-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اسفندماه سال 1397 20:12
وقتی شنیدم که در بخش بین الملل اینهمه کاندید شدید باز دلم قنج رفت.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اسفندماه سال 1397 19:53
اگر ما هم با هم بودیم، پانزده سال شده بود. وقتی به رویم می آورید که من خیلی بهتر از اینها بوده ام یا شادتر بوده ام. بغض می کنم. بغض راه حرف را می بندد و احساس خفگی می کنم. من نه راه پیش دارم نه راه پس. من مثل کسی که مجبور است کل زندگیم را مجبور بوده ام و هستم. حالا چه اهمیتی دارد؟ که شادتر باشم که پر انرژی تر باشم!!...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 بهمنماه سال 1397 15:35
دوازده بهمن در سکوت خانه به شوفاژ تکیه داده ام. بچه دوم دیوانه و ناتوردشت بدنیا آمده ، یک دختر. چه خوب که حالا یک پسر و یک دختر دارند. چه خوب که ایران نیستند.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 دیماه سال 1397 22:01
من زنده ام، زندگی می کنم، در زندگیم تحمل می کنم، و این صبوری ادامه دارد و امیدوارم .روزهای خوب من هم خواهد رسید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 دیماه سال 1397 21:59
گفتن از تو خوشحالم می کند. سه هفته است خوابم بهم ریخته، نیمه های شب بیدار می شوم و انگار تله پاتی داریم...
-
پرومته/طاعون
جمعه 23 آذرماه سال 1397 07:26
نشسته ام و با دور تند همه خاطراتمان را زیر و رو می کنم. تو کجای اینهمه سال و ماه هستی؟ قرار بود من کنار تو در ردیف آخر نشسته باشم، اما من ردیف سه صندلی هفت نشستم و در طول اجرا سعی کردم جلوی گریه ام را بگیرم. آخ قلبم اینها را تو کنار هم نوشته بودی سه درخت کاج من، که تو بودی چقدر دلم برایت تنگ شده بود. انگار، لابد، تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 آذرماه سال 1397 11:19
چند سال پیش که در تیوال و خبرنامه اش عضو شدم تنها دلیلم تو بودی. تو حالا بعد از ده سال یک کار عمومی برای اجرا داری و من لحظه شماری می کنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 آبانماه سال 1397 16:14
بعضی چیزها را نمی توان نوشت، نمی توان گفت، نمی توان حتی بهش فکر کرد از بس که دردناک و وحشتناک است. حتی نمی شود باورش کرد اما وجود دارد. صبح که از خواب بیدار شدم، انگار که خوابت را دیده باشم. حال عجیبی بود. نه خوب و نه بد. اما انرژی مانده بود از تو. انگار که تمام وجودم امید دارد به عشق تو و بودن با تو و همان امید هر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 آبانماه سال 1397 08:07
وقت باران است این روزها. باید بنویسم که آخر ماه آبان یک هفته فقط باران بارید و بارید. و من از دیدن درختانی که قرمز شده بودند حظ می بردم. و دلم می خواست وقتی از مسیر خانه تو عبور می کنم تو را پشت شیشه بخار گرفته ماشینت بشناسم. و این همه سال دوری را بهت خیره شوم و لبخند بزنم.
-
هفتم آبان
شنبه 12 آبانماه سال 1397 06:50
چه روزها و لحظه های عجیبی است. یکسال پیش در این لحظات فقط و فقط یک چیز می خواستم، می خواستیم. حتی وقتی پیامهای پارسال را می خوانم، دلم می ریزد. هول می شوم و اشکم سرازیر می شود. فکر اینکه هفتم آبان بهترین تولدت باشد. عموی نازنینم چقدر نبودنت توی ذوق می زند. تو بودی و یک خانواده که عاشق لبخندهایت بودند و من هنوز عاشقانه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 مهرماه سال 1397 05:30
حتی می ترسم بنویسم ، اما دلم برایت تنگ می شود. و دنبال عکس تو در شیشه مقابلت می گردم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 19 مهرماه سال 1397 07:00
دلتنگ اینجا و نوشتن. اگر وقت داشتم اگر کار بگذارد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 مهرماه سال 1397 00:48
هیچ کس از هیچ کس خبر ندارد، توی دلش با دیگران دعوا می کند. بگو مگو می کند. توی دلش خوشحال می شود و قند آب می شود. توی دلش عاشق می شود. توی دلش از دیگری ناراحت می شود و برایش چشم نازک می کند و دیگر نگاهش نمی کند. ها ها ها هیچ کس از ته ته دل دیگری خبر ندارد. و از حرفهای معمولی و گاهی از فضولی دیگران دلش می گیرد. کاش می...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 شهریورماه سال 1397 08:48
بعضی آدمها برای سرک کشیدن در زندگی دیگران ساخته شده اند. آدمهای بیکاری که کار دیگری ندارند. بخیل و تنگ نظرند و بسیار حسود. همه را به خدا سپردم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 شهریورماه سال 1397 05:26
باید امیدوار باشم، به همه چیز خوش بین باشم و منتظر همه اتفاقهای خوب دنیا باشم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 شهریورماه سال 1397 03:00
آخ سید جان عیدت مبارک. خوبی؟ خوشی ما را نمی بینی؟ چرا یکهو اینطوری شد؟ چرا من عاشقت شدم و چرا تو اهل زندگی نبودی؟ اینها سوالاتی است که تا آخر عمرم خواهم داشت. کم مانده نامت را ببرم و چیزی برای از دست دادن ندارم. من هنوز هم فکر می کنم می توانستم آنقدر دوستت بدارم مثل فاطمه که روی آب راه می رفت. می توانستم تا آخر عمر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 مردادماه سال 1397 21:27
بالاخره آن چیزی که منتظرش بودم اتفاق افتاد، امیدوارم همه چیز به خوبی جلو برود.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 مردادماه سال 1397 03:03
پر دردم پر اشکم پر از خستگی از این زندگی اجباری. و فقط بعد از مردنم راحت خواهم شد. خدایا زودتر زودتر.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 مردادماه سال 1397 08:10
دلم خوش می شود به گلدانهایت، به صندلی که رویش نشسته ای، چای می نوشی و بعد کتاب می خوانی. گلدانها را آب می دهی. توی دلم می گویم حالش خوب است و همین برای من کافی است.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 تیرماه سال 1397 00:14
دیشب تا دیر وقت با "هـ" حرف می زدم، احساس راحتی می کردم چون می دانستم درک می شوم، نه قضاوت. حتی از بدیهای خودمم هم گفتم و اینکه عصبانیم و فکر نمی کردم اینقدر ساده ازش جوابی بشنوم که احساس آرامش کنم. رشد فکریم را برایش تعریف کردم، از زندگی کنونیم گفتم و اینکه دارم تحمل می کنم. و فکر نمی کردم حالا احساس بهتری...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 تیرماه سال 1397 02:59
یک روز کامل را با تو گذراندم، بدون اینکه فکر کنم که باید غذایی بپزم یا جایی را تمیز و مرتب کنم یا اینکه لیست بلند بالایی برای خرید داشته باشم. امروز، روز تو بود. روز انتخاب های تو، روز با هم بودنمان و گذراندن لحظه های ساده زندگی. مثل درست کردن عدد تولدت با مقوا و رنگ کردنش که تو خوب و قشنگ رنگش کردی. بعد تصمیم بگیری...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 تیرماه سال 1397 06:24
چهار سال شد که مامانم. چهار سال با تو معنا پیدا کردم. وقتی از تو حرف می زنم،از کودکی می نویسم، یعنی وقتی من هم بچه بودم مثل تو خیال پرداز بوده ام. با خودم حرف می زدم. خاله بازی می کردم. عروسکهایم را ردیف می کردم. مامان می شدم. غذا درست می کردم. تلفن را برمی داشتم و با هیجان به دوست خیالیم زنگ می زدم و می گفتم سلام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 تیرماه سال 1397 23:41
برای تولد دخترک نقشه دارم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 تیرماه سال 1397 00:08
کتاب آیا میتوان با فقر پاریس را دوست داشت را شروع کرده ام. نوشته احمدرضا احمدی. صدایش را دوست دارم و شعرهایش را. مثل صدای تو مثل نوشته هایت. کاش می توانستم یکبار قبل از مرگم ، دل سیر، رو در رویت باهات حرف بزنم و بعد بروم و بمیرم. همین. چقدر پاریس را دوست داری.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 تیرماه سال 1397 02:30
به صفحه ای می رسم که می توانم هر دو هفته یکبار یا بیشتر عکست را ببینم. ایستاده، خیلی رسمی و مرتب، هر بار روز جمعه است. از تابستان که شروع کنم آستین کوتاه پوشیده ای. و کفشهایت از تمیزی در عکس برق می زند. به شهریور که می رسم ، آخرهایش، دست راستت را باند پیچیده ای، یک آن نگران می شوم، شهریور سال گذشته، نمی توانم بفهمم چه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 تیرماه سال 1397 00:47
هفتم تیر کتاب می خوانم و دلم برای تو تنگ می شود. روی کاناپه آبی دراز می کشم. و به تو فکر می کنم. کار دیگری ندارم جز کتاب خواندن. جلد اول در جستجوی زمان از دست رفته. حالا که پایان نامه ات را داده ای بیشتر عکس بگذار.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 تیرماه سال 1397 01:25
چرا آن تابستان گرم که عاشقت شدم را فراموش نمی کنم؟موقع چیدن کتابهایم برای هزارمین بار رسیدم به کتابی که بهم دادی روز دانشجو ، و نوشتی دوست تو تا ابد.و باز خواندن این جمله توی دلم قند آب شد و غنج رفت.آری دوستم هستی تا ابد.و من هر از گاهی عکسی می بینم که تو آن را گرفته ای و از حال و احوالت با خبر می شوم.مگر دوستهای دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 تیرماه سال 1397 15:59
یک هفته شد و اینکه زندگی دوباره در خانه جوانی، بد نیست اما من در حال تحمل کردن آدمی هستم که من را از خودم گرفته. و سخت می توانم ادامه بدهم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 خردادماه سال 1397 00:04
دلم برای دیوار آبی تنگ خواهد شد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 خردادماه سال 1397 22:59
هر جای این خانه می نشینم آخر می آیم همین جا، ختم می شود به کاناپه آبی و دست خودم نیست اشکهایم سرازیر می شود. بغضم تمام نمی شود. دیدی در این مواقع از دیگران متنفر می شوی، از همه اونهایی که در کنارت هستند و غصه تو را ندارند. از همه اونهایی که در این یک هفته روزهای تعطیلی رفتند پی دل خوشیهای خودشان و حتی حالت را نپرسیدند...