-
بعدا فهمیدم امروز تولدش بوده،
چهارشنبه 4 تیرماه سال 1399 05:25
مامانم گفت از هدیه تهرانی خیلی خوشم می آید، از محسن کیایی هم. این دو تا در هم گناه خیلی خوب هستند. بعد با هم برای چندمین بار قسمت دوازدهم را می بینیم. دیروزکه فیلم نامزدی برای سال هشتاد و چهار را می دیدیم چقدر آدمها جوانتر و شادابتر بودند، چقدر متفاوت و عجیب بودند.انگار از دنیای دیگری بودیم. من همان آدم بودم؟ لبخندم...
-
بهار رفته قرن
یکشنبه 1 تیرماه سال 1399 12:11
اولین روز تابستان با خورشید گرفتگی شروع شد. من از تلویزیون دیدم، موقعی که ماه کامل جلوی خورشید ایستاد و یک حلقه جذاب نورانی درست کرد. چند روزی است دندان درد دارم و امروز قرار است بروم دکتر. دیروز عروسکهای بچه ها را آماده کردم که موقع گرفتن کارنامه با خود ببرند. از امروز کتابخانه ای که عضوش هستم باز می شود. باید یک...
-
دونه برف
سهشنبه 27 خردادماه سال 1399 11:28
از خواب می پرم. خواب تو را دیده ام. با هم کیش بودیم. افتاده بودیم روی تخت هتل. با دخترک و دوست پسر شیطانش. دنبال مامان و بابایم می گشتم. برایمان ناهار آوردند . شوهر سابق یکی آمد تو با آنها که می خواستند بهمان بزور چلو کباب بدهند. ناراحت شدم و بیرونشان کردند. اما مرد همانطور آنجا ماند. انگار باید می ماند. تو همانطور...
-
هشتاد و هشت فراموش نشدنی
دوشنبه 26 خردادماه سال 1399 21:47
امروز جمع و جور و جارو کشیدم. کارهای زیادی بر سرم ریخته شد که بسیار علاقمند به انجام دادنش هستم. کارهایی که تابستانم را منظمتر خواهد کرد. هم گناه را دیدم. و در ادامه سریال دیس ایر آس که واقعا این قسمتهایش خیلی دوست داشتنی است و قشنگ. کمی کتاب خواندم. کمی شب پر ستاره دوختم و به سال هشتاد و هشت فکر کردم. به سال وحشتناکی...
-
قسمت جدید رادیو دال
یکشنبه 25 خردادماه سال 1399 13:37
در کمد با فشار دست مردانه باز شد اما خوب دیگر قفل نمی شود. امروز می توانم روز خودم را بسازم. الان دارم رادیو دال را گوش می دهم. دنیز از نیویورک، حرفهای جالبی دارد می زند. قورمه سبزی بار گذاشتم. ماشین لباسشویی را روشن کردم. کافی خوب خوردم. تا قسمت هفت فصل سوم سریالم را دیدم. و منتظر کلاس شعر عصر هستم.
-
یک شنبه غیرمعمولی
شنبه 24 خردادماه سال 1399 15:13
قفل کمد دیواری گیر کرده و در جای خودش هی می پیچد و کلافه ام کرده. میخ می خواهم و خیلی چیزهای دیگر که داخل کمد دیواری است. نمی دانم چطور بازش کنم. گوگل هم کردم اما چیزی پیدا نکردم که کمکم کند. هیچ پیچ بیرونی ندارد که بازش کنم. فقط یک کلید و قفل ساده بیرونی اش هیچ پیچی ندارد. نمی خواهم در کمد را بشکنم. شاید باید به یک...
-
This is us
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1399 21:35
این چند قسمت آخر سریال دیس ایز آس را که می بینم فقط دارم گریه می کنم. جملات پدر خانواده محکم ، امیدبخش و روشن و واضح است. جملاتی که می گوید محقق می شود. به دخترش می گوید هر چه که کیت پیرسون می خواهد بهش می رسد. به زنش می گوید تو بعد از من هم زندگی می کنی. خدای من اشکهایم بند نمی آمد.این طرز تفکر از کجا می آید؟ جک...
-
خانه نو
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1399 15:48
یکسال می شود آمده ام به این خانه. با همه مشکلات و سختی ها باز هم وقتی کافی ام را درست می کنم و می نشینم و روی کاناپه آبی در آرامش سریالم را می بینم وقتی تاره نور خورشید تابیده به پنجره پذیرایی ، یادم می رود که گاهی از اینجا هم خیلی راضی نیستم. یادم می رود که چرخ خیاطی همسایه بالایی مثل یک زلزله چند ریشتری لوستر اتاق...
-
درد همیشگی
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1399 01:24
دراز کشیده ام که بخوابم. از خستگی خوابم نمی برد. چشمانم می سوزند و قلبم تکه تکه شده. قلبم فشرده شد به یکباره و اشکهایم ریخت. باورم نمی شد. دیگر من آدم سابق نخواهم بود در برابرش. خودش هم فهمید اما دیگر فایده ای نداشت. و من نگاهم را می دزدیدم.
-
نماندن در وضعیت آخر
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1399 18:02
اینجا که نشسته ام پنجره باز است و باد خنکی می وزد، ابرهای تکه پاره ظریفی در حال حرکتند، در حال گوش دادن به پادکست آخر و جدید چنل بی هستم. کارگرها در رفت و آمد هستند. دلم کافی می خواهد. خیلی خسته ام. حسابی خاکی هستم. اما لم داده ام روی مبل راحتی. به چیزی فکر نمیکنم. فقط می خواهم از این وضعیت دربیایم. و این جریان تمام...
-
این است راه من
سهشنبه 20 خردادماه سال 1399 23:34
درد اینکه یک نفر را باید شبانه روز تحمل کنی، بی عقلی و نادانی هایش را، جهل و حماقتش را. درد بی پایان.
-
ده روز مانده به پایان بهار، عجیبترین بهار عمرم.
سهشنبه 20 خردادماه سال 1399 06:21
با خودم رویا می بافم. ازت خبری ندارم. از بعد از خشک کردن گلهای بهار نارنجت که همان اول ماه رمضان بود. که منم بهار نارنجام را در آوردم و ریختم توی چای. اگر تو بودی وضعیتم این بود؟ این نبود؟ نمی توانم تصور کنم که بدتر از این بود. تو مهربان بودی باهام همیشه و من آنقدر عاشقت بودم که عصبانی نباشم. الان هم از زندگیم عصبانی...
-
من هم دوباره سرود آزادی را خواهم خواند
دوشنبه 19 خردادماه سال 1399 10:40
دیروز شعر جالبی سر کلاس شعر خواندیم که بسیار به حال و هوای این روزهای دنیا می خورد. بالاخره روزی خواهد رسید که ظلم و ناعدالتی از کل دنیا برداشته خواهد شد. از اینجا و از هر جای جهان. لنگستون هیوز در سال ۱۹۲۶ شعری درباره سیاهان نوشته. او خودش هم سیاه پوست است . قبل از او والت ویتمن شعری درباره سرود امریکا گفته که همه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 خردادماه سال 1399 12:44
دارم روی کانالم کار می کنم، کانالی که در تلگرام دارم. وقتی تلگرام راه افتاد آنجا را ساختم. حالا طوری شده که تعداد اعضایش دارد از چند نفر محدود در می آید. شاید امیدوار کننده باشد.
-
بر علیه حکومتها
شنبه 17 خردادماه سال 1399 22:23
ما مردم هستیم. مردمی که مورد ظلم قرار می گیریم. ما مردمی که به دنبال عدالت می گردیم. فقر و بیماری برای ماست. کشته شدن و زندان برای ماست. خواه در سرزمین اسلامی زندگی کنیم، چه در کفرستان. مردم همه جای دنیا ، بیایید متحد شویم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 خردادماه سال 1399 11:02
بعضی وقتها باید خودت را بزنی به خریت، به نفهمی و حجم شنیدنت را ببری بالا و از حرف زدن بکاهی. دو روز کوتاه تا چشم کار می کرد سبزی بود و آبی براق آسمان. قشنگ بود زمینهای شالی ، کوه های یک دست سبز، دریای آبی و درختان بلند جنگل. به خانه برگشتیم برای برگشتن به روزمرگی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1399 02:36
خوابگاه را دارم می خوانم ، در نور کم با بوی خنک هوا، سکوتی که ماشینها خاموش کرده اند و باعثش شده اند. بعد که مجبور شدیم دور بزنیم و راهمان را عوض کنیم پادکست یونابامیر را دانلود کردم تا گوش بدهم. از تعطیلات متنفر می شوم وقتی قرار است مجبورانه در کنارش آرام بمانم.
-
Blackoutteusday
سهشنبه 13 خردادماه سال 1399 21:09
اینستا را چک می کردم، تا الان هفده میلیون نفر امروز پست سیاه به اشتراک گذاشته اند. بر علیه تبعیض نژادی، بر علیه بی عدالتی، بر علیه بی عقلی، بی تدبیری، بی شعوری، بر علیه استیداد، بر علیه نظام سرمایه داری و قدرت. و اگر همه ملت دنیا متحد می شدند دنیا جای بهتری بو د، برای همه. برای هر رنگ و نژاد و مردمی. اما خب چه می شود...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 خردادماه سال 1399 21:06
با درد بزرگ شده ام و هنوز درد می کشم. منفجر می شوم و نمی توانم صبر کنم. نمی توانم مثل همیشه که بی خیال رد می شدم باشم. انگار گر گرفته ام. شاید هم نه سال می شود. وقتی یک نفر احمق است ، تو کاری نمی توانی بکنی. هر چه هم خودت را تکه و پاره کنی او همچنان به حماقتش ادامه می دهد. و مثلا خودش را عقل کل می داند . خودش را بزرگ...
-
بر علیه زن بودن
دوشنبه 12 خردادماه سال 1399 16:25
برای اولین بار در ساحل شروع کردم به جمع کردن ته سیگارها. به زنهایی نگاه می کردم در طول ساحل گوشه و کنارش، وسط و ابتدا و هر جایی که می شد زیراندازی روی شنها انداخت ، دراز کشید و روغن برنزه زد . دراز کشید و کتاب خواند. دراز کشید و پارچه ای روی صورت انداخت. میوه ای خورد. نوشیدنی خنک یا حتی غذا. دیگر کسی کرونا را به یاد...
-
یازده خرداد گرم و آرام
یکشنبه 11 خردادماه سال 1399 12:18
به امید درست کردن یک نصفه فنجان قهوه ، بیدار می شوم. تخت را مرتب می کنم. از وقتی که در خانه هستم هر روز اولین کارم مرتب کردن تخت است. بعد ظرفهای مانده را در ماشین می چینم. بقیه را می شویم. باید چیزی بنویسم. طرحهایی که در ذهنم است. باید شعر بنویسم. باید تند تند بنویسم. آنقدر که وقت نکنم به چیز دیگری فکر کنم. ها ها ها....
-
رومینا اشرفی
جمعه 9 خردادماه سال 1399 18:34
وقتی رومینا، آرزوهای نوجوانی ،سرخوشی های دخترانه با داس قلع و قمع شد، ترسید. ترسید که فرزندش دختر باشد. قلبش ایستاد اگر دختر دربرابرش می ایستاد و می خواست راه خودش را برود. دلش مچاله می شد از اینکه برابری ، برتری ندارد. تمام تنش یخ می کرد اگر روزی برسد که نتواند باهاش دوست باشد و به آغوشش برنگردد. من گفتم: من و تو فرق...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 خردادماه سال 1399 02:09
برگشتم. برگشتم به خانه و توتها رسیده بود. برگشتم و گلدان یاس رازقی سبز شده بود. برگشتم و انگار بهار از زاویه دیگر آمده بود به شهرم. انگار فراموش کرده بودم. به گلدانها آب دادم. چمدانم را ریختم بیرون. لباسها بوی ماهی و شرجی هوا را می داد. لباس شنایم پر از شن نرم و ماسه های مرجانی دریا بود. تنم چسبناک بود و رد اشعه های...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 خردادماه سال 1399 01:58
من هیچ وقت برایت تولد آنچنانی نگرفتم. عکست را استوری نکردم و بهت خوشگل و مهربان نگفتم. ننوشتم برایت که چه روح لطیف داری اما همیشه عیدها به یادت بودم و در سفر بهت زنگ می زدم و می پرسیدم چی لازم داری. همین. چیز دیگری یادم نیست. خودم را با دوستانت مقایسه می کنم. نه تحصیلات عالیه در حد شماها دارم نه زیبایی و نه پولدارم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 19:34
تا جایی که می شد شنا کردم، مثل ماهی بودم که در اقیانوس غوطه ور بودم. من بودم و مرغهای دریایی آنتوان چخوف که آمده بودند روی علامت های محدوده شنا نشسته بودند که تا من بهشان می رسیدن می پریدند. من وارد محدوده ترسهایم شده بودم. پشت سرم را نگاه نمی کردم. غوطه ور بودم و با امواج دریا هم صدا و هم حرکت. چقدر خوب بود. بهترین...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 خردادماه سال 1399 05:42
سالهای سال گذشته اند و دوستی ما به شعور و آگاهی نرسید. نمی دانم. خدا را شکر که خوبی و دوستان خوب کنارت مانده اند و من غصه ام شد که کنارت نبودم و تو هیچت نشد؟ بهد از سالها دوست دیگرم که سالهای سال با نوشته هایش زندگی کرده ام و از دنیای مجازی وارد قصه هایم شده بود و حالا غصه ام را می خورد تولدش است و من در دلم غنج می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 خردادماه سال 1399 18:28
باورم نمی شود که این جایزه کدام کار خوبم است. دریا آنقدر تمیز و عالی بود که حرف نداشت. فقط می توانم بگویم خدایا شکرت.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 خردادماه سال 1399 01:53
همان جاده ای قدیمی که منتهی می شد به صخره های مرجانی که موج می کوبید بهش و سیاهی دریا و بعد آسمانی که پر از ستاره بود. زیبایی که چند لحظه بود اما دلپذیر بود. بعد از این همه مدت.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 خردادماه سال 1399 01:23
رسیدم به طبقه پنجم ، با همان صدای جیرجیرکها و چراغهای روشن و شرجی هوا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1399 22:50
دیشب داشتم چیزی می نوشتم با گوشیم که هنگ کرد و الان گوشی ندارم. خوب بود. تا قسمت ده سریال را دیدم. و کلی فرانسه خواندم.