-
رویای تو
چهارشنبه 5 شهریورماه سال 1399 10:19
صبح که نماز خواندم یادت افتادم، از وقتی رفتی اصلا یا شاید آنقدر کم به خوابم آمدی. پیش خودم گفتم من آدم خوبی نیستم برایه مین به خوابم نمیای. اما الان که بیدار شدم یادم افتاد که آمدی به خوابم. چقدر سرحال و سرزنده و خوشحال بودی و با همه شوخی می کردی مثل سابق. اما من می دانستم تو مرده ای ولی بابا بهم اشاره کرد برایت میوه...
-
شگفت زده
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1399 14:57
دارم به پادکست تازه یک پنجره گوش می دهم که چالش ذهنی یک نویسنده ترک ، الیف باتومان که در امریکا تحصیل کرده درباره حکومت ترکیه است . مقایسه بین طیب اردغان با آتاترک است. نگاهش به نظرم بی طرف است و بدون تعصب صحبت می کند. تجربه خودش وقتی در یکی از شهرهای ترکیه رفته بود و شهر اورفا جایی است که محل تولد حضرت ابراهیم و جایی...
-
اشتراک
سهشنبه 4 شهریورماه سال 1399 13:52
از پادکست رواق : تنها مرا اثبات کن. چرا از تنهایی می ترسیم یا همه اش ازش فرار می کنیم چون مجبور می شویم به خودمان و کارهایمان فکر کنیم.برای همین وقت تلف می کنیم. کشتن لحظه ها در مبحث اگزیستانسیالیست مثلا خیال بافی در آینده یا غرق شدن در گذشته ها غیر اصیل است. در علم خوب بودن science of well-being که در دانشگاه یل دوره...
-
من هم
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1399 22:59
دارم به روزهای گذشته خودم فکر می کنم و تعرض هایی که بهم شده و هیچ وقت درباره اش ننوشتم و حالا تمام دختران در حال بازگو کردن تعرض اساتید و همکاران و کسانی که باهاش برخورد داشته اند منم می خواهم بنویسم. اولین بار فکر می کنم ترم دوم ریاضی کاربردی بودم و داشتم پیاده تا جایی که سوار اتوبوس یا تاکسی بشوم، سرازیری را پیاده...
-
دوباره دیدن
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1399 00:26
باید از کلاس آنلاین خلاقیت ماندالا هم بنویسم که این روزهای عجیب کرونایی دنیای جدید و جالبی پیش رویم باز کرد. من که از هشتاد و هشت که فارغ التحصیل شدم و کم کم از جریان هنری بیرون افتادم دوباره برگشتم به همان روزهای چهار سال دانشکده هنر همان زمان طلایی زندگیم ، همان راه و روشی که من را تا به امروز زنده نگه داشته است....
-
غمگین ترین لحظه های بی نگاهت
دوشنبه 3 شهریورماه سال 1399 00:06
شعر امروز اخوان ثالث در من غوغا به پا کرد. عشق افلاطونی که در طلبش همواره سوخته ام. غزل سوم از دفتر آخر شاهنامه. آه خدای من ، من قبلا چه شعری می خواندم؟ اصلا چه می فهمیدم از شعر! هیچ! به معنای واقعی چیزی دستگیرم نمی شد. اما یکشنبه ها را خانم دکتر شعر را می خواند انگار تمام کلمات در تنم حلول می کند. بعد یکی یکی گره های...
-
قویتر
یکشنبه 2 شهریورماه سال 1399 07:44
خوابم نمی برد . باد خنکی می وزد. دلم ضعف می رود چون دیشب فقط سالاد خوردم و مایه خوشحالی است که می خواهم کمتر بخورم. دوست دارم دوباره در رختخواب در وزش این باد خنک بخوابم. کتاب فال راز ورق یوستین گوردر را دارم می خوانم. مثل کتاب قبلی یعنی دختر پرتقالی جذاب است. فکر کنم بعدش هم بروم سراغ دنیای سوفی که سالها پیش نصفه در...
-
هاله من
شنبه 1 شهریورماه سال 1399 20:32
دارم به روزی فکر می کنم که با هم قرار گذاشتیم، چند بار توی عمرمان با هم قرار گذاشتیم؟ سید خندان، میدان صنعت، موزه بتهوون، خانه بهار، خانه خودم ، در عمر دوستیمان هر چند کم همدیگر را دیدیم اما کیفیت دیدارهایمان با من است. آن شب که مامانت برایم حرف زد، شاید آن موقع افسرده ترین روزهای زندگیم بود و بعد خانه بهار وقتی با هم...
-
کرونا هنوز می تازد
شنبه 1 شهریورماه سال 1399 00:30
بی عدالتی اجتماعی در این روزها بیشتر دیده می شود. شاید من هم اگر ویلا داشتم، باغ داشتم ماندن در خانه ام طور دیگری بود. مثل همه آدمهایی که این چند وقت می گویند با کرونا باید زندگی کرد. زندگی ما چطور بود؟ پر بود از زرق و برق و تجمل مثل پولدارهای جامعه ، مسافرت های آنچنانی و مهمانی و تفریح؟؟؟ زندگی من شاید یک شمال در...
-
خانم پرستار
پنجشنبه 30 مردادماه سال 1399 03:44
مادربزرگ خواب بود، من دو بار زنگ رده بودم اما او بیدار نشده بود ببیند کیه که زنگ می زند. شنیده بودم پرستارش عاشق رولت خامه ای است. از لادن طلایی نزدیک آنجا یک جعبه کوچک رولت شکلاتی نسکافه ای خریدم . توی دلم گفتم خدا کند خوشش بیاید. از پله ها بالا رفتم. این پله ها که سالها ازش بالا رفتم و همیشه کفش جلوی در خانه...
-
همسایه
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1399 03:12
بی خواب شده ام. نمی دانم از کجا صدای آب می آید. باران است؟ بعید است. تمام بدنم در د گرفته به خاطر ورزش کردن در این دو روز. تمام استوری های کتابهایی گه خوانده بودم را نگاه کردم. چقدر کتاب خواندن هایم را به رخ می کشیدم. چقدر کتاب خواندم و عکسی نگرفتم. چقدر احمق بودم که فکر می کنم نوشته هایی که زیرش را خط می کشم دیگران...
-
کرونا، شعور، خشم
چهارشنبه 29 مردادماه سال 1399 00:01
نوشته بیانیه نوشتی؟ بعد هم صدای خنده مسخره اش تا اینجا می آید بعد زنگ زده مثلا تبریک بگوید، حرصم گرفته که در گروه جلوی بقیه مسخره مان می کند. هزار بار خواستم بگویم عذر می خواهم استاد دانشگاه که به تازگی مقاله نوشته ای ، ما بیانیه می دهیم خوش به حال شما که دم به دقیقه لطیف فحش می نویسی. واقعا دلم را می شکاند و یک بار...
-
شبهای تاریک روشن
دوشنبه 27 مردادماه سال 1399 23:29
امروز قسمت آخر همگناه را دیدم، همه اش اشک ریختم ، قرار بود جایی بروند که برف باشد و قبل از اینکه دیالوگش را بگوید هدیه تهرانی، برفها را که دیدم یاد آن قسمت افتادم. بعد نوشته احسان عبدی پور درباره هدیه تهرانی با تمام تصویرهای فیلمهایی که بازی است که معرکه شده، چند بار دیدم، شمایل عدم یک دسترسی، هنرپیشه محبوبی که کمتر...
-
مالیخولیا
دوشنبه 27 مردادماه سال 1399 02:12
بگذار یک بار برای همیشه این موضوع را بنویسم و همین جا دفن کنم که دیگر هیچ وقت شب ،نصفه شب به ذهنم خطور نکند و دیوانه ام نکند و خواب از سرم نپراند که بعد از اینهمه سال بعد از گذشت این همه ماجرا شاید هیچ کدامتان یادتان نباشد اما من دلم هری می ریزد پایین وقتی این همه وقت جلوی کلیسای کریمخان مجسمه شده بودم منتظر که بیایی...
-
کاپیتان
یکشنبه 26 مردادماه سال 1399 23:13
اوه کاپیتان ببین به ساحل رسیدیم ببین همه در شادی و سرور کلاه هایشان را به آسمان می اندازد بلند شو و ببین که طوفانها تمام شده، جنگ ها و همه سختی ها به پایان رسیده، کاپیتان بیدار شو و چشمانت را باز کن، غرش دریا دیگر به گوش نمی رسد، دریا آرام شده، بادبانها را جمع کرده ایم و شنهای طلایی ساحل را می بینم. کاپیتان من قرار...
-
تغییر دکور
شنبه 25 مردادماه سال 1399 23:33
من درد ندارم اما حالم بسیار بد می شود. یعنی داد و بیداد می کنم. و امروز افتادم به کار کردن. آنقدر غر زدم که خودش برای دخترک آب هویج گرفت و ظرفهایش را شست و بعد جارو را آوردم و زمینها را دستمال می کشیدم و او هم جارو می زد و من همچنان بر دنده لج و عصبانیت و همه چیزم بهم ریخته بود. یکهو گفتم میز ناهار خوری را بیاورم به...
-
سپیده دمید
شنبه 25 مردادماه سال 1399 07:05
به خانه برگشتم. نشستم جلسات کلاسهایم را حساب کردم دیدم چهارشنبه کلاسم با گروه بزرگها تمام می شود . به خاطر ترم های دوازده جلسه ای من داشتم دو جلسه اضافه می شمردم. چهارشنبه کلاس بزرگها تمام می شود و دوشنبه هم کلاس کوچکها. فکر نمی کنم بزرگها بخواهند ادامه بدهند. اما شاید کوچکها مشتاق باشند. نمی دانم. باید ببینیم چه می...
-
خنکای صبح
جمعه 24 مردادماه سال 1399 06:26
من این مشکل را ندارم که دیده نمی شوم. بعضی این عقده را دارند که باید دیده شوند و اگر چنین نشود حالشان بد است. سلفی های روزانه آنها نشان می دهد . یا اینکه برای پز دادن همیشه چیزی دارند. شاید هم خودم جزو آنان باشم. نمی دانم و از روی حسادت این حرفها را می زنم.ولی خودم را در یک گروه بزرگ سی چهل نفره هی ابراز نمی کنم که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 مردادماه سال 1399 07:18
بگذار فکر کنند من حسود و رذل هستم. اصلا هستم. خیلی جالب است که یک نفر از آن سر دنیا بخواهد روی سرت هوار شود و هی بخواهد بگوید که بیشتر از تو می فهمد و خیلی ادای آدمهای نگران را دربیاورد . حالم بهم می خورد از کسانی که برای دیگران در حال نصیحت کردن هستند و خودشان هر کاری دوست دارند می کنند . بالا می آورم رویشان. عق. بعد...
-
چه تابستان پر برکتی
چهارشنبه 22 مردادماه سال 1399 00:53
دراز کشیده ام و بسیار خسته. امروز هیچ کلاس آنلاینی نداشتم. نه خودم و نه برای بچه ها. قوزک پای چپم درد می کند وقتی روی زمین می گذارم که راه بروم ، شاید زیاد می ایستم و وزنم را روی پای چپم می اندازم و کف پایم صاف است. پادکست نود و نه -یک درباره سریال خانه کاغذی و این ما هستیم را گوش دادم. کتاب دختر پرتقالی را شروع کردم...
-
روزگار بی پایان
دوشنبه 20 مردادماه سال 1399 06:54
دراز کشیدم روی مبل آبی و طلوع خورشید را تماشا می کنم. بیستم مرداد نود و نه . تابستان دارد تمام می شود و بعد از آن چه؟ باز هم کرونا ادامه دارد. این رویه ای که دولت و ملت ایران پیش گرفته اند اگر واکسن هم بیاید باز هم طول خواهد کشید تا این مریضی تمام شود. کارم مثل سابق نخواهد شد. لگوی سعادت آباد جمع شد. نشد که آنجا...
-
فتح باغ
دوشنبه 20 مردادماه سال 1399 00:12
من همان فروغ نبودم که باغ را فتح کرد؟ باغ عدن ، همانجا که نه مرگ است نه بیماری، همه می دانند ، دوبار تکرار می کند، همه می دانند. وقتی با جسارت ابتدای کتاب تولدی دیگر می نویسد تقدیم به الف-گ پس همه می دانند و ما ترسی نداریم.
-
ثمین و علی هزینه عروسی شان را به زنجیره امید بخشیدند.
شنبه 18 مردادماه سال 1399 03:00
امروز هجدهم مرداد نود و نه ، قشنگترین عروسی دنیا دعوت شده ام. و می خواهم شادی و خوشبختی ام را با شما قسمت کنم. به شما بگویم دوستانی دارم بهتر از آب روان که در این دوران زنجیره امید را قطع نکرده اند، و ادامه دهنده آن بوده اند.در ابتدای عشق دستانمان را به دستان شما گره می زنیم تا زنجیره امید قطع نشود، که زنجیره کرونا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 مردادماه سال 1399 10:57
خواب دیدم از همه چیز عکس می انداختم، شهاب باران بود، عکس می انداختم، در بیایانی بودیم که می شد به راحتی شهابها را دید و از دوق داشتم دیوانه می شدم. بعد روز عید شد و نماز عید، روی بلندی بودم که از زنهایی که نماز می خواندند عکس بگیرم اما آنجا استانبول بود و امیر هم ایستاده بود و ناراحت بود. نمی دانم خیلی وقت است ازش...
-
زن بودن سخت
جمعه 17 مردادماه سال 1399 01:12
فردا شب می خواهم روی پشت بام دراز بکشم و شهاب باران را تماشا کنم. یعنی کل دنیا قرار است نوربازان شود. این را بابا گفت. فیلم هفت و نیم داستان زنانی است که مسئله شان پرده بکارت است. دخترانی که برای اثبات بودنشان به مردان باید بترسند، باید خودکشی کنند، باید دکتر بروند. باید خودشان را قربانی کنند. و تحقیر شوند. ساختن این...
-
کدام سرزمین
پنجشنبه 16 مردادماه سال 1399 06:37
دیدن سریال پول یا سرقت پول تا جایی که ساخته شده ، تمام شد. در فصل بعدی حتما ماجرای خارج شدن از ضرابخانه ملی اسپانیاست و ماجراهایی که این گروه دوست داشتنی خواهند داشت. چه می شود که آدم عاشق گروه دزدها می شود و از هیجان می خواهد بمیرد که الان چه خواهد شد، وحشتناکترین صحنه کشته شدن نایروبی بود، از کل فیلم خیلی از کشته...
-
بیروت
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1399 05:44
همیشه دلم می خواست بروم و بیروت را ببینم، دیروز نصف بیشتر شهر بر اثر انفجار تخریب شد و از بین رفت. شهری از خاورمیانه ، ما مردم مظلوم خاورمیانه ایم. که جنگ و فقر و گرسنگی برای خاور میانه است. درد و بغض و دوری برای بچه های ماست. و حالا با وجود کرونا همه مردم دنیا در وضعیت آزمایش هستند. می شود روزی تمام جنگها را کنار...
-
شب مهتاب
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1399 01:20
از خانه که بیرون آمدن فهمیدم امشب چه آسمان قشنگی است. ابرهای پراکنده پنبه ای زیر نور ماه مثل پرده توری می شدند که هی ماه از زیرشان در می رفت. نوشتم مهتاب. عکس دسته جمعی ،روز افتتاحیه ایران مجسمه برایش فرستادم. من کجا بودم؟ آن موقع دلم می خواست پیش تو مانده باشم. سال هشتاد و نه بود.بیست و یک تیر، بعد ساناز نوشت تو ما...
-
زندگی در گذشته کسب و کار من است.
سهشنبه 14 مردادماه سال 1399 15:05
باورم نمی شود؟ من چند ردیف عقبتر با تو نشسته بودم، و زل زده بودم به چشمهایت و بوی عطرت را نفس می کشیدم. چه می شد! الان که حساب می کنم آن دوست هنرمندت با زنش بیست و سه سال اختلاف دارد. الان بچه شان تازه بدنیا آمده است. من و تو هیچ راهی نداشتیم، اینکه در آن لحظات سهمگین نگاه های متعدد بی خیال همه چیز باشیم.حتما هنوز توی...
-
دلگرفتگی
دوشنبه 13 مردادماه سال 1399 09:43
دلم را زدم به دریا ، دلم می خواست مثل قدیم یک دل سیر با هم حرف بزنیم، بیای بهم زنگ بزنی و صبحانه بچینم و بغلت کنم . بهت پیام دادم شاد و سلامت باشی و بعد فایل کامل این صدا را برایم فرستادی که زدم زیر گریه و برایت نوشتم دلم برایت تنگ شده و نوشتم دارم بعد از مدتها دارم گریه می کنم . اصلا نمی دانم چه شد؟ اگر بهت زنگ می...