-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 تیرماه سال 1398 09:25
می ترسم. می ترسم من هم در لیست کسانی رفته باشم که ترکشان کردی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 تیرماه سال 1398 03:23
بعد از سالها که دلم می خواست قبل از غروب را ببینم حالا به آرزویم رسیدم. فیلم عاشقانه ای که در یک روز اتفاق می افتد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 تیرماه سال 1398 03:02
سه صبح است و خوشبختم. کاش بفهمم که تو هم بیداری. لم داده ای داری فیلم می بینی. کتاب می خوانی یا نمایشنامه می نویسی. باد خنک می وزد و بوی یاسهایت-٤٥ تایشان- پخش شده. آخ فقط جای من خالی است. هی منم بیدارم. دلم برایت تنگ شده. این جمله است که شاید تا سالها بعد هم بگویم. تو یک دست نیافتنی برای من هستی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 تیرماه سال 1398 01:11
دارم فایل صوتی درباره سایه گوش می دهم که برایم جدید است. کاش می فرستادم که تو هم گوش می دادی. کانال تلگرام https://t.me/myblueworld
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 تیرماه سال 1398 04:08
دروغ دروغ دروغ چقدر دروغگویی راحت است، و هر کسی از نظر خودش راستش را می گوید. و زندگی پر شده از راست نماهایی که دائما در حال دروغگویند.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 00:54
امشب در خانه هنرمندان به دنبال تو می گشتم. کور شوم اگر دروغ بگویم!
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 تیرماه سال 1398 00:54
آدمها یک موقعی هستند و یک موقعی نیستند. مرگ آنها را می بلعد. وقتی به عکسهای دسته جمعی شان نگاه می کنم، وقتی زیر آبشار می روند و خیس خیس می شوند و از خنده روده بر شده اند، خوشحالم اما یکهو اشک می دود توی چشمانم. تو کوشی؟ چقدر توی ذوق می زند جای خالی تو. تو باید باشی اصلا که همه این شادی و خنده هاشان معنا و مزه دیگری...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 تیرماه سال 1398 05:50
چقدر رویا و امید بود برای کل تابستان که تبدیل شده به تلاش برای رفتن. رفتن بهترین کار ممکن است. می دانم که برنخىاهم گشت حتی اگر بدترین حالت ممکن زندگیم باشد. این طوری بهترین را انتخاب خواهم کرد. آدمها غصه ای متفاوتی دارند. و وقتی تو آن درد را نداری درکش نمی کنی و نمیفهمی و هی می خواهی بگویی که این غصه نیست، درد نیست....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 تیرماه سال 1398 07:09
تمام تلاشم را می کنم که هر چه زودتر به خانه خودم برگردم. بروم و کمی دور باشم از همه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 خردادماه سال 1398 20:00
چقدر دلم گرفته، وقتی در خانه خودت نیستی، هر جور حرفی را باید تحمل کنی. باید بشنوی که مزاحم تربیت بچه دیگری هستی. بچه تو مزاحم شده است. و هزار حرف از آدمهایی که همواره دروغ می گویند و تهمت می زنند. باید هزار حرف بشنوی از همه و همه و حرفی نزنی وگرنه غر زده ای و ناشکری کرده ای چون همه دارند برای تو و به تو لطف می کنند....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 خردادماه سال 1398 06:18
من هنوز هم رویا دارم اگر به تمام دنیا بدهکار باشم
-
مرگ
شنبه 18 خردادماه سال 1398 01:30
پسر کوچکت که سوار ماشین بود آهسته به دخترک گفت بابات می دونه مامانی فوت کرده؟ دخترک با تاکید گفت بله باباجون، و پدر گفت خدا رحمتش کنه. پسرک اصرار داشت برای ما تعریف کند که مامانی رفته آنطرف و ما این طرف مانده ایم. چه تعبیر جالبی. این ور خط، آن ور خط. چند جمله معمول و کلیشه ای گفتم: مامانی ناراحت میشه وقتی تو گریه کنی....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 خردادماه سال 1398 23:47
دوستی ما چیزی فرأی این اتفاقات امروزی ها بود. حالا بیایم خوب به گذشته فکر کنم و ببینم کجاها بوده که شما دو تا بوده اید و من نبودم یا مدل دوستی من چقدر متفاوت بوده. من همیشه بیش از خد دوست داشتم. و این برایم خطرناک بود. اما حالا از آن دوست اشتن آتشین خاکستری باقی نمانده. باور کن که من بغض کردم و این بغض برای اولین بار...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 خردادماه سال 1398 01:22
از همان ابتدا در میدان فاطمی که با عجله ازش عبور می کردم دلم رفت پیش گذشته ها و سرم را برگرداندم که رسیدم به ولی عصر. رسیده و نرسیده بغض می کنم و بعد می رویم و وارد گذشته می شویم. چیزی که هر لحظه در رفت و آمد است و اجتنابی از آن نیست. زمان عشق های ما، گوگل مپ نبود و با یاهو مسنجر حرف می زدیم ، یعنی اینقدر دور و قدیمی،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1398 07:59
من زن سی و هشت ساله ای هستم که هنوز پر از آرزو هستم. مگر می شود رویا دست از سرم بر دارد؟ مگر می شود برای خودم خیال نبافم هنوز؟ بیست و پنج اردی بهشت های زیادی گذرانده ام. روزهای عجیبی که هر کدام خاطره ای برایم است. پر از پیغامها و پیامهای تبریک و دوست داشتن و مهربانی که اینهمه خوب نبوده ام هیچگاه. اما ته قلبم به همه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 اردیبهشتماه سال 1398 05:34
بی خوابم می کند. غصه ندیدنت. غصه اینکه ده سال دارد می شود و من همچنان پاکت خالی را باز می کنم. نفس عمیق می کشم و می دانم که همه اینها خاطراتی دورتر خواهند شد. اما من باز هم بلند می شوم و ایستم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1398 15:37
چرا تا قبل از این بازی تاج و تخت را نمی دیدم؟ به نظرم وارد تعطیلاتی طوفانی شده ام. یواش یواش مدرسه ها تعطیل شوند من هم بیکار و یک عالم برنامه دارم. هورا
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1398 15:37
چرا تا قبل از این بازی تاج و تخت را نمی دیدم؟ به نظرم وارد تعطیلاتی طوفانی شده ام. یواش یواش مدرسه ها تعطیل شوند من هم بیکار و
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1398 19:14
احساس پیری می کنم، کمی شکم درآورده ام، بعضی چیزها یادم می رود و باید به ذهنم فشار بیاورم. مثل کتابها و فیلمها یا مثلا می روم بالا بعد یادم می رود چه میخواستم. یا به هر چه فکر می کنم یکهو وسط حرف زدنم باشد اشتباهی به زبان می آورم. مثلا اسم آدمها را اشتباه می گویم. امروز در مجموع به این نتیجه رسیدم اما بعد به خودم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1398 22:17
همه اش خیال می کردم اگر در نمایشگاه دیدمت چی ؟ اما خیال خامی نیست می دانم. خب خیلی خنده دار است بعد از این همه سال یکی از بچه های دانشگاه را ببینم که دوست تو هم است و من دنبال تو می گشتم ، شاید که زودتر یا دیرتر رد شده ای اما نه ، باز هم انتظار بیهوده ای بود. نمایشگاه کتاب امسال هم با یک عالم کتاب تمام شد برایم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1398 07:25
باورم نمی شود که هنوز در هوای همدیگریم، که چند شب پیش که پنج شنبه بود که بعد از انجمن طراحان لباس و آن همه داستانهای زینب ، دنبال خانه موزه بتهوون بگردیم و بعد از گذشتن از خیابان سنایی و خاطراتش و بعد مغازه ها و کافه هایش، تو هم آنجا بوده باشی . چه فرقی دارد با دو سه روز فاصله قبل یا بعد، از محله ارمنی نشینی که تزیین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 فروردینماه سال 1398 07:28
خنده های تو را می شمارم و این بار بیشتر خندیدی، می دانم شب غم بیشتری خواهی داشت. به اینکه اگر او بود چقدر بهتر بود و چقدر همه چیز کامل بود. اما چه می شود کرد؟ من هنوز در بیست و سالگی ام مانده ام ، تو در سی و سه سالگیت نمان. منتظرم، منتظر بودن کار همیشگی من است، منتظر اتفاق های خوب زندگی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 فروردینماه سال 1398 20:34
کاش می توانستم برایت کاری بکنم، وقتی بهم زنگ می زنی و تعریف می کنی و از روزمرگیت می گویی و بعد هر جا از لحظاتت و خاطراتت پر شده از کسی دوستش داشتی و رهایت کرده و حالا در حال دست و پنجه نرم کردن با خاطرات مشترکتان هستی چه می توانم بگویم چون خودم هنوز سالهاست که هنوز درگیرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 فروردینماه سال 1398 18:04
داشتم نهنگ عنبر دو را می دیدم بعد در سن پنجاه سالگی خودم را در کنار تو تصور می کردم و بعد اینکه هر دو با احساس خوبی در کنار هم بودیم . می دانم... این جز یک خیالی بیش نیست.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 فروردینماه سال 1398 22:11
منتظرم. منتظر جواب منتظر وقت دندانپزشکی منتظر تغییر این وضعیت منتظر همیشه در انتظار ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 فروردینماه سال 1398 06:40
دلم برایت تنگ شده، وقتی عکس می گذاری یک نفس عمیق می کشم. هنوز همانطوری هستی. از هزاران زنگی که بهت می زدم شاید یکی دو تا را جواب می دادی و من گیج و مضطرب دلم فقط می خواست باهام حرف بزنی. حرف بزنی و حرف بزنی. توی عید هم کنار ساحل فقط صدای تو بود که می گفت برو توی آب ، جلو و جلوتر. می رفتم لابه لای آبهای اقیانوس و دلم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 فروردینماه سال 1398 18:26
دلم گرفته، می خواهم منفجر شوم. چقدر می توانم بدبخت باشم. من کلکسیونی از دردها و رنجهای آدمیم. زورگویی همه افراد در زندگیم کاملا قابل دیدن است حتی دخترم. مانده ام وسط بی رحمانه ترین لحظه تاریخی زندگیم و فقط التماس می کنم این بار دیگر نه. خسته شده ام از این همه بیخودی جنگیدن برای هیچ و پوچ. چرا تمام نمی شود این کابوس بی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 فروردینماه سال 1398 01:15
گاهی بد شانسی ها پشت سر هم برای تو ردیف می شوند. بدشانسی یا بی دقتی یا وسواسی بودن . هر چه که اسمش را می شود گذاشت. کل زندگیم همین بوده. این را می شود به وضوح دید.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 فروردینماه سال 1398 05:15
اولین اتفاقی که بخواهد امسال برایم بیفتد مشخص است. اینکه باید دوباره تمام مراحل اداری را طی کنم. پر از کپی و عکس و مدرک . و از همه استرس زا تر همان پرینت کذایی است که باید نشان دهد من می توانم. من تمام تلاشم را کرده ام. تمام پولهایم را جمع کرده ام و حالا باز هم احتیاج به گردش حساب دارم. فقط گردشی که به آنها ثابت کند....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 اسفندماه سال 1397 22:50
حرفی برای نوشتن ندارم. کتاب می خوانم. بهترین راه که دیگر به چیزی فکر نکنم. می دانم تو هم حتما کتاب می خوانی و می نویسی. مزاحمت نمی شوم. چراغ را خاموش می کنم و می خوابم.