-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 مهرماه سال 1400 19:26
-بلند شو دختر، بلند شو خدا بزرگ است. خدا بزرگ بود؛ این سحر بود که خیلی کوچک شده بود. این سحر بود که مثل ماهی از تنگش بیرون افتاده بود و برای قطره ای آب تقلا می کرد و خودش را به زمین می کوبید ، اما کسی او را نمی دید. سحر بود که تک و تنها از خود تهران تا خرمشهر آمده بود که خودش را به آب برساندو در چند قدمی آب حیاتش اسیر...
-
افسانه آه
دوشنبه 5 مهرماه سال 1400 16:00
از توی ماشین تا برسم به امامزاده صالح داشتم گریه می کردم، می شود؟ آره می شد. از بین ماشینها حرکت می کردم و عینک دودیم را زده بودم و اشکهام لیز می خوردند . دست خودم نبود. که مثلا بخواهم جلویش را بگیرم. درختها را می دیدم، اتوبان، آسمان ، ماشینها و هر چه که می آمد جلوی چشمم گریه ام می انداخت و آخرش توی ولی عصر شروع کردم...
-
ستاره هایم را گم کرده ام
دوشنبه 5 مهرماه سال 1400 05:33
کدام قسمت می توانست گریه ام را آرام کند؟ قسمت ششم. خودت گفتی که عشق اونه که حالت خوب باشد و تعداد زنهایی که از غصه مردند بیشتر از مردهایی هستند که در جنگ کشته شده اند. من یکی از همان زنهام. من دارم همه قشنگی های دنیا را می بینم و سعی می کنم به اینها عاشق باشم و پا بگذارم روی غصه خودم و خوب باشم. خوبی را برای تو هم می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 مهرماه سال 1400 04:36
از خواب پریدم. یک ستاره داشت توی آسمان پر پر می زد مثل دل من. اشک هایم باز از روی دماغم ریخت توی گوشم. بگذار من رفیق بد باشم. عیب ندارد. بگذار من آخر کار این طور بی تاب باشم و قلبم مثل این ستاره که هزار میلیارد سال پیش سوخته و دل دل زده و نورش الان می رسد به چشمام ، توی آسمان دل تو بسوزم و تمام شوم برای همیشه. عیب...
-
دلم خون می گرید
دوشنبه 5 مهرماه سال 1400 04:01
از خواب پریدم. آنقدر گریه کرده بودم قبل از خواب که چشمهایم هنوز خیسند. هنوز اشک دارند. ستاره ای وسط قاب پنجره تا چشمانم را باز کردم نور پاشید. دارد سو سو می کند. قلبم فشرده شده. قلبم قلبم قلبم از وقتی که بهت گفتم در رفاقت رفوزه شدم. دلم جواب می خواست. دلم دلداری می خواست. دلم می خواست بغلم می کردی. اما ... دلم گریه می...
-
بیخ گوشم
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 23:41
یک ساعتی از ظهر گذشته بود که از کلاسم آمدم بیرون و دیدم در صندوق عقبم باز مانده . قلبم ریخت. تا بازش کردم دزدگیر صدایش درآمد. این همه ساعت صندوق عقب باز مانده بود، نمی دانم چرا صندوق عقب باز مانده بود؟ مگر می شود در ماشین را قفل کنی و صندوق باز بماند و دزدگیر آلارمی ندهد؟ چه مزخرف. یک نفس راحت کشیدم. لگوها بودند. اگر...
-
آخ همه جا کربلا
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 23:05
عید سال هشتاد و پنج بود. با ماشین راه افتادیم سمت مرز مهران. با دایی بزرگم و مادربزرگم . آن وقت مادربزرگم حالش خوب بود. عموی نازنینم زنده بود و دنیا رنگ دیگری داشت. اینها را که دارم می نویسم اشک از چشمانم سرازیر شده. تازه دانشجوی هنر شده بودم. اما هنوز دلم کریلا را دوست داشت. مثل حالا با اینکه آدم خوبی نیستم دیگر اما...
-
نشد که از دلم جدا کنم تو رو
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 21:01
من دروغ گفتم. من دوستت نداشتم. اگر دوستت داشتم اگر واقعا دوستت داشتم نمی گذاشتم این طور شود. نمی گذاشتم افسرده شوی. اما قدرت غمگین بودن تو از دوست داشتن من بالاتر بود. من هر لحظه از نوشتن برای تو کیف می کردم ، می خواستم برایت با کلمه معجزه کنم. بتوانم بهت بفهمانم که چقدر خاصی که چقدر توانمندی که می توانی ادامه دهی و...
-
من و این دستهای ناتوان
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 20:48
نه صبح تا هشت شب از خانه بیرون بوده ام. کلاس پشت کلاس. خیابانهای شهر را از غرب به شمال غرب رفته ام و بازگشتم به خانه. الان فرو رفته ام توی مبل خانه بابا ، حتی لباسهایم را عوض نکرده ام از وقتی رسیده ام. دخترها بازی می کنند. چشمانم خسته است. پاهایم و دستهایم. سه تا کلاس داشتم هر کدام چند ساعت و بعد رفتم دنبال دخترک خانه...
-
اسکرین تایم
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 13:05
الان روی گوشیم بهم یادآوری کرد که تایم اسکرینم روزانه شده پنج ساعت و این یعنی یک موفقیت کوچک خوب. هفته پیش هشت ساعت بود. سعی کردم حالت رانندگی را روی گوشیم تنظیم کنم و موقع رانندگی دیگر گوشیم را چک نکنم. موقع کلاسهایم و این یعنی باز موفقیت های کوچک که تایم نگاه کردن گوشی را کم کرده کرده است.
-
وقت اضافه
یکشنبه 4 مهرماه سال 1400 04:41
فکر می کردم آدم خوبی هستم. اما نبودم. از چهارشنبه که گذشت به حرفهایش که فکر می کنم و آن طور که او به من گفت تو داری حق دخترت را پایمال می کنی، حالم بد شد. گفت حالت بد نباشد از اینجا به بعد تصمیم درست را بگیر. یک چهارشنبه بعدش هم گذشته بود.این چهارشنبه هم گذشت. چند روز دیگر چهارشنبه سوم می رسد. باید صبر کنم.،باید به...
-
بی پولی
شنبه 3 مهرماه سال 1400 23:45
تخت خیس آب شد. دقیقا جایی که می خواستم بخوابم. دخترک لیوان را گذاشته بود جای من. منم لیوان را ندیدم و لباس و ملافه تخت خیس شد. تنم یخ کرد و عصبانی شدم. بعد از داد و فریاد و عوض کردن لباسم آمدم توی هال روی کاناپه آبی بخوابم. نصف فیلم بوتاکس را دیدم اما خوابم گرفت . موبایل داشت از دستم می افتاد. این هفته ، هفته سختی...
-
توکیو
شنبه 3 مهرماه سال 1400 22:03
خطر اسپویل سریال خانه کاغذی فصل جدید خانه کاغذی یا سرقت پول همین الان تمام شد. دل آشوب گرفتم. این دفعه از ردیف دندانهای برلین خیلی خوشم آمد. نمی دانم چرا دفعه پیش بهش دقت نکرده بودم. وقتی که توکیو با نایروبی درباره مردن حرف می زد ، اینکه دوست داری بعد از مرگت چی ازت بماند؟ چه یادی؟ انگار توکیو فهمیده بود این بار دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهرماه سال 1400 11:00
افسردگی مثل یک تونل تاریک و بلند است که من را از جهان بالای ابرها به پایین پرت کرده است. جهان پایین تر از ابرها را تنها افرادی می بینند که بالهای خود را شکسته اند و زیر ابرها گیر افتاده اند. زمین تاریک و مرطوب و سرد است. هوای اینجایی که من هستم دهانم را می دوزد . مثل اینکه واقعا نتوانم لبهایم را از هم باز کنم. همین...
-
من را در بینهایت جای بده
شنبه 3 مهرماه سال 1400 01:08
فیلم the fault in our stars را دیدم و باهاش خیلی اشک ریختم. خیلی جاها خودم را جای دختر گذاشتم، جای پسر . جای دوست داشتنی که در دلشان بود. ممنون که باعث شدی این فیلم را ببینم.
-
باحجاب ها؛ رادیو مرز
جمعه 2 مهرماه سال 1400 19:24
ممنونم از مرضیه به خاطر این اپیزود رادیو مرز و در مورد این موضوع که شجاعت می خواهد ساختن همچنین پادکستی. باورت نمی شود که تمام تجربیاتی که گفته شد حرفهای منم بود. و دقیقا دقیقا اینکه نماد حکومتی هستی. این حرف و شنیدن آن از سمت کسانی که تو را می شناسند بسیار سخت است. حتی کنار گذاشته شده از سمت کسانی که سالها تو را می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهرماه سال 1400 12:15
نمی دانستم چرا هیچ وقت به سمیرا نگفتم که دوست دارم در میان نقش جهان او را در آغوش بکشم . ص۱۲۳ مرلین مونرو غمگین نیست
-
رشته ها را من می ریزم
جمعه 2 مهرماه سال 1400 11:41
آش گذاشتم. نمی دانم چرا اما شروع کردم بهش قل هو الله خواندن و فوت کردن و برای اینکه حالت کاملا خوب شود نیت کردم. من کی از این کارها یاد گرفته ام، نمی دانم. از دیشب که نخود و لوبیاها را خیس کردم دلم خواست امروز آش بپزم. انگار آش پختن حالم را خوب می کند. یاد عصرهای جمعه باغ آقاجون می افتم که بابا همیشه عجله داشت برای...
-
هزار قناری خاموش در گلوی من
جمعه 2 مهرماه سال 1400 00:38
خوابم برده بود روی مبل با چراغهای روشن و آشپزخانه ای متلاطم از طوفان امروز ظهر تا همین چند ساعت پیش. دلم می خواست خوابت را می دیدم. اما یکهو بهم حمله کرد. شاید اگر تو بودی می نوشتم نوازشم کردی و نازم را کشیدی تا چشمانم را باز کنم و صدایم کردی. اما من تسلیم شدم و او فتحم کرد. خیلی زودتر از دستان تو ، خیلی زودتر از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1400 22:39
بیا و فتحم کن.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1400 22:05
دلم خیلی خیلی تنگ است. گوش راستم سوت کشید،اما هیچ کس دلش برای من تنگ نشده. دراز کشیده ام روی کاناپه آبی. پولک های روی تابم نور می اندازد روی مچ دستم که دارم می نویسم و قشنگ است. نمی دانم چه می کنی ولی خیلی دلم برایت تنگ شده.
-
بگو که خورشیدک من خانه را روشن می کند
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1400 15:51
صبح که بیدار شدیم مامان رفته بود. بعد بهم پیام داد که هنوز هواپیما پرواز نکرده و فرودگاه خیلی شلوغ است. و بالاخره بعد از سه ساعت تاخیر پرواز کرده بود و رسیده بود نجف و همان موقع از هتل بهم پیام داد که رسیدیم و خیالم راحت شد. از وقتی مامان این گوشی سامسونگ جدید را خریده عکس می گیرد و توی گروه مان می فرستد و خنده ام می...
-
تن تنهایی، بی تن تو
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1400 07:04
بالاخره این قسمت خاتون را دیدم و بازی قشنگ عاطفه رضوی و قلبم کنده شد برای لحظاتی که می توانستم خوب باشم کنارت و فقط نگاهت کنم و هیچ نگویم و درد هایت را به جان بخرم و برایت کسی باشم که بایستم جلوی تنهاییت. اما خب نتوانستم. اما از هر جا وا ماندی من هستم... تا ته دنیا. اشک ریختم. برای قدرت. برای تنهایی آدمها که هیچ درمان...
-
مهرم قشنگ شد با مهرت
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1400 00:29
باورم نمی شود. مهرشد. پائیز شد. اولین روز پائیز ماه توی آسمان ، کامل بود و چند تکه ابر هم کنارش بودند. من از صبح حال خوبی هم اگر نداشتم اما هی به خودم می گفتم امروز آخرین روز تابستان باید خوب تمام شود. و انگار هم همین شد. رفتم خانه ن و خیلی حرف زدیم. حرف زدن با او مثل حرف زدن با یک مشاور است. و حالم را خیلی بهتر کرد....
-
سی و یکم شهریور ۱۴۰۰
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1400 08:32
دیشب توی گوشیم نتوانستم فیلم the fault in our stars را دانلود کنم ببینم اما به جایش ادامه سریال محبوبم را پیدا کردم و یک قسمتش را دیدم. Money heist. الان یک جلسه آنلاین دارم و عصر یک کلاس. و بقیه روز به تماشای پرندگان و شنیدن صدایشان. بهت گفتم یک پرنده از همین کفتر چاهی ها که روی درخت توت لانه کرده بود، بچه اش بدنیا...
-
سوت پایان
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1400 03:58
دخترک گفت آب و بیدار شدم. انگار چقدر طولانی بهم گذشته بود. هنوز هوا آنقدر تاریک است که می شود بهش گفت تاریک.،دلم تنگ بود. دلم می خواهد بخوابم. یک خواب طولانی مثل همین حالا که بیدار شدم و فکر کردم چقدر خوابیده بودم. هیچ خوابی ندیده بودم. هنوز چند ساعتی تا پائیز مانده.
-
دو بار
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1400 01:05
شبی با دو تا دوازده ، ساعت دوازده گفتم دوستت دارم. به دوستت دارم من زنده بمان. می دانم می دانم دوستت دارم من کوچک است اما تو با دستهای مهربان بزرگت قبول کن. به آمدن پائیز قسم که دوستت دارم هایم را برای شبهای بلند پائیز می خواهی. دوستت دارم.
-
شب عاشقی
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1400 21:05
امشب که تابستان به لحظه های آخرش می رسد، یک ساعت بیشتر دوستت دارم. ساعت را که عقب کشیدی حواست باشد. یک ساعت بیشتر قلبم می تپد. ماه ماه ماه هر لحظه که در خیابانهای این شهر می راندم تا خسته و کوفته به خانه برگردم، ماه غافلگیرم کرد. ماه کامل قلبم را جلا می داد. خاطرات خوشی را به یادم می آورد و دیوانه ترم می کرد. این ماه...
-
۶۷
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1400 06:51
عزیزدلم تابستان چهل سالگیم چه تابستانی بود. من همیشه تابستان های عمرم عاشق بوده ام . از همان کوچکی . از همان سال های ابتدایی که فهمیدم عشق چیست؟ چیزی میان قلب آدمی که باید پنهان شود.، بوسه هایی که باید پنهان شود . من چیز یواشکیی را تجربه نکرده بودم. من هیچگاه دست کسی رانگرفته ام، یواشکی. من همیشه در خیال و رویا بوده...
-
خوبتر
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1400 02:19
از خواب بیدار شده ام. از صدای دو بچه که با هم دعوا می کنند . ساعت را نگاه می کنم . از دو گذشته. چطور بیدارند و حتی مامانشان را بیخیال بلند بلند صدا می زنند که یعنی بیا ما را از هم جدا کن. بعد از چند دقیقه صداها قطع شد. حالا من ماندم و بیخوابی. باید آنقدر زل بزنم به تاریکی تا خوابم ببرد. و توی دلم بگویم حتما ختما حتما...