-
بچه که بچه بود
سهشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1399 16:04
چهارراه دریا، این یک لوکیشن نیست ، اینجا یک دنیا خاطره است. خانه مادربزرگم سرچهارراه دریا بود. از همان وقتی که من هفت ساله بودم و یادم می آید. وقتى با مرد خانه نامزد بودم یکبار بهش گفتم بیا چهارراه دریا و او رفته بود سر پاکنژاد تقاطع بلوار دریا ایستاده بود و گفت تاکسى اینجا پیاده ام کرده و گفته اینجا چهارراه دریاست....
-
اردى بهشت بیا و بدون کرونا باش
سهشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1399 05:38
آه اردى بهشت آمده و آه از نهادم دیگر بلند شده، شنبه که از لگو سهیل برمى گشتم مثل آدمهااى ندید بدید به خیابانها ، آدمها و گلهاى کاشته شده نگاه می کردم ، سعى مى کردم جاهایى که گل بنفشه کاشته بودند را بجورم، و یکهو قبل از اینکه به اتوبان صدر بپیچم یک دسته لاله سفید بیرون آمده خوشگل و تپل و باز دیدم که نفسم بند آمد. حساب...
-
کرونا و پدرم
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1399 21:16
بابا جور عجیبى شده است، مهربانتر و آرامتر از قبل. کسى بهش گیر نمى دهد. لم مى دهد روى مبل و توى موبایلش بالا و پایین مى کند. تمام کلیپها را دانلود مى کند و با صداى بلند مى بیند. ساعت دو اخبار مى بیند. پیامها را در گروه هاى مختلف مى خواند و اگر تکرارى باشد تذکر مى دهد. بعد از ناهار چرت مى زند. این روزها که بازار نمى رود...
-
تعلیق کرونایى
یکشنبه 31 فروردینماه سال 1399 00:01
امروز رئیس مان که براى اولین بار بود چشم در چشم مى شدیم جلویمان نشست و در هواى بهارى با درختان سبز و حتى شکوفه ها که قلبم را لبریز مى کرد ، گفت تعلیق شدید. و بعد با بغضى که قورت مى داد و لبخند تلخى که مى زد و ته دلش امیدوار بود به راهى که خدا براى همه مان باز خواهد کرد، با مربى ها حرف زد. پانزده سال معلمى و کار آموزش...
-
کرونا نوشت٢
شنبه 30 فروردینماه سال 1399 01:45
براى سیاوشم که این روزها بدنیا آمده و بهترین خبرى بود در این روزهاى بى سامان قرنطینه. سیاوشم از خیلى قبل منتظرت بودیم. از وقتى که پدر و مادرت با هم آشنا شدند ، نه از وقتى که من با مادرت آشنا شدم به بهانه قرض گرفتن دوربین عکاسی برای درس عکاسی یک . آن موقع دوربین دیجیتال داشتم اما آنالوگى که بتوانم عکس بگیرم و عکسهایم...
-
کرونانوشت
چهارشنبه 27 فروردینماه سال 1399 21:12
بیدار شدم و با حجم عظیمى از ظرف روبه رو شدم، وقتى اینهمه ظرف می بینم نوشتنم می گیرد. هی حرف می آمد کلمه می آید که بنویسم. بعد دستم خیس است و پر از کف. چطور مى توانم بنویسم. باید توى ذهنم تایپ کنم. تند تند و یک نفس. دو تا ماهی تابه، یکى ساده و یکى دو طرفه و در واقع می شود سه طرفه. یک قابلمه، تعداد زیادی لیوان و قاشق و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 فروردینماه سال 1399 07:08
بیستمین روز سال و نمی دانم تا کى این وضعیت ادامه دارد. خوبم و ادامه مى دهم. کار مى کنم. کتاب مى خوانم. به حرفها گوش مى دهم و پادکست گوش مى دهم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1399 11:53
دیگر این نوشته را نمى خوانى، یک ابر بزرگ ایستاده بالاى سرم شاید چند لحظه دیگر برسد آنجا که تو هستى. من از گفتن آنچه در نداشتن دوستیت بر من گذشت و مى گذرد نمى ترسم. خالى و تنها شدم. من چقدر دوست صمیمى دارم؟ تقریبا هیچ. و حالا از هیچ هم خالى تر شده ام. خیالم راحت است که دیگر رنجى از جانب من نخواهى دید. با همان دوستان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1399 02:34
امروز سیزدهمین روز بهار است و من دلم براى شما بیشتر از همیشه تنگ شده. همه خوابیده اند و من در این خلوتى شبانه خوابم نمی برد. امسال عید،بعد از مدتها، هر سه در خانه بودیم و من سعى کردم حرف بزنم. حرف زدیم و به آرامش رسیدیم. حرف زدیم و گاهى با کلنجار رفتن به آرامش رسیدیم. کارهاى مشترک انجام دادیم. بازى کردیم. بالکن کوچک...
-
بالکن
یکشنبه 10 فروردینماه سال 1399 07:48
نوشتم بالکن که یادم نرود دخترم با ذوق و شوق از اینکه این ویلا را داریم.، حرف مى زند. اوهوم حالا در این روزهاى دورافتادگى از عالم و آدم از اینکه تا صداى حزن انگیزى می شنوم اشکم روان و جارى مى شود، از دیدن پرستارها و دکترها، از دیدن امین حیایی وقتی ماسکش را مى زد به صورت دختر در فیلم اخراجیها، از دیدن حمید هامون و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1399 07:08
در این موقعیت آدمها را مى شناسم. هر روز به مامان زنگ مى زنم. از خودمان مراقبت مى کنیم. و این دنیا است که مثل آشوبى شده که همه بهم ریخته شده اند. مى گفت اگر یک ماه کل دنیا تعطیل باشد درست مى شود. درست بشو. لطفا زودتر درست شو.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 فروردینماه سال 1399 06:43
آدمها به راحتى دروغ مى گویند و بر دیگران خورده مى گیرند. خنده دار است. جمع کنید بساط دورویی و دروغگویی. البته من صبرم زیاد است و بالاخره آن روز خواهد رسید که دروغگویی هایتان را بهتان نشان می دهم.
-
نوروز
جمعه 1 فروردینماه سال 1399 11:43
سلام عزیزدلم منتظر بهار نشسته ام شمع ها را روشن کرده ام که از تاریکی برسم به روشنایی نور دارد آرام آرام رنگ مى پاشد به دنیا اوهوم تو یادم دادى که این طورى نگاه کنم به دنیا و همه چیز. به قول شاملو برکت عشق تو با من باد دارم به امسال فکر می کنم و می دانم تاریکی از من خواهد رفت، به خودم فکر می کنم به حالم به دلتنگی هتیم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 اسفندماه سال 1398 06:41
از وقتى گفتى دیوار خداحافظ، انگار مثل همیشه چیزى درونم شکست. آخر من اینهمه دوستت دارم و این انصاف نیست که اینقدر راحت من را قضاوت مى کنى. تمام شرایط من را مى دانى؟ درست است که تو آنقدر خوب بر من تسلط دارى و من را از فرق سر تا نوک انگشت پا من را مى شناسى اما باز چیزهایى هست که هیچ وقت نمى توانى به زبان بیاورى. دلم...
-
به نام پدر
سهشنبه 20 اسفندماه سال 1398 23:36
یک هفته دیگر تولدش است، من به این روزهایمان فکر مى کنم. هر سال وقتى کشوها را مرتب مى کنم چیزى به یادگار براى خودم برمى دارم. همیشه یک کیف کوچک عجیب داشت که من عاشقش بودم. زیپش را که باز مى کردى پر بود از تسبیح و مهرهایی که اسمش را رویش هک کرده بود. من عاشق تسبیح هایش بودم و دلم مى خواست مثل او تسبیح جمع کنم. و تسبیح...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 اسفندماه سال 1398 00:15
آدمها بهم وصل هستند. این را مى شود این روزها فهمید و درک کرد. اگر نانوا دستانش را تمیز شسته باشد و نان را تمیز با یکدست بدهد به مردم و یک نفر دیگر پول را بگیرد یا کارت بکشد چه اتفاق خوبى مى افتد. اگر زباله هاى خشک را از تر جدا کنیم. اگر درخت بکاریم اگر پیاده روى هایمان را زیاد کنیم اگر رسید کاغذى برچیده شود اگر کتاب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 اسفندماه سال 1398 01:53
همه خوابیده اند و من تازه شروع کرده ام به نوشتن. همدم من خواندن و نوشتن است. یک آهنگ سه بعدی دارم گوش می دهم با هندزفری انگار وسط سالن کنسرت نشسته ام و موسیقی دور سرم مى چرخد و از هر سمت یک آواى دلنشین می آید. خیلى عجیب و غریب است.صدایش را خیلى کم کرده ام اما مى ترسم دخترک بیدار شود. پشت زمستان دلم هست بهارى که نگو با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 اسفندماه سال 1398 05:22
خوابم پرید، دخترک گفت آب. این روزهاى عجیب امسال هم با خوبى و بدى هایش مى گذرد. خودم را نگاه مى کنم که چه مى کنم ، چطور با قضیه کنار مى آیم، چطور به تعادل مى رسم، چطور تحملش مى کنم، مثلا وقتى از خانه خودمان راه افتادم که بیایم خانه بابا هى با خودم توى ذهنم در جنگ بودم و هی نکند مى آمد ، نکند آنجا بر اثر رفت و آمد تمیز...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 اسفندماه سال 1398 00:27
نمى دانم از تعداد واقعى بى خبریم و شاید باید همینطور باشد که وحشت کمتر از اینى هست که باشد. به هر حال منتظر صبحم. انگار شب ترسناکتر است. مخصوصا وقتی دیگر باران نمی بارد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 اسفندماه سال 1398 20:23
عطسه مى کنم. براى خودم سوپ درست کردم می دانم که نمی خورم. آبریزش بینى ام نسبت به صبح بهتر شده. یک قرص سرماخوردگى گیجم کرده بود. رسیدن خانه شروع کردم چند تا غذا با هم. انگار گرسنه باشم. اما هیچ میلى ندارم. آب پرتقال و لیمو را با موز و آلوئه ورا میکس کردم و خودم . تنعا چیزى که کمی سرحالم آورد. فردا که در خانه بمانم بهتر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 اسفندماه سال 1398 00:48
از وحشت خوابم نمی برد. ازاینکه کرونا تمام شهرها را فراگرفته و حالا رسیده به ایران.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 بهمنماه سال 1398 17:31
اینجا نشسته ام. خسته ام اما بوى نرگسهایى که دیروز برای مامان خریدم حالم را بهتر می کند. باید لباسهایم را دربیاورم و بنشینم سر این کتاب که تمام نمی شود. کتاب بریت ماری اینجا بود، از فردریک بکمن. کلا کتاب نچسبی است برعکس مردی به نام اووه همین نویسنده. برادر کوچکم برایم یک رز بزرگ قرمز آورده که گذاشتمش در گلدان نرگسها....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 بهمنماه سال 1398 03:20
خانه تازه دردسر دارد. راهش دور است و من که باید در مدرسه حاضر باشم، به کلاسهایم بروم و دخترک که باید هر روز هشت صبح در کلاسش حاضر باشد و مسیر دور است و پنج صبح بیدار شدن طاقت فرساست. داشتیم به این چیزهایش عادت می کردیم. یکى دو شب را در خانه پدرى می ماندیم که کمتر برویم و بیاییم . اما هفته پیش که دزد آمده سر وقت واحد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1398 04:57
آه خاطره ها خاطره هاى عزیز، ما چقدر آدمهاى لطیف و دوست داشتنى هستیم. این را دیشب فهمیدم. دیشب که همه چیز با هم قاطى شده بود. اشک و لبخند. زنده ها و مرده ها. همه و همه چیز درهم چقدر شیرین است و لذت بخش. دوری و نزدیکی. دوری که در قلبها نزدیکی می آورد. نسبتهایی که عشق می آورد. زندگى خوردن و خوابیدن است، و داشتن خاطره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 بهمنماه سال 1398 06:22
کتابى که سه سال پیش بهم دادى بودى را بغل زدم و فیلم دیدم . یک روز زیبا در محله ، اولین جمله ای که تام هنکس گفت من را میخکوب کرد بخشیدن چه کاریه؟ وقتى از دست کسی عصبانى هستیم ، رهایش کنیم و ببخشیمش. بعد فهمیدم دیروز بعد از شنیدن حرفهایت همین طورى شدم. اول خودم را بخشیدم. از دست خودم عصبانى نبودم که انتخاب زندگیم اشتباه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 بهمنماه سال 1398 19:00
ایستاده بودم بر لبه دنیا و صدایت در گوشم بود. صداى مهربان نگرانت که چقدر خوب بر من و دنیاى من و افکار لعنتى من و حال بد من تسلط دارى. آگاه ترین کس به همه احوالاتم و اینکه دارم دست و پا مى زنم براى آرامش. خوب و دقیق مى دانى . این همه سال آشنایى من را عاشقى کرده که تو را چشم بسته قبول دارم اما خودت هم اعتراف کردى که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 بهمنماه سال 1398 05:11
حالم بد بود، آنقدر بد که خوابهاى بد دیده ام، خواب سقوط و مرگ، بى خواب دم و آمده ام روى کاناپه دراز کشیده ام ، و منتظرم آلازم ساعت موبایل بزند و کارهایم را بکنم و از خانه بزنم بیرون. نمى توانم نفس بکشم. حالم خوب نیست. بلند مى پرسد دردت چیست؟ درد من چیه؟ احوال بد در این چند سال، بودن خودش است. این زندگى است؟ این حق من...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 بهمنماه سال 1398 20:58
خودم را حبس کرده ام در خانه ، دور از همه باشم، دور از صداهاى آشنا، خنده ها و حتى طعنه ها. حبس خانگى خوب است. براى من در ته کوچه پنجم. چهل کیلومتر دورتر از خانه پدرى. دلم تنگ شده اما من آدم زندگى خانوادگى نبودم. اگر با خودم بود الان تنهاى تنها در گوشه اى دیگرى از دنیا بودم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 بهمنماه سال 1398 23:16
دلم گرفته است. از همه چیز و همه کس. نمی خواهم اینجا باشم. در اینجاى مکان و زمان. با این آدمها . خسته شدم از آدمهایى که معیار سنجشان پول است.
-
دندان لق
شنبه 5 بهمنماه سال 1398 07:52
وقتى اولین دندانت درآمد تب کردى، نوشته ام، بهمن سال نود و سه . و حالا همان دندان که اولین بار درآمده بود، لق شده. در همین ماه بهمن. دیروز که از خواب بیدار شدى ، وقتى خندیدى اولین چیزى که در صورتت دیدم لق شدگى دندانت بود. بقول خودت دندان وسط پایین سمت راست. انگار که ترسیده باشم از این همه بزرگ بودنت. آخر تو هنوز شش...