-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 خردادماه سال 1397 01:13
روزهایی را می گذرانم که سخت است و هر چه بنویسم کم است ى هر چه به کسی بگویم که من الان در رنج و عذابم، و هر چه که بخواهم می گویند توقعت زیاد است. تو متوقع هستی و متهمم می کنند. برای همین سکوت می کنم. هیچ نمی گویم. در تاریکی اشک می ریزم. و نمی دانم زندگی کی روی خوش نشان می دهد. وقتی برگردم به خانه پدری انگار برگشته ام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 خردادماه سال 1397 04:38
چه روزهایی است که من می گذرانم، و همه اش می گویم اگر تو بودی ، اگر تو بودی اینطور نمی شد. اما همه داستان این است که تو هیچگاه نخواهی بود. کاش تنها بودم. کاش می توانستم تنها باشم یا اینکه بمیرم. راحت می شدم از این همه تحقیر و درماندگی . از این همه بیهوده زیستن در این زندگی. کاش من نبودم. و مجبور نبودم اینهمه کوچک شوم....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 خردادماه سال 1397 15:30
باران باز باران خردادی بارانی انگار اردیبهشت تمام نشده و ادامه پیدا کرده.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 خردادماه سال 1397 00:42
بغض دارم. از نداشتن پول. چیزی که هر بار در زندگیم تاثیر مهمی گذاشته است. شاید اگر ما هم جز دسته پولدارها محسوب می شدیم، من را رها نمی کردی. دلیل مسخره ای است اما شاید یکی از فاکتورهایت بوده باشد. بغض دارم. وقتی هیچ کس پشتت نیست. می گویند نباید از کسی توقع داشت. از کسی توقع ندارم. هر کس برای خودش بدبختی دارد. هر کس...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 خردادماه سال 1397 01:23
فراموشم کردی؟؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1397 05:02
باورم نمیشد، دستم را بردم زیر آلبوم و دو تا پاسپورت پیدا کردم. به همین آسانی. دقیقا بعد از یکسال. و حالا این پاسپورتها مثل یادگاری باقی می مانند. کاش سکه ها هم پیدا می شد. درست در وقتی که انتظارش را نداری.
-
خانه سیمین و جلال
یکشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1397 00:40
بعد از میدان تجریش، در دزاشیب، خیابان خاطرات بلانش، سرازیری رمضانی رسیدیم به تابلوی خانه سیمین و جلال، اسم خانه همین قدر صمیمی و خودمانی است. قبل از آمدن ،به هر کس می گفتم خانه سیمین و جلال فکر می کرد از دوستان تازه ام است اما نمی دانست که این دو عاشق جاویدان سالهاست در این کوچه زندگی کرده اند و حالا بعد از هفت سال از...
-
ضد خاطرات
یکشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1397 00:23
خانه ای است بعد از میدان تجریش که یادت هست شد خانه ضد خاطرات و من و تو با هم آن پری دریایی را درست کردیم و یک عالم شال رنگی خریدی که نیلوفر همه را می خواست. بعد نیامدی که با ما عکس بگیری. حالا بیشتر آن آدمهایی که در آن خانه چیزی ساختند رفته اند. من و تو بدون هیچ ربطی هستیم . بدون هیچ نقطه اشتراکی در حال و تمام لحظات...
-
٣٧سالگی
چهارشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1397 15:35
تا به حال شده به خودت معترض باشی؟ از دست خودت شاکی باشی؟ در اعتراض به خودم نشستم زیر دستش گفتم بزن، کوتاه کن. گفتم آنقدر بزن که دستان هیچ کسی لابه لایشان گیر نکند. که هیچ دستی نمی تواند عصبانیتم را آرام کند. هیچ کسی نمی تواند احساس من را درک کند. وقتی کتاب زنی با موهای قرمز را می خواندم، تصمیم گرفتم. برای تغییر. شاید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1397 00:19
همه پسر دارید و فقط من دختر. بچه "ح" از همه بزرگتر، بعد هم پسر بردارش، شاید هم همسن باشند. و یا بزرگتر. بعد هم پسر "ی". بعد هم پسر مریم. تو چرا بچه نداری؟ تو چی شدی؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1397 22:17
از صبح افتادم به جان خانه، پنجره ها، آشپزخانه. فکر می کردم شاید سکه ها پیدا شود. من خانه ام را دوست دارم و دلم نمی خواهد از اینجا بروم. هیچ وقت فکر نمی کردم یک روزی قرار باشد اینجا باشم و این همه دلبسته اش شوم. شبها دیوار آبی اش بهم آرامش می دهد. پرده ها را شستم، زمینها را دستمال کشیدم. کاش تنها بودم. و این آرامش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1397 07:38
یک شنبه ابری دلگیر، سواره از حال پیاده خبر ندارد و پیاده از سواره. هر کدام فکر می کنند که دیگری خوشبخت تر است. مثل پیرزنهای وسواسی شده ام.هر روز همه چیزهای قیمتی را چک می کنم که سرجایشان باشند. کلید دوم کمد اتاق خوابم هم نیست. یادم است که قبل از عید وقتی داشتم همان کشوی مزبور را تمیز می کردم، با کلید و حلقه اش بازی می...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1397 22:35
خودم از خودم خسته شدم، ازاین زندگی. از اینکه حرف هیچ کس را نمی فهمم. از اینکه حرفمم را نمیفهمد. خودش را احمق جلوه می دهد یا واقعا هست؟ نمی دانم. مثل خری در گل گیر کرده ام. من هیچ موفقیتی در روزهایم ندارم. در زندگی واقعی هیچ ندارم. هیچ دلخوشی واقعی نیست. همه چیز را تحمل می کنم. تا کی می توانم؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اردیبهشتماه سال 1397 02:32
اگر تو بودی، شاید ما هم مهاجرت می کردیم، مثل دوستت که رفت با پسرش و خانمش. باورم نمی شد اما اینستاگرام جایی است که همه از هم خبر دارند و بی خبرند. عکسهای غرق در شادی را می بینند و فکر می کنند که چقدر زندگی فلانی خوب است. دریغ و آه که فلانی، هیچ دلخوشی در زندگی ندارند. تو تنها ماندی؟ درست را تمام کردی و سربازیت را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1397 21:05
از سربالایی بیمارستان بالا می آمدم. واقعا کسی منتظرم نبود. چرا گریه ام گرفت؟ می توانستم بهت زنگ بزنم و بزنم زیر گریه کجایی که این همه بغض آوار من بشود؟ چرا
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1397 06:48
می خواهم بیایم و دل سیر بنویسم از امروز و دیروز و همه روزهایی که می گذرند و درد دارند. روزهایی که پایانی ندارند. و اینکه هر سال چیزی باارزش و قیمتی باید گم شود ، شده رسم زندگیم. و نمی دانم باید چه کنم؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 فروردینماه سال 1397 01:29
از صبح که دیدمتان، انگار که اولین بار باشد. اولین بار مادرشدنت، اولین بار پسرک. زل زده بود به چشمهای ما و همین طور با تعجب نگاهمان می کرد و آخر سر هم لبخندش را دیدم. از همان موقع تا همین حالا نمی توانم فراموشتان کنم و همین طور صداها و تصاویرتان جلوی چشمانم است. چطور می توانم این همه از شما دور باشم؟ چطور می توانم تحمل...
-
شاعر لکه های آبی رنگ
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1397 23:48
اولین بار توی آتلیه کنکور دیدمش، موهای یک دست سفید با جذابیتی فراوان، کوله پشتی به دوش می دوید سمت کلاس و ما پشت کنکوریهای هنر، به دنبالش برای کلاس درک تصویر، من از همان اول ِ کلاسهای کنکور گنگ و گیج بودم و همه درسهایش برایم تازه و جذاب بود، سال هشتاد و سه، یعنی چهارده سال پیش. و من چشم می دوختم به دهانش و خیره می شدم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1396 08:15
می شود این سال جدید خیلی خیلی بهتر از این سالی باشد که دارد تمام می شرد؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 اسفندماه سال 1396 23:41
چهارشنبه سوری است ى هنوز صدای ترقه و بمب می آید. وقتی به خانه برمی گشتیم بوی دود و جنگ می آمد. با دخترک دوزبازی تازه ای که برایش خریده ام را درست کردیم و حسابی کیف داد. حالا می خواهم کتاب آناتومی افسردگی که به تازگی خریدم را بخوانم. تا ص ٦٠ خوانده ام. روزهای اسفند بسرعت در حال عبورند. و من تند تند سعی می کنم کارهای...
-
نیمه اسفند
دوشنبه 14 اسفندماه سال 1396 20:56
به لحظه های در کنار هم بودنمان فکر می کنم و همیشه یاد آن سه شنبه آخر سال می افتم که همه بچه های کلاس قرار گذاشتند کلاس شما را نیایند ولی من دلتنگ بودم و دلم می خواست حتی شده برای یک لحظه کوتاه ببینمتان. دیر رسیدم. وقتی رسیدم شما رفته بودید. و بعدها از این فرصتهای طلایی را از دست دادم و بهشان فکر کردم. زیاد. زمان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 بهمنماه سال 1396 00:58
چهل روز گذشت.
-
عشقی که گم شد
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1396 21:53
آه شهر من شهر من در دود غلیظ و سیاهی گم شده است و من در عشق روزهای جوانیم گم شده ام. شهر من آه گم شده است. در من خیابانهایی است که با تو رفته ام و امروز نمی دانم چطور شد که سر از سربالایی شما درآوردم. چرا هیچ وقت نگفتی سربالایی شما خیلی تیزتر از محله ماست؟ یا نگفتی وقتی برف می بارد محله شما بیشتر می بارد؟ امروز که از...
-
چارراه فصول
دوشنبه 16 بهمنماه سال 1396 00:55
در چارراه فصول بدستم رسید. چقدر هیجان زده شدم از اینکه اینقدر زود رسید. طراحیهای جذاب با دست خط خود شاملو و شعرهای کمتر خوانده شده اش را یکجا می دیدم و دارم. اتفاق خوب امروزم همین بود که برای نو شدن سال بعدم و داشتن حال خوبم و حفظ آن از همین حالا تلاش کنم. با مقدمه آیدا که چقدر زیبا نوشته بود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1396 00:15
نمی گذارم کسی آزارم دهد با حرفهایش، خیلی سخت است ببینی که بعد از پنج سال تحمل همه جور رفتار و تحمل خیلی چیزهای دیگر و دانستن خیلی چیزها و به روی کسی نیاوردن، حالا او شده بهترین و من ... خیلی بی انصافی است که من را نادیده می گیرد و این کار آدمهای بی لیاقت و ضعیف است. یکهو می شود گل سرسبدشان و عزیزکرده کسی که توی خانه...
-
نیمه تاریک
شنبه 14 بهمنماه سال 1396 04:37
سرفه هایش بیدارم می کند و دلم را می کند، تنش داغ است و باز خوابم نمی برد. می ترسم از تن تبدار. از سه شنبه که دکتر رفته، هنوز خوب نشده. خواب نمی برد مثل زمانهای دور، آن موقع اگر بیدار می ماندم برای نوشتن چه دردسری بود، صدای مودم و کانکت شدن. ولی حالا هر لحظه و بی صدا این صفحه سفید روبه رویم است ولی حرفی برای گفتن...
-
معلق
دوشنبه 9 بهمنماه سال 1396 21:33
معلق همکلاسی دانشگاهم را گوش می دهم، و به دختر خیابان انقلاب فکر می کنم. دختری که حالا در تمام نقاط تهران تکثیر می شود. به دخترانی که روی بلندی می ایستند و روسری را مثل پرچمی بالا می برند. وقتی این موزیک را گوش می دادم به یاد آنها افتادم. حسی عجیب . انتخاب برای زنان. زنان و دخترانی که همیشه مجبور بوده اند. اجباری نه...
-
انتظار سخت
شنبه 7 بهمنماه سال 1396 00:03
منتظرم، منتظرم این روزهای تلخ بدون باران بگذرد. منتظرم ساقه گل ارکیده ام بلند و بلندتر شود، هر روز که بهش آب می پاشم دقت می کنم آیا بلندتر شده یا نه؟ منتظرم گل بدهد و عکس گلش را به همه کسانی که دوستشان دارم نشان بدهم و بگویم بالاخره گل ارکیده ام و روزهای خوشی رسید. منتظرم که بی اعصاب بودنم تمام شود، منتظرم یک روز که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 بهمنماه سال 1396 18:05
می شود بیست روز که نیستی، و ممکن است روزها و سالهای بسیاری بگذرد و انگار نه انگار. چقدر این دنیای بزرگ بی معنا و بی معرفت است.
-
تولد نیلا
پنجشنبه 28 دیماه سال 1396 22:48
از خانه ت برمیگردم. این روزها چقدر آمدن به خانه ات التیام بخش است. اما جایت چقدر خالی بود. دیگر کسی نیست هزار بار قربون صدقه ام برود، ماچم کند، مچ دستم را اندازه بگیرد و از کوچکی ش خنده اش بگیرد. دیگر کسی نیست هزار بار بغلم کند و بگوید تو را از همه بیشتر دوست دارم. دیگر عطر خوبت نیست که مستم کند! دیگر صدای قشنگت نیست...