-
روز آخر نوامبر
شنبه 9 آذرماه سال 1398 20:24
بوى لاک همه جا را گرفته، چند وقت یکبار دخترک لاکها را برمى دارد ، شروع مى کند رنگ کردن، یاد گوفته با ابزارهاى مختلف نقاشى بکشد و با هر چیزى بالاخره خودش را سرگرم کند. امروز هم خانه بودم. انگار امسال قرار است بیشتر روزها را در خانه بمانم. خوب است، به آشپزى و خواندن و فیلم مى گذرد. کاش حداقل روز کاریم بود، حالا از...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آذرماه سال 1398 04:03
حالم گرفته است، چون تو را ندیدم.
-
پل مدیریت، پارک وى و دیگران
پنجشنبه 7 آذرماه سال 1398 17:47
این مطلب را براى مجله حوالى فرستادم تا در شماره پل چاپ کنند اما خب به نظرشان یک روایت شخصی است. آره خب یک روایت است . پس اینجا می گذارمش. حالا که نسخه پل را تمام و کمال خواندم فهمیدم که سلیقه اشان بسیار متفاوت است. و البته مجله خوب و وزینى است و من تمام نوشته ها را خواندم و کیف کردم. پل مدیریت، پل پارک وى و دیگران از...
-
Other time perhaps
پنجشنبه 7 آذرماه سال 1398 10:32
اینکه هنوز اینجا از همه جاى دنیا جدا مانده، دیگر حرص آور است. داشتم فیلم می دیدم و بعدش خوابم برد. اصلا نمى فهمیدم امروز پنج شنبه است یا جمعه، خواب بودم، وقتى بیدار شدم دیگر دیر شده بود. مانده ام در خانه، بدون ماشین، بدون هیچ وسیله ارتباطى. روزم همینطور رفت. مى توانست بهتر بگذرد.شاید هم ترسو هستم. البته که ترسو هستم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آذرماه سال 1398 08:48
نمى دانستم که مدرسه ها تعطیل شده و کسى هم بهم نگفت، نه اینترنت نه اخبار درست و حسابى. وقتى هر روز پنج صبح بیدار مى شوى معلوم است نمى توانى اخبار ساعت ده و نیم را ببینى و کسى هم که به فکرت نیست خبرت کند. این هم از آلودگى هوا که همه چیز را بهم مى ریزد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آذرماه سال 1398 16:52
خودم را مى رسانم پشت کامیون، سرعتم از شصت کم مى شود. روى یک پلم. زیرش ریل قطار رد شده است. به درختانى که برگهاى قرمز دارند خیره مى شوم. ریل خالى است. همه روز مى گذرد تا برسم به این لحظه قشنگ.
-
خانه پدرى
یکشنبه 3 آذرماه سال 1398 22:36
وقتى فیلم تمام شد، دلم آشوب بود، آشوبى که هیچ جور خوب نمى شد. از سوراخ پنجره که دوربین زل مى زد به یکى از دخترها مى رفت در داستان زندگیش و یک جور کنجکاوى که در گذشته چه اتفاقى افتاده. حرف آخر را مینا ساداتى زد که من پایم را داخل خانه اى که جنازه اى در خاک داردنمى گذارد. این گذشته بیخ گلوى همه آدمهاى آن خانه ، نسل به...
-
کاش آزادى سرودى باشد
یکشنبه 3 آذرماه سال 1398 19:10
صبح بالاخره در مدرسه با مرمر حرف زدم و آنقدر هیجان زده و دلتنگ بودیم که نمی دانستیم چه باید به هم بگوییم. مثلا اینکه پسرکش تب داشته و مریض بوده، تولد دوسالگیش بوده، در این یک هفته مرمر گریه کرده و حسابى دلش گرفته و به من گفت ناامید نشوم. بعد من توى دلم یادم افتاد چقدر این یک هفته حالم بد بوده، چقدر عر زده بودم، چقدر...
-
داستانسراى کوچک من
شنبه 2 آذرماه سال 1398 20:58
با کاغذهایى که داشت دفترهاى کوچک درست کرده، اسم هر کدام را چیزى گذاشته، مثلا حیوانات جنگل زیبا، کتاب جزیره، گلهاى شهر زیبا... بعد صفحه هاى سمت چپ نقاشى کشیده، سمت راست توضیح نقاشى سمت چپ است. بعد داستانهایش را براى من مى گوید من مى نویسم. آخر این نوشتنت به من رفته ، کتاب خواندنت، نقاشى کردنت... و من نمیرم برات؟
-
دوم آذر روز توست.
شنبه 2 آذرماه سال 1398 07:20
منتظر امروز بودم، روزى که تو انتخاب کنى. از وقتى کوچک بودى با هم چقدر خاطره داریم، حالا انگار برادر کوچکم دارد قشنگترین روز زندگیش را جشن مى گیرد. خوشبختیت روشن است چون خیلى باهوش و مهربان هستى. نهایت آرزویم همین است. آرزو کردن و امید داشتن قشنگترین بخش زندگى است،با رویا داشتن همه چیز رنگى و قشنگتر است. مطمئنم.
-
حوالى خواندن
شنبه 2 آذرماه سال 1398 05:05
دیشب مجله شماره چهار حوالى را خریدم و تا الان تا چهل صفحه اش را خواندم، چون خودمم درباره پل نوشته بودم و نوشته ام مورد قبول واقع نشد دوست داشتم بدانم از چه مدل نوشته هایى خوششان مى آید، که البته نوشته من بیشتر یک خاطره شخصى بود تا چیزى جالب درباره پل و کارکرد آن در فضاى شهرى. حیف که شماره استادیوم را نخوانده ام، بعد...
-
عصر جمعه اولین روز آذر
جمعه 1 آذرماه سال 1398 21:40
نمایشگاهى که رفتم، هم حالم را عوض کرد و هم ساسا را دیدم. خیلى وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم. همانطور جذاب با ماتیک صورتیش، همدیگر را در آغوش کشیدیم. برایش شله زرد برده بودم و خیلى خوشش آمد، رفتیم در نشر هنوز روی همان صندلىها در ایوانش نشستیم و من چاى خوردم و او هم شله را. خوب شد تنها نماندم خانه و تا نشر ثالث آمدم...
-
آذر جان
جمعه 1 آذرماه سال 1398 02:19
ساعت دو و ده دقیقه نیمه شب: وقتى ماه نو شروع مى شود، مى نویسم که چه کارهایی انجام داده ام، چه کتابهایی خوانده ام و چه فیلمهایی دیده ام. این ماه برعکس ماه قبل بسیار پر برکت بود و فیلمهایی که دیده ام خیلی بیشتر از قبل بود. این ماه توانستم بعد از مدتها که به خانه جدید آمده ام بتوانم سینما بروم. و فیلم مسخره باز را ببینم....
-
پنج شنبه در خانه
پنجشنبه 30 آبانماه سال 1398 07:43
ساعت هفت و سی و چهار دقیقه صبح: هنوز خوابم مى آید . دیشب داشتم تا ساعت دو فیلم جوانى را مى دیدم و باز هم نصفه خوابیدم. الان هم دخترک بیدارم کرد که دستشویى دارم و گلویم مى سوزد. بهش شیر و عسل دادم و بردمش دستشویی، آمدم دراز کشیدم روى کاناپه آبى، بعد یادم افتاد داشتم خواب مى دیدم که توى ماشین بودم و به مِمُل ، دوستى را...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 آبانماه سال 1398 05:53
صبح شده، اینجا باران شدید مى بارد، خسته ام. هیچ چیزى سرجایش نیست. من جایی که باید باشم. باید همیشه خودم را راضى کنم به همه این چیزهایی که هست و دارم. و اگر راضى نباشم یعنى که ناشکرم، یعنى پرتوقعم. دلم نمى خواهد صداى کسى را بشنوم، حتى کسى را ببینم. دلم مى خواهد در تاریکى خودم تا ابد فرو بروم. انگار مچاله شده ام و از هر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 آبانماه سال 1398 21:52
چقدر آل پاچینو در carlito s way متفاوت بازى مى کرد. قشنگ بود. و هر چه فیلم در این چند روز مى بینم همه دردناک تمام مى شوند. از این دنیا خسته شدم، از جهالت و نادانی، از بیشعوری. کتاب کیارستمی، پشت و روی واقعیت را بالاخره تمام کردم، قسمت آخر درباره فیلم مثل یک عاشق بود. خیلى جالب نکات فیلم را گفته بود و هر چه از کتاب...
-
Awake
سهشنبه 28 آبانماه سال 1398 05:17
بیدار شدم، بدون اینکه ساعت زنگ بزند. انگار آسمان باز شده، اما خب معلوم نمى کند. الان آماده ام، دیشب آنقدر خسته بودم که قبل از ساعت نه خوابم برد روى کاناپه. بعد دخترک فنجان را زد شکست و با صدایش بیدار شدم. گریه مى کرد که وقتى چشمهایم را مى بندم خوابم نمى برد ، با خواندن مجله راضیش کردم و دادم دست پدرش. و اصلا نفهمیدم...
-
Hello snowy, foggy, rainy tehran
دوشنبه 27 آبانماه سال 1398 16:08
امروز سرد بود، خیلى سرد. انگار دلتنگى باعث مى شود آدمى همه اش احساس سرما بکند. دلش بخواهد که یکى بغلش کند و محکم به خودش بچسباند. دوشنبه هایم پر از بدو بدو است و وقتى کلاس تمام مى شود و از مدرسه مى زنم بیرون یک آخیش بزرگ به خودم بدهکارم. هوا مه گرفته است، آن پیاده روى نزدیک خانه نازى را رفتیم و برگهاى درخت چنار ریخته...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 آبانماه سال 1398 06:00
اینجا هم برف مى بارد، هنوز هوا تاریک است و من نمى توانم کتاب بخوانم. راه افتادیم به سمت مدرسه، امیدوارم مدرسه ها را تا رسیدن ما تعطیل نکنند.
-
Make love to save me
یکشنبه 26 آبانماه سال 1398 18:39
امروز که در خانه بودم دو تا فیلم دیدم، فیلم محله چینى هاى رومن پولانسکى با بازى جک نیکلسون که به نظرم خیلى قشنگ بود، اونقدر جذاب و معماگونه بود که هفت صبح خوابم حسابى پرید. از همان زنها که وقتى معشوقه شوهرشان را مى بینند کارگاه خصوصى مى گیرند ، اما این با همه فرق مى کرد. و آخرش دوباره با خاطره تلخ براى کارگاه خصوصى...
-
دوباره زنده مى شوم
یکشنبه 26 آبانماه سال 1398 18:04
باورنکردنى است، فقط تو حال من را خوب مى فهمى و مى دانى من چه هستم. دقیقا مى دانى براى کی و کجا دلتنگم. آنوقت باز مثل پانزده سال پیش مى گویی بروم و کتاب وضعیت آخر، بازیها و ماندن در وضعیت آخر را بخوانم. و حالا مثل معتادى که در ترک است، با خودم در جنگم، در جدالم، در مکالمه ام. و هى خودم را مى سنجم. تو من را خوب شناختى،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آبانماه سال 1398 21:01
باید خوشحال باشم امروز روز خوبى بود اما نمى توانم جلوى اشکهایم را بگیرم. از این مدل احمقانه زیستن خسته شدم. لبخند بزنم انگار که چیزى نیست، انگار که اتفاقى نیفتاده، انگار که این زندگى آن زندگى نبود. بعد از مدتها بغضم تمام نمى شود. قبلا چگونه زندگى مى کردم؟ چرا تعجب مى کنند؟ مگر همین دوری و دوستى را نمى خواستند ؟ چرا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 آبانماه سال 1398 07:19
خواب مى بینم و مى خواهم خوابهایم را بنویسم. اما یکهو الان فهمیدم بنزین گران شد و این براى ما یعنى سختى. راهمان که دور است و هر بار این مسیر را باید برویم و بیاییم. و کار بیشتر و درآمد کم و هرینه هاى زیاد و ... خواب دیدم که اتفاق تلخى که برایم افتاده را برایت تعریف کردم و ازت خواستم که بهم راه حل بدى که برایم دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 آبانماه سال 1398 06:59
دیدن هاله برایم زندگى دوباره بود.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 آبانماه سال 1398 00:58
دلم برایت تنگ شده یک دنیا و اشک می ریزم از اینکه در این دنیای به این بزرگى فقط جاى تو کم بود؟؟؟ آخ که راحت شدى عمو عباسم دلم برایت خیلی تنگه. منم صدا کن قربون شکل ماهت.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 آبانماه سال 1398 16:14
هر وقت دلم مى گیرد با خودم با تو حرف مى زنم و تو را در موقعیت هاى زندگىم مى گذارم. یعنى ما نمى توانستیم دوام بیاوریم؟ یعنى قلب من تاب نمى آورد پس چگونه مى توانم اینهمه درد و رنج و نادانى را تحمل کنم؟؟؟ چرا اینطورى شد؟ تو هم همین را مى خواستى؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 آبانماه سال 1398 13:54
عکس دونفره عقدم را برداشته و با خودش حرف مى زند: چرا وقتى دو نفر عروسى مى کنند این قدر خوشگل مى شوند و تغییر می کنند؟ بعد یکهو بیهوا ازم مى پرسد: مامان وقتى تو با بابا ازدواج کردى دوستش داشتى؟ بهش نگاه مى کنم و مى گویم : آره...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 مهرماه سال 1398 06:16
دیدن تصاویر خانمها در استادیوم دلم را پر از شادى کرد و حتما دفعه هاى بعدى به استادیوم خواهم رفت.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 مهرماه سال 1398 22:23
زمان به سرعت مى گذرد. آفتابگردانها تمام شدند. و من تنهاتر از قبلم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 شهریورماه سال 1398 00:57
روى ماهت را در مدرسه دیدم ، دلم برات خیلى تنگ شده، یعنی امسال پائیز دوباره می بینمت؟؟؟