-
حرفى به من بزن من در پناه آفتابم(۱)
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 22:37
چه مى دانستم میز مى شود فاصله بین ما. فاصله اى که از اول تا آخر بود. من وقتى که عاشقت شدم تو پشت میز نشسته بودى. چشم دوخته بودم به دهانت، ببینم چه مى گویى. جوان بودم و مشتاق شنیدن و دهانم باز مى ماند از اسطوره ها، از خداى باران و زمان. از چیزهایى که سرم در آن نبود. من از انتگرال و مشتق و از بین صفر و یک بینهایت عدد...
-
This is us
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 17:56
سریال تازه اى که شروع کردم به دیدن دیس ایز آس. زندگى سه تا بچه دوقلو و یک فرزند خوانده که خیلى جالب است. و هر قسمت با فلش بک به رده هاى سنى مختلف این بچه ها ماجراهاى زندگى آنهارا تعریف مى کند. خیلى قشنگ و خوش ساخت است. تا قسمت پنج را دیدم. خیلى جذاب است که آدم مى خواهد تند تند قسمتهایش را ببیند. کوین هنرپیشه معمولى...
-
پادکست بى پلاس
دوشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1399 17:50
امروز جدیدترین اپیزودى که در بى پلاس منتشر شده را گوش دادم. خلاصه اى از کتاب کِى؟ واقعا برایم جالب بود. مى بینم که صبح در طول روز انرژى بیشترى دارم ، و بعدازظهر کمتر و باز بعد از غروب انرژىم بیشتر مى شود. و اینکه در کل دنیا همینطور است. صبح تصمیم هاى بهترى می شود گرفت. صبحها بهتر مى شود کار کرد. دو مدل بیدارى داریم:...
-
روتین خانه
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1399 16:23
مى دانستم فراموشم نکردى و بهم تبریک گفتى . زود قضاوت کردم ما هر چقدر هم دور شده باشیم اما من توى دلم تو را دوست صمیمى خودم مى دانم . برایت خوشى و سلامتى آرزو مى کنم. از صبح هزار تا کار کرده ام چون به خانه برگشتم و کارهاى رسیدن به خانه را تند تند انجام دادم. چون کلاس شعر خوانى هم دارم باید قبل از آن همه کارهایم را...
-
شب عزیزم
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1399 01:10
باز امروز و دیروز قربون صدقه بابام رفتم. نشسته بود با دخترک حرف مى زد. بعد یاد خودم افتادم. آیا بابا با من حرف زده وقتى من شش ساله بودم؟ دلم غنج رفت براى جفتشون. مى گفت مى رى اونجا چی بازی می کنی و اون داشت تعریف مى کرد خونه اون یکى بابا بزرگش چکار مى کند. بعد کار دیگه اى که نمى خواهم بنویسمش اما بابا برداشت دل همه...
-
The day after
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1399 12:56
از دیروز که چندتایى فرفره به فرفره اصلى دخترک اضافه شد ایده اى را در سرم پراند که حالا هى دارم برایش نقشه مى کشم. خیلى هیجان زده ام و اینکه چطورى پرزنتش کنم دارد وادارم مى کند لیست بنویسم.دیروز در آفتاب نشسته بودم و پیامها را مى خواندم و جواب مى دادم. هیجان زده مى شدم و حالا ورود به سى و نه سالگى را در آرامش آغاز مى...
-
چهاردهم مى
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1399 02:17
وقتى ساعت دوازده شد از صفحه موبایلم اسکرین شات گرفتم. بالاخره چهاردهم مى بیست بیست شد. من احساس رضایت داشتم. حس تنهایى و دلگرفتگى نداشتم. نونو برایم بادکنک باد کرده بود. مامانم ذوق زده مى گفت مى خواست سورپرایزت کند. اما کسى حرفش را نزد. هنوز نخوابیده ام. خوابم نمى آید. چرا خیلى خوابم مى آید اما مى خواهم بیدار باشم. با...
-
Bon soir
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1399 22:25
دو روز مانده به تولدم، یکهو از خواب بیدار مى شوم و نمى خوابم و فیلم در دنیاى تو ساعت چند است را مى بینم و بعد تصمیم مى گیرم که اهدافم را بنویسم. چیزى نمى نویسم اما به سرم مى زند کارى که در دهه هشتاد شروع کرده بودم و چندین جلسه با نازى پیش برده بودم و فرانسه خوانده بودم ، بنشینم و باز فرانسه بخوانم و بنویسم. کلمات را...
-
گیله گل جان و دیگران
دوشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1399 18:53
امروز سرم خلوتتر بود، دیروز هم کلاس شعر داشتم و هم جلسه آنلاین که نزدیک افطار سرم درد گرفته بود، اما الان خوبم. خشم و هیاهو رادیویی را گوش دادم ، تکالیف دخترک را انجام دادیم. کوکوسیب زمینى درست کردم. پادکست آخر وحیده را گوش دادم و بسیار جالب بود، درباره کسانى که از شب زفاف مى ترسند و این یک عارضه در خانمهاست ، که با...
-
آش رشته جهانى
جمعه 19 اردیبهشتماه سال 1399 14:41
قبل از زلزله حبوباتم را خیس کرده بودم پس امروز باید آش بپزم. وقتى ساعت از دوازده گذشت، مثل همیشه موتورم روشن شد و پیازها را درآوردم. و تخته چوبى و چاقوى تیز و همزمان که خوردشان کنم و در روغن سرخ شوند من دوباره دو تا از داستانهای جذاب احسان عبدى پور را گوش دادم و کیفور صدا و قصه اش شدم. پبازها که خلال مى شدند چشمهایم...
-
زلزله اى همه را تکان داد و از خواب پراند
جمعه 19 اردیبهشتماه سال 1399 01:37
دراز کشیده بودم روى کاناپه آبى . دخترک داشت براى همکلاسی هایش سه تا گل مى کشید. پایه ها تکان خورد. به روى خودم نیاوردم اما هى بیشتر و بیشتر شد. به لوستر نگاه کردم که تکان ریزى خورد و دخترک پرید توى بغلم از ترس. دخترک گریه اش گرفته بود . محکم بغلش کردم و گفتم تمام شد. بعد که بقیه هم گفتند ما تکان خوردیم خبر تایید شد....
-
هجده دو ى نود و نه
پنجشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1399 16:41
صبح که بیدار شدم، فیلم آخرین کریسمس را دیدم. و توى دلم امید و شادى و عشق لبریز شد. چطور مى شود آدم با یک فیلم قشنگ و ساده حال و هوایم عوض شود؟ دوست داشتن، قبول کردن توانایى ها و قبول کردن خود با هر مشخصاتى که هست، و این دختر همه چیز را درست کرد. دریافت که یک قلب مهربان آمده است در سینه اش و خانواده را درست کرد، روابطش...
-
قصه کیک شکلاتى
چهارشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1399 21:11
امروز هى از این کار مى پریدم به آن کار، چقدر کار داشتم، صبح زود نخوابیدم و فیلم آشفتگى فریدون جیرانى را دیدم، قاب تصویرش کج بود. من از اینکه داستان مشرقى ها را تعریف مى کند ،از همان فیلم قرمز عزیزش، خوشم مى آید. اما روابط و ماجراها مثل چیزى که در زندگى تکرار مى شود، تکرار مى شود. عشق، پول، زیاده خواهى، کشتن، خیانت،...
-
کلوپ شکست خوردگان
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1399 22:55
سپینود از شکستهایش مى گوید. این روزها نویسنده داستانهاى کوتاه همشهری داستان و چند کتاب از شکستهایش مى گوید. و من دیشب اعتراف کردم که شکست خوردم. من در روابطم شکست خوردم. من در رفتارم در عمل کردن بازنده ام. من در خیلى مراحل زندگیم موفق نبودم. و حالا بهش اعتراف مى کنم و نمى ترسم از بیانش. من در انتخابم در تصمیم براى...
-
مرباى توت فرنگى
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1399 22:16
بیدار که شدم هنوز ناراحت بودم و دلم مى خواست لم بدهم و کارى نکنم. حوصله نداشتم. حوصله هیچ چیز.اما وقتى بچه داشته باشى مجبورى فکرى براى گرسنگیش بکنى و از پیله خودت بیرون بزنى. در یخچال را باز کردم. توت فرنگى ها چشمک مى زدند. دیشب ضدعفونى کرده بودمشان. شسته و تمیز بودند. من باید دوباره نگاهشان مى کردم. از بس توت فرنگى...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1399 11:47
قفل کرده ام. صبح شده. سرم هنوز دنگ دنگ مى کند. حرف زدن از ماجرا چیزى را عوض نمى کند. من سر جاى خودم هستم. کاش جایم عوض مى شد. کاش خودم عوض مى شدم. این روزها بیشتر کشنده شده اند. دردهاى آدمهاى تمامى ندارند. چقدر باید درد کشید تا به ته رسید. وقتی تصویر مردنم را می بینم دردم مى گیرد. مردن دردناک است حتى اگر آرزویت باشد....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1399 21:48
حالم خیلى بد است. حالم آنقدر بد است که گریه ام گرفته بعد از مدتها. هیچ کسى نیست باهاش حرف بزنم. هیچ کس نیست که حرفهایم را فقط گوش بدهد و لحظه اى به من حق بدهد که حق دارم ناراحت باشم. گریه کنم و غمگین باشم.
-
عشق سالهای کرونا
دوشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1399 16:42
صبح که بیدار شدم خوابت را دیده بودم که بالاخره ازم خواستگاری کردی و می خواستیم با هم باشیم تا همیشه. مثل همان که برایم نوشته بودی. چون دیشب دیدم که برای عکسم قلب فرستاده بودی و قلبم یکهو ریخته بود پایین. اصلا عکس را گذاشتم که تو را ببینم. در عالم رویا آمدی ولی دیر بود. ته دلم خوشحال بودم. مهم همان بود. بعد خوابهایم...
-
دارکوب به حیاطمان آمد
شنبه 13 اردیبهشتماه سال 1399 01:03
امروز در آفتاب نشستم و گذاشتم کف دست و پاهایم از نور آفتاب گرم شود و ویتامین دى به بدنم برسد. و بعد که رفتم توى حیاط و براى خودم گلهاى بنفش گلیسین بچینم. داشتم به پادکست گوش مى دادم که یکهو از گوش سمت راستم که هندزفریم قطع شده صداى کوبیدن نوک دارکوب به درخت شنیدم. برگشتم دیدم دارد نوک مى کوبد به درخت و تا خواستم عکس...
-
معلم بودنم را دوست دارم
پنجشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1399 22:22
چه رویاهایى چه روزهایى من هر چه حرف بزنم، قصه تعریف کنم، قصه معلم شدنم را درست و کامل ننوشتم. من معلم شدم چون زبانم خوب بود ، چون کمى ریاضى بلد بودم و مى توانستم به بچه ها درس بدهم. تا آخر هانیه اسمم را داد به خانم ابراهیمى که در گروه زبان دبستان بیایم به بچه ها زبان درس بدهم. آن زمان ریاضى کاربردى را رها کرده بودم و...
-
معلمى که در کرونا دیگر معلم نبود
پنجشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1399 00:22
دارد باران مى بارد. امروز هم مجبور شدم به مدرسه بروم و هم مدیر و موسس را دیدم که با معلمهاى اصلى جلسه داشتند. ما کارمان تمام شده بود که آنها آمدند. و برای درست کردن خمیر مجبور شدم به خانه فاطمه بروم. خودش اصرار کرد نمی خواستم بروم به خاطر پسرش. وقتى دیدمش خیلى دلم رابرد. آنقدر باهاش حرف زدم که بهم خندید. بالاخره ساعت...
-
از بهارى که آمده ..
سهشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1399 10:26
رفتم توى حیاط، حیاط خانه پدرى برایم مثل باغ لاله هاى توى تهران است، مثل هر پارکى که الان پر از چمن سبز تازه روییده است، پر از درختهاى شکوفه زده ، سفید، صورتى، صورتى و سفید. تصور مى کنم بوى گلها را و روى موزاییکها در آفتاب قدم مى زنم. چشم مى دوزم به درخت توت، شاتوت، به شاتوت که در یک شب زمستانى یا پاییز شاخه بزرگش...
-
متشکرم از دیدن سالگشتگى امیررضا کوهستانى در روزهایى که مرگ پرسه مى زند.
دوشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1399 16:58
صبح که بیدار شدم ، آفتاب پهن شده بود. اتاق خوابم در امان روشنایى روز است همیشه. برای همین می خوابی و می خوابی. من عاشق همین تاریکیم. به خودم بجنبم ، سریال همگناه قسمت جدیدش را دیده ام. اما بعد پیشنهاد هاله جلوى رویم سبز مى شود. تاتر سالگشتگى بعد تاریکی و صداى مونولوگ حسن معجونى. بعد شروع مى شود. و من یک ساعت بى وقفه...
-
کلاس آنلاین مدل روزهاى کرونایى
یکشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1399 22:57
امروز در کلاس آنلاین قرار شد داستان کوتاهى را درباره جویس بررسى کنیم. چقدر عالی بود. این جلسه سوم است که من شرکت می کنم. و از هدیه تولدم لذت می برم. آن هفته شعر شبانه شاملو بود که من بسیار کیف کردم. و اینبار جویس از آن نویسنده هایى که در کلاس استاد سناپور اسمش را شنیده بودم و وقتی کتاب خشم و هیاهو فاکتر را می خواندیم...
-
دلتنگى کرونایى
شنبه 6 اردیبهشتماه سال 1399 15:10
فسنجان بار گذاشتم. مدتها بود که مى خواستم درست کنم ، حالا امروز که اولین روز ماه رمضان هم است گفتم فسنجان درست که خیلى دوست دارم. از صبح که برگشته ام خانه ام خیلى کار دارم و کار کرده ام. لباسها را شستم. بعضى مشقهای دخترک را انجام دادیم. البته خیلیش مانده. کلا خیلى تکلیف دارند و دخترک هم کلا روى مود انجام دادن نیست. او...
-
روزنگار کرونایى
جمعه 5 اردیبهشتماه سال 1399 21:36
اصغر فرهادى دو ماه داشته براى انتخاب موسیقى فیلم درباره الى کلى موسیقى گوش مى داده، و یکهو در دفترش موزیکى را مى شنود که مناسب فیلمش است، به دستیارش مى گوید کاور این موزیک را بیاور ببینم اسمش چیه؟ و اسم آن موسیقی about eli بوده. ناگفته هاى درباره الى در رادیو سانسور ، درباره دزد عروسکها، آدم برفى و آژانس شیشه اى خیلى...
-
فرصت خوب پادکست گوش دادن در روزهاى قرنطینه
جمعه 5 اردیبهشتماه سال 1399 12:26
چقدر رادیو سانسور خوب است. درباره فیلمهایى است که من دوست داشتم. و حالا خواهران غریب پر از نوستالژى و خاطره انگیز. چقدر پادکست خوب است. حتما پادکست گوش بدهید در این رو زها. پادکست هاى خوبى که این روزها گوش مى دهم: چنل بى بى پلاس هلى تاک رواق آن اجنبى رادیو سانسور شاهنامه خوانى پاراگراف روزن سکوت بره ها پیله دست نوشته...
-
بهار را معنى کن بدون کرونا
پنجشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1399 23:52
بعد امروز با همه همکاران و مربى هاى دوست داشتنى لگو جلسه آنلاین داشتیم و سایتش طورى بود که همه می توانستیم حرف بزنیم و صورت ماه همدیگر را ببینیم. چقدر دلم تنگ شده بود برای نظم و ادب و احترامشان . چقدر آدمها مى توانند منظم و با احترام با همدیگر برخورد کنند. نه بهم توهین کنند و نه بى احترامى و کارشان را همه تمیز و دقیق...
-
مدرسه بسته است تا وقتى کرونا باشد.
پنجشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1399 23:38
بعد از بى خوابى ، بعد از فرار موفق دزد با آن همه سر و صدا و نبودن هیچ رد و اثرى فردا صبحش ، همه خوابیدند و من مجبور شدم ماسک زده به مدرسه بروم. با رعایت تمام نکات بهداشتى به حیاط مدرسه رسیدم. درخت سمت راست پر از شکوفه شده بود. اولین چیزى که دیدم وقتى وارد مدرسه شدم. و به خودم گفتم که وقتى برمى گردم عکس مى گیرم. رفتم...
-
در زمان کرونا دزد هم مى آید
چهارشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1399 06:41
صداى وحشتناکى آمد، افتادن چیزى، انگار بخواهد چیزى محکم بیفتد جایى. و همه از جا پریدیم. تازه نماز صبح خوانده بودم و هووز داشتم پلکهایم را روى هم فشار مى دادم تا خوابم ببرد که باز ساعت هشت و نیم بیدار شوم و به قرارم برسم. از جا کنده شدم وقتى مامان هم آمد پشت در و گفت چى بود. دویدم توى پله ها و در آهنى باز بود و در چوبى...