-
زمستان سرد آنجا ،پائیز دلچسب ما
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 15:01
هر وقت می خواهم برسم به مرحله غر زدن این پیام را می خوانم. این پیام را در جایی که هستم فرستاده اند. مهم نیست من آنجا چکار می کنم و چه اما این حرف قلب من را سوزاند.اینجا بلوچستان است. و ما آدمها چقدر بیخودیم و چقدر خودخواه. از ما موتور خواست. کلاس هشتم است و از روستایی با دوسهکیلومتر فاصله از مدرسه. گفت با پای پیاده...
-
سرنوشتم دست خودم نیست!
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 05:25
دلتنگی در ابتدای صبحی که هنوز صبح نشده. دستهایم یخ کرده. مرد می خوابد سرجایم. می خواهم دراز بکشم بزور در بغلش جا می گیرم. می گوید بیا بغلم. بیا بخواب. میگویم خوابم نمیبرد. بغلش گرم است. حتما آغوش همه مردان جهان گرم است! کمی گرم میشوم. اما زود بلند میشوم. انگار چیزی در وجودم جان میگیرد. دیگر دلم آغوش هیچ مردی را...
-
می خواهم صدایت را بغل بگیرم
یکشنبه 11 مهرماه سال 1400 00:03
من نتوانستم نتوانستم نتوانستم باز هم لرزیدم... دلم می خواهد صدایت را بغل بگیرم. چشمانم را می بندم و دستهایم را باز می کنم. چطور می شود یک صدا را بغل کرد؟ هدفونهایم توی گوشم است. الان می خوابم. می خوابم.
-
داری له می شوی می دانم
شنبه 10 مهرماه سال 1400 19:40
من که این جمله تو را خوب می شناسم. وقتی این جمله را میگویی دوست داری کسی باشد درکت کند. من که نتوانستم. بعد هم می خواهی متوجه شود که کلی فشار رویت است و طاقتت طاق شده. مثل همه این روزها. اما این بار به من نگفتی. از آن وقت که جمله ات را خوانده ام جلوی خودم را گرفته ام که انگار اصلا ندیدمش. اما دیده امش همان موقعی که...
-
دلتنگی پشت روزمرگی
شنبه 10 مهرماه سال 1400 15:05
اشک از گوشه چشم چپم می خواهد بچکد. صبح بیدار شدم تند تند وسایل قیمه را گذاشتم. حتی برنج خیس کردم که پلوی تازه بپزم. نمی دانم چرا با اینکه غذا توی یخچال داشتم اما دلم خواست قیمه بپزم. بوی قیمه پیچیده توی خانه. پنجرهها بازند. گاهی پاهایم یخ میکنند . خوشم می آید. از سرمای به این زودی پائیز خوشم می آید. صبح رفتیم مدرسه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهرماه سال 1400 13:44
می روم بگویم آقا، عزیز، عاشق! من خیلی گمم این روزها. گم شده ام اما هنوز به نام تو فکر می کنم که خود منم و گم میشوم داخل این روزها و فکر میکنم اگر چیزی که ارزش جنگیدن داشته باشد نمانده است در این دنیا، مرلین مونرو غمگین نیست ص۱۰۲
-
آغاز هفتهای بیخود
شنبه 10 مهرماه سال 1400 05:08
دارد صبح میشود. صدای تیک تاک ساعت نمیگذارد بخوابم. بیدار که شدم خالی بودم. چند ساعت دیگر میتوانم بخوابم. امروز دخترک باید برود مدرسه و چند دقیقهای در مدرسه باشد. تا با معلمش آشنا شود. بعد باید به قسمتهای عقب افتاده کافکا در کرانه گوش بدهم. یک جلسه آنلاین درباره کلاسهایم دارم و بعد جلسه کتابخوانی. اینطوری ساعت...
-
رهایی
جمعه 9 مهرماه سال 1400 23:38
آنقدر بغض دارم که گلودرد گرفته ام. آب دهانم را قورت می دهم پایین نمی رود. راه گلویم بسته شده، خوابم برده بود که برق آمد. موبایلم را زدم به شارژ، قسمت دوازدهم رمان یکهو آمد زیر گوشم. دارم اشک می ریزم. صدایت گرفته. انگار مریض بودی وقتی این قسمت را می خواندی. دارم خفه می شوم. کاش زودتر خفه شوم. زودتر خوابم ببرد تا از این...
-
غروب بی امان جمعه نفسم را برید
جمعه 9 مهرماه سال 1400 21:51
از ساعت هفت دلم می جوشد، دلم آشوب است. چند بار گریه کردم یواشکی، هزار بار همه چیز را چک کرده ام. برق رفته و توی تاریکی با شمعهای روشن نشسته ام. داشتم مستند احمد محمود را از بی بی سی می دیدم که برق رفت. گوشیم پنج درصد شارژ دارد. الان است که خاموش بشود و راحت بنشینم و باز از اول همه حرفهایمان را مرور کنم تا همین...
-
سوالهای بی جواب
جمعه 9 مهرماه سال 1400 18:21
از صبح با خودم درگیرم که خوابی که دیده ام را بنویسم یا نه. خوابی که نمی دانم چه چیزی می خواهد بهم بگوید اما خیلی روشن و واضح است. هزار بار از صبح مرورش کرده ام و با چیزهایی که دیده ام می تواند درست باشد. حس واقعی آدمها و ناخودآگاه آنها در خواب واقعا می تواند باورپذیر باشد. آمده بودم خانه ات. مامانت بود. با لبخند بغلم...
-
چیزی شبیه خودش
جمعه 9 مهرماه سال 1400 15:23
دراز کشیده ام روی تختم با حوله با موهای خیس و بدنی رنجور. بدنی که چقدر دنبال دستهایت می گشت. در حمام وقتی دخترک را میشستم دیدم پشت باسنش یک خال دارد. نمی دانم به من رفته یا نه؟ اما چرا خیلی وقت است از او نمی نویسم؟ چرا وقتم را بیهوده تلف کردم و بزرگ شدن زیبایش را ننوشته ام؟ دیشب که روی میز ناهارخوری با تمام خلاقیتش...
-
دیگر چیزی بین مان نگذاشتی
جمعه 9 مهرماه سال 1400 14:16
باز به حرفهایمان فکر می کنم، باز به عکسی که فرستادی نگاه می کنم که برای اثبات حرفت فرستادی که یکی دیگر از حرفهای خودت را نقض می کند. انگشت پایت که به طرز معجزه آسایی خوب شده یا عمل شده ؟ نمی دانم نمی دانم. دیگر نمی دانم کدام حرفت راست بوده کدام ناراست؟ چقدر دارم زجر می کشم اگر که از احساسات من ، احساساتم که از صمیم...
-
کاش دلتنگی نام کوچکی داشت
جمعه 9 مهرماه سال 1400 02:03
هنوز نخوابیده ام. البته مثل دیشب کمی روی کاناپه مچاله و غمگین خوابیدم . حوصله رفتن توی تخت را نداشتم. مسواک نزده . آشپزخانه ای بهم ریخته . مردخانه آمد کنارم روی کاناپه خودش را چسباند بهم و بیدارم کرد. از پشت بغلم کرد. دلش می خواست حتما لباسهایم را بکند. من شلوار جین پایم بود و تاب. و حوصله هیچی را نداشتم. گفتم خوابم...
-
قهر
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 22:25
چراغها را کم کرده ام دراز کشیده ام روی کاناپه جلوی تلویزیون و هر چه نشان بدهد می بینم. دورم پتو پیچیده ام، سردم شده است. دیشب این موقع بعد از شنیدن آن همه حرفهایت در جلسه نقد و بعد از آن نمی دانم چرا شروع کردم به دعوا کردن. چرامی دانم دعوا کردم چون در این مدت هم همه اش با خودم در جنگ بودم، بالاخره باید بفهمم چی درست...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 20:55
بگوید : ما دو نفر نیستیم. ما اصلا ما نیستیم، من تمامم نیماست و تمام نیما منم. .... می خواهد به نیما بگوید: این منم. منم که این همه خسته و شکسته این همه زخمی و ناتوان به تو رسیده ام. مرلین مونرو غمگین نیست ص۱۳۷
-
کشدار
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 19:10
بوی لوبیاپلو پیچیده با دارچین، دارم چیزی می نویسم برای کلاسم. دارم به رسم یادگارِمحسن چاوشی را همزمان گوش می دهم. دارم به خودم فکر می کنم. دارم می نویسم و گوش می دهم و فکر می کنم اما حواسم جای دیگری است. دلم تنگ شده . تنگ یک روزی که دلتنگ نبودم. جلوی لب تاپم. دو خط می نویسم و بعد دوباره آه می کشم. چیزی که می توانستم...
-
غمگینم
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 18:15
غمگینم مثل پرنده ای که لانه اش را گم کرده غمگینم مثل ماهی که تنگ برایش کوچک شده غمگینم مثل آفتابگردان هایی که بدون خورشید پژمرده می شوند غمگینم مثل زنی که دستهایش را کاشته در باغچه اما سبز نشده...
-
جریمه
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 12:31
این دو هفته اخیر دو تا قبض کاغذی روی شیشه ماشین گذاشته بودند وقتی وسط خیابان نزدیک خانه ه پارک می کردم چون آنجا هیچ وقت جای پارک نیست و همه اینجور پارک می کنند. رفتم توی کل خلافی ماشین دیدم چه خبر است. روزهایی که کمربند نبسته بودم ، با موبایل حرف زده بودم، و جای پارک وسط خیابان، یعنی این هفته هر چه مامان ه بهم پول...
-
بغض
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 06:27
صبح شد.فکر کردم دیشب به نظر چقدر طولانی آمد. صبح شد و زندگی همان چیز مزخرفی است که بود. هنوز سردم است. سرما توی تنم مانده و اصلا هر کاری می کنم گرم نمی شوم. فقط دلم می خواهد باز بخوابم. و چیزی جلوی اشکهایم را بگیرد. هنوز هم باور نمی کنم .
-
کابوس
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1400 02:11
مرد خانه آمد بالای سرم و صدایم زد ، ترسیدم. توی خواب منتظر نبودم کسی صدایم بزند. سردم شده . پتو انداختم روی خودم. چشمهایم را یک لحظه نگاه کردم. کاسه خون شده بود. خیلی سردم شده. نفس کشیدنم خیلی سخت است. امیدوارم یا صبح نشود یا من بیدار نشوم یا وقتی صبح شد اصلا دنیایم تغییر کرده باشد. نمی خواهم در این کابوس بمانم.
-
رویای موجها
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1400 23:57
یک لحظه که خوابم برد صدای دریا را شنیدم. آخ . کاش صبح با بابا رفته بودم لب دریا. چقدر دلم می خواهد بروم توی دریا و دیگر بازنگردم. کاش بابا من را برده بود. دلم برای صدای دریا تنگ شده. برای صدای موجهایش در دل شب، انگار که هزار فریاد می زند. مثل حالای من که فقط فریاد می خواهم. می رفتم لب دریا با صدای موجهایش فریاد می زدم...
-
شکست خورده
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1400 23:16
دراز کشیده ام روی کاناپه توی تاریکی، دارم فقط اشک می ریزم. من که همین را می خواستم. موبایلم شارژ ندارد. حوصله ندارم بروم مسواک بزنم بروم روی تخت. می خواهم همینجا تا صبح بمانم. تنهایی. دلم می خواهد بروم جایی تا بتوانم داد بکشم. فقط داد بزنم. آنقدر داد بزنم که گلویم پاره بشود. من در همه چیز شکست خورده ام.
-
هیچ وقت من را فهمیدی؟
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1400 23:06
فکر می کند فقط حال خودش بد است و فکر نمی کند که من هم آدم هستم، که من هم دارم درد می کشم ، من هم غصه می خورم، به من می گوید بفهم چی داری می گویی! من نمی فهمم. دیگر دلم نمی خواهد چیزی را بفهمم. در این مدت که فهمیدم چه شد! بگذار من دیگر نفهمم. بگذار من بروم و داد بکشم سر خودم که چرا با خودم چنین می کنم.
-
دروغ
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1400 10:13
چه می شود که باور می کنید یک نفر که دوستش دارید بهتان دروغ گفته؟ چطور می شود باور کرد؟ چطور می شود از کارهایش ببینی و بعد این فکر در ذهنت نقش ببندد؟ حرفهایش با کارهایش یکی نباشد؟ امروز انگار سرم خورده به جایی ، تازه عقلم آمده باشد سرجایش. می گویند عشق واقعا آدم را کور می کند من اینگونه کور شده ام . و امروز تصمیم گرفتم...
-
مادر شاغل
سهشنبه 6 مهرماه سال 1400 23:35
دخترک همینطور دارد گریه می کند. می خواهد فردا با مرد خانه برودسر کارش و با من نیاید. وقتی مامان نباشد عزا می گیرم که دخترک را چکارکنم و این روزها هم نمی خواهد جایی برود. خانه دوستم نمی رود. خانه برادرم هم بیشتر خودم نمی خواهم که بماند. یا نیستند. یک ساعتی می شود که بهانه می گیرد و جیغ می زند و گریه می کند . همه اینها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مهرماه سال 1400 22:33
بعد از کمتر از یک شبانه روز به زندگی برگشتم. بارها مردم و زنده شدم. در میانه روز می دانستم باید از مرگ زنده بلند شوم. در آستانه غروب در هر لحظه که میمردم چیزی در من زنده میشد . در ابتدای شب آرزوی مرگ میکردم و حالا بی آرزویم ، بی هیچ آرزویی. ص ۱۶۶ مرلین مونرو غمگین نیست بی آرزو شده ام.
-
نابودگر
سهشنبه 6 مهرماه سال 1400 18:18
این روزها هیچ کس حالم را نمی پرسد. حال من مگر مهم است؟ حال من را فقط یک نفر می پرسد از روی معرفت و دوست داشتن من به عنوان دوست و کسی که من شاگردش بوده ام ، که ازش ممنونم. از بقیه هم توقعی ندارم. مگر من حال بقیه را می پرسم؟ وقتی من حال کسی را نمی پرسم چرا توقع دارم کسی حالم را بپرسد. خسته ام. آدمها چیزی برای اضافه کردن...
-
بیهودگی آخر روز
سهشنبه 6 مهرماه سال 1400 18:15
رسیدم ، با عجله همه کارهایی که یک زن خانه دار بعد از رسیدنش می کند را انجام دادم. مثل دم کردن چای، گذاشتن میوه و شیرینی جلوی چشم برای خوردن. شستن ظرفهایی که از صبح مانده بود. بعد آمدم دراز کشیدم . آنقدر وقت تلف کردم تا غروب شد. وقتی خورشید ذره ذره ناپدید شد ، دلم گرفته بود ،حوصله دوش گرفتن ندارم. تاریک تاریک شده. و من...
-
تشنه همخوابگی
سهشنبه 6 مهرماه سال 1400 16:25
صبح خواب دوستم را دیدم که ایران نیست. و کمی هم ازخودم شرمسارم بابت خوابم اما چرا باید آدم از طبیعتش شرمسار باشد. از اینکه دوستش را این همه دوست دارد؟ دوستی که هم جنس خودش هست و شاید هم بخواهد لبهایش را ببوسد! شاید هم بخواهد بغلش کند و لمسش کند و حتی باهاش بخوابد. و این برای زنی که ده سال با یک مرد خوابیده ، شاید مهم...
-
دستم را بگیر و من را بکش بالا از این چاه
سهشنبه 6 مهرماه سال 1400 00:34
دراز کشیده ام که بخوابم . فردا از ده کلاسهایم شروع می شود. هنوز نخوابیده ام. قلبم هنوز غمگین می زند. چشمانم هنوز قرمزند . یک موقعی از عصر خوابم برده بود و موقع غروب با صدای بابا بیدار شدم. عمه وسطی می خواست شام بیاید. هنوز کلی کار مانده بود. وقتی بیدار شدم چشمهایم از شدت گریه پف کرده بود و انگار هزار سال خوابیده بودم....