین بار است که دست و پایش را حواله کمر و شکم و پهلویم می کند. اما هر بار با شوخی و خنده تمامش می کردم. اما امروز خیلی دردم گرفت و عصبانی شدم و از ولنجک تا خانه را گریه کردم. گریه کردم از این روزهایم. از این تنهاییم، از دردی که نمی شود درمانش کرد و باید در پستوی خانه نهانش...
-
معلم تمام وقت
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1400 06:28
ستاره های روشن یکی یکی از قاب پنجره رفتند. دلم نمی خواهد مدرسه ها شروع شوند. من همین بی برنامه گی و معلم پاره وقت بودن را دوست دارم نه تمام وقت. دیروز که به خانه ه رفتم می دانستم مامان ه از دستم خوشحال نیست. مثل قبل نیست. چون تمام برنامه هایش برای جلسات کاریش بهم ریخته ، به خاطر اینکه کلاسهای من جابه جا شده . می...
-
شب سکوت و بغض
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 23:25
گوش راستم یکهو تیر می کشد. دلیلش می تواند گوش دادن باشد. گوش دادن مداوم به صداها باشد. من بدون گوش دادن نمی توانم بخوابم. صبح که بیدار می شوم هزاران قصه و صدا و غصه در من زنده می شود و مغزم انگار نخوابیده باشد. الان دارم می نویسم و به قسمت دوم لسلی گوش می دهم از چنل بی. ماجرای غم انگیز دختر یازده ساله ای که رفت نان...
-
مثل پروانه دارم می سوزم.
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 20:54
قلبم درد گرفت. تو نوشتی و من نخواندم و پاک کردم. قلبم مچاله شد. قلبم ریخت. هزار بار هر بار که این جمله را تکرار کردم قلبم ریخت. کهنه نمی شد. تازه بود. داغ داغ . و هر بار لبهایم را می سوزاند. قلبم را جزغاله می کرد. چه توانی داشتم که زنده ماندم. حالا نوبت من است که هیچ نگویم و ساکت باشم و بغض کنم و در قلبم گریه کنم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 13:29
دلم تنگ شده ، همین .
-
داغ دلم
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1400 00:07
پرسه در مه فیلمی که خیلی دوستش دارم و هزاران بار دیدمش. و حالا این رادیو دیالوگ از دیالوگ های این فیلم تکرار می شود. هر قسمتش از این فیلم تکه برداری کرده است. فیلم بعدی که اسمش را فراموش کرده ام با بازی حامد بهداد و رویا نونهالی که هیچ وقت کامل از اول تا آخر ندیده ام اما ماجرایش را می دانم. ماجرایش نفسم را تنگ می کند....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 22:36
ما هر دو با تفاوت ژنتیک مان، حامل کروموزوم های رنج بودیم. یاخته های مانده از دردی که نه سرش پیدا بود نه تهش، اما تکثیر شده بود در جان مان. و هیچ آزمایشگاهی نمی شناختش جز خودمان. من در ایران و او در پاکستان. ص ۹۶ کور سرخی
-
فریاد بی صدا
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 21:58
می دانی اینجا چند ساله شده؟؟؟ از هشتاد و دو تا حالا . وقتی بیست و دو ساله بودم تا الان. وقتی عاشق بودم تا حالا که هنوز عاشقم. یک عاشق دیوانه که زندگی را می خواهد به عشق . من از راهنمایی می نوشتم. من هر لحظه و هر زمان که توانستم نوشتم. نمی دانم. چقدر دفتر و سررسید سوزاندم از نوشتن های روزمره ام. اما اینجا تنها جایی است...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 21:21
اگر روزی دیدید که زنی موهای خود را آن قدر کوتاه کرده است که دست هیچ مردی نمی تواند آن ها را ببافد، بدانید که او منزوی ترین و تنهاترین زن روی کره خاکی است که در جهان هستی به نفس نفس افتاده است. ص۲۷ کتاب مرلین مونرو غمگین نیست.
-
بی وزنی
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 20:10
سرم درد گرفته، از حمام که آمدم موهایم را خشک نکردم . رفتم دم خانه عمه ام که کرونا گرفته ، از طبقه دهم ، باهاش بای بای کردم. اصلا این فکر که بروم و کسی را خوشحال کنم حالم را خوب می کند .مخصوصا دم خانه کسی که مریض است و چند روز در خانه مانده است و دلش تنگ شده باشد. چقدر این فکرها را یک ماه پیش داشتم. پیام های آن روز را...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 13:10
زن خانه شده ام. بوی قورمه سبزی می دهم. آن هم از ساعت هشت صبح که دارد قل قل می خورد. همزمان دارم زمین ها را می سابم، کارهای فردا را می کنم. باز غذا درست می کنم. قرار شد بیشتر خانه باشم. ازم خواسته بعد از سه هفته باز بیایم تعریف کنم که چه کارهایی کرده ام. من باید بتوانم که خود خود خود راضی و متعادل خودم باشم.
-
کات
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 12:22
این ماه که پریود شدم اولین آثارش روی صورتم بود. چانه ام مثل همیشه شروع به زدن جوش های ریز و کندن من هم به همراهش لکه ها را روی صورتم بیشتر کرد. یک جوش ریز زیر چشمم، و نگاهی تهی و خالی و غمگین به همه اتفاقات یک هفته باعث شد دلشوره و دلهره ام از قبل بیشتر باشد که هی کم و کم تر شد تا امروز که پریودم تمام می شود. نشانه...
-
سوت پایان روزهای کشدار
شنبه 27 شهریورماه سال 1400 07:52
چند روز دیگر تابستان تمام خواهد شد. و دوباره مدرسه ها شروع می شود. می دانم دخترک باز هم سر نوشتن مشقهایش بازی در خواهد آورد. پا بر زمین خواهد کوبید.،سر کلاسهایش جواب معلم را نخواهد داد. خنده دار است. آنلاین نمی شود. می رود توی تبلت به جای کلاس کارتون می بیند. و من هم از پسش بر نمی آیم که بچه جان بشین سر درس. من چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 20:24
می روم توی اتاق در تاریکی روی تخت دراز می کشم و گریه می کنم. تصدقت.
-
تهران ساعت هفت
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 19:00
ساعت هفت بشود ، دلم فقط یک چیز می خواست،از ساعت کی بی حال افتاده ام این طرف و آن طرف. بزور دخترک بلند شده ام ، اما باز حال هیچ کاری ندارم. ظرفهای نشسته ناهار و شام درست نکرده، هدفون قرمزم را می خواهم و یک صدا. جمعه و غروب و یک چیز. فقط یک چیز. یک ماه پیش چه حالی داشتم ؟ یک هفته پیش ؟ دو هفته پیش؟ جمعه ها برایم همواره...
-
تلخ مثل زیتون
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 16:00
توی این لحظه که خاتون در زندان است و شیرزاد با مستی به سراغش می آید خاتون می گوید زنها تا آخر می جنگند اما وقتی یک چیزی براشون تموم میشه دیگه تموم شده است. اما شیرزاد بلند داد می زند عاشقتم. و زن نمی خواهدش. گره پاپیون یقه اش را باز می کند . و او می خواهد فرار کند. آن زندانی زندانبانی است که عاشقش است اما او دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 15:45
دست راستم را که بالا می آورم درد می گیرد. حوصله هیچ کاری ندارم. فقط برای ناهار آبگوشت پختم و بعد دیدم دارم همه کارهایم را با دست راست انجام می دهم. و هی دستم درد می گیرد. الان هم ولو شدم. و به دست راستم به دردهایی که یکهو می آیند و می روند محل نمی گذارم که بگویم اینها عوارض واکسن کروناست.
-
بی حساب
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 12:55
اینجایی که منصوره در لحظه آخر زخم کاری می گوید: عزیزدلم حالا بی حساب شدیم. چقدر عزیزدلم را با احساس و همان عشقی می گوید که در دلش بود. بیست سال...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 11:43
همه آدمها می میرند. همه می میرند. برای همین آخر کتاب تعجب نکردم که یکی یکی شخصیتها مردند یا کشته شدند. دلم برای یونس بیشتر برای یونس گرفت. که عاشق مرلین بود. مرلینی که شبیه رویا بود. رویایی که بچه می خواست. پریسایی که کشته شد. چه پایانی چه پایانی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 10:57
یادداشتی که برای گلاره عباسی زیر پست کتاب تازه اش گذاشتم ، پاک شده و اکانت را هم بلاک کرده ، خنده ام گرفته . اگر کارت درسته چرا پاک می کنی چرا بلاک کردی؟ اگر عنوان کتاب را خودت انتخاب کردی اینطوری جواب می دهی؟ این هم روزگار هنرمند این مملکت!!!
-
واکسن دوز اول
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 09:16
با اینکه نوبت داشتم و ساعت هم تعیین شده بود برای زدن واکسن اما به شیوه ای کاملا قدیمی باید اسم می نوشتیم و شماره ما صد و بیست و هفت بود. و بعد از آن وارد سالن ورزشی شدیم. صندلی ها با فاصله گذاشته شده بود. خانمی که تب سنج داشت و دوباره یک شماره جدید می داد به من گفت شما دختر اون آقایی؟ و من ترکیدم از خنده و خود خانم هم...
-
واکسن
جمعه 26 شهریورماه سال 1400 07:10
تا یکساعت دیگر نوبت واکسن زدنم است. شاید کمی می ترسم. من که در این مدت سعی کردم از خودم مراقبت کنم. حالا نمی دانم این واکسن باز هم به محافظتم کمک می کند یا نه؟ اما می زنم. که این لعنتی زودتر تمام شود.
-
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1400 21:37
شب شده ، و هر چه نور کمتر می شود من تاریکتر می شوم. امشب چکار کنم ؟ که یادم برود. من حمام شستم، لباس شستم، ظرف شستم، غذا درست کردم، یک جلسه درباره اسطوره ها شرکت کردم ، به آخرین دیالوگ باکس گوش دادم. پیش دخترک نشستم و بازی کردیم. نقاشی کشیدیم. الان هم دارد لگو بازی می کند و من به صدای هواپیمایی که از بالای سرمان گذشت...
-
ثانیه های سخت
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1400 12:55
دارم کافکا در کرانه را برای بار دوم گوش می دهم. یکبار از روی کتاب سالها پیش آن را خوانده ام و این بار صوتی با صدای آن خانم که نمی دانم کیست و صدای خوبی هم ندارد و بعضی لغات را اشتباه می خواند . اما بهش گوش می دهم و خط داستان را دنبال می کنم و حتی بعضی جملات را یادداشت می کنم. کارهای خانه را انجام می دهم می خواهم برای...