-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 شهریورماه سال 1398 06:49
لم داده ام روى کاناپه آبى و در سکوت خانه به صداى صبح گوش مى دهم. حالا خودمم و خودم و یک دنج کوچک . خدا را شکر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 شهریورماه سال 1398 01:43
مى خواهم بنویسم از ٢٢خرداد تا ٢٢شهریور طول کشید. روزى که خانه می خریدیم تا روزى که أثاثها را مى بریم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 شهریورماه سال 1398 01:07
حالا طول خواهد کشید که این خانه ، خانه شود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 شهریورماه سال 1398 21:28
در خانه جدید در تاریکى و تنهایى دارم به زیارت عاشورا گوش مى دهم. آمدم مغذى در را عوض کنم گند زدم و حالا نه شب جمعه کدام کلید سازى پیدا مى شود که بیاید در را درست کند و من اینهمه غر نشنوم .
-
براى مینا اکبرى
چهارشنبه 13 شهریورماه سال 1398 06:53
بهش پیام مى دهم که جایت در سینما تمدن باغ موزه خالى بود وقتى فیلم میدان جوانان سابق را مى دیدم. نوشتم تو همان خبرنگاری بودى که مهاجرت کردى. شاید مثل لیلا نصیرى ها بتوانى روزى روزگارى برگردى. وقتى گریه مى کرد حال هزاران ایرانى را داشت که سالها آرزوى دیدن وطن خودشان را دارند. بعد روایت شخصی اش از آدمها و تاریخ . راست مى...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 شهریورماه سال 1398 07:03
غم هاى آدمى پایانی ندارد. و چراها جوابى ندارند.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 شهریورماه سال 1398 06:26
به خودم فکر مى کنم و نقشه هایى که در سر داشتم، مثلا در سال فلان و بهمان دندان لق این زندگى لعنتی را بکشم. اما یکهو تو ى دلم خالى شد. یکهو ترس برم داشت وقتى خانه و زندگیش را دیدم. من آدم ترسویى هستم. با اینکه اینهمه بدبختم و مشکلات دیدم و خسته از دروغ و بى عقلى دلم بهم ریخت و آشوب شد. شاید در زندگى دردهاست که آدمى...
-
ماه قرمز
جمعه 1 شهریورماه سال 1398 06:45
آن شب ماه در مسیر جاده یک تکه قرمز قرمز بود، یک نیم دایره کج که سنگینیش به سمت چپ بود، هر چه جلو می رفتیم قشنگتر و قشنگ تر می شد، باید سرچ کنم ببینم چه عاملی باعث می شود که ماه آن چنان قرمز و قشنگ یکهو می آید و به خط زمین هم نزدیک است اما بعد که بالا می آید همان نقره ای خودش می شود. انگار که جاده گرد باشد، انگار که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 مردادماه سال 1398 20:44
سید جان عیدت مبارک. دلم می خواست می توانستم به دیدنت بیایم و وقتی نشستی تا همه بیایند عید دیدنیت ازت عیدی بگیرم. ته ته قلبم لبریز می شوم از خوشبختی وقتی می دانم دوستم هستی. فقط همین. مراقب خودت باش.
-
هفته چهل و چند
سهشنبه 29 مردادماه سال 1398 20:43
کتاب تازه اى که این روزها خواندمش خیلى جذاب و جالب بود: هفته چهل و چند. قصه هایى از زبان مامانهایى که از ابتدای باردارى نگران بودند . توجه شان خیلی فرق داشت با بقیه مادران. مادرانی که فقط به فکر بیمارستان و مدل زایمانشان است، که حتما در بیمارستان خصوصی باشند ر ختما سزارین کنند. اما مامانهایى که قصه ها را نوشته بودند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 مردادماه سال 1398 05:58
وقتى دوست نباشد من خالى شدم، خالى خالى اما حالا که مى دانم تکلیفم روشن است مثل قبل نیستم. دیگر منتظر نیستم. مى دانم زندگى همین است. همان چیزى که خودش گفت. و این اتفاقات چیز عجیبى نیست. فقط یک شب گریه کردم و تمام شد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 مردادماه سال 1398 17:29
خبرهای خوشحالى مثل قاصدکهاى سبک بهارى در فضا پخش مى شود، حالا بعد از این همه صبورى و دورى قسمت پسرت این بود. الهى که همیشه خوش باشى و من لبخندت را ببینم.
-
شهاب باران
دوشنبه 21 مردادماه سال 1398 04:22
تا دل جاده هاى دور و بیابانهاى تاریک رفتیم. ستاره دیدیم کرور کرور و شهابهایی که مى باریدند. انتظار داشتم بیشتر از اینها ببینم اما سهم من همینقدر بود.
-
آخر هفته تابستانى
یکشنبه 20 مردادماه سال 1398 05:43
حال خوب چگونه تعریفى دارد؟ دیدن طبیعت، شنیدن صداى طبیعت ، جنگل و درختانش، رودخانه و مه ، تمام این ها را در این دو روز دیدم و لذت بردم و سعى کردم به چیزى فکر نکنم و تمدد اعصاب کنم براى ادامه دادن ، براى زندگى . چترهایى که پریده بودند، گلابى هاى کال، ستاره هاى پر نور، باد، صداى عو عوى سگها. بازى بچه ها. خندیدن. تصاویرى...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1398 06:28
براى رفتن به جاى تازه تا شهریور باید صبر کرد، دقیقا صد و سى تاش مانده و صاحبخانه تمام وسایلش را جمع کرده، این چند وقت چند جاى تازه پیدا کرده ام که بروم ، چند جاى قشنگ و تازه، امیدوارم در هفته پیش رو بتوانم که بروم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 15 مردادماه سال 1398 06:11
همینطور فقط به ساعتهای پیش رویم فکر مى کنم و به جلو مى روم، بی وقفه، بدون نفس، و دلتنگ و فشرده ، قلب فشرده مى دانى چیست؟ و در نهایت تنها خواهم بود و ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 مردادماه سال 1398 06:29
از مدل نوشتنت سر مست می شوم و کیف مى کنم، کاش هنوز وبلاگى بود که تو می نوشتى. البته شما دیگر حتما هر لحظه در حال نوشتنى و من بى صبرانه منتظر کارهاى جدیدت هستم. امضا: از فن هاى شما
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 مردادماه سال 1398 02:12
گوگل مپ عزیز امروز حسابی من را بردی به خاطرات قدیمم. به خیابان بهستان هشتم ، که روزی که درباره اش نوشتم باعث شد که با دوستان وبلاگی آدم حسابی آشنا شوم که زندگیم را تغییر داد. عاشقم کرد و به چیزهایی فکر کردم که هیچ وقت به ذهنم خطور نمی کرد. من هر چقدر هم بخواهم خاطرات را فراموش کنم گوگل مپ باز هم از جایی که فکرش را نمی...
-
جزء از کل
دوشنبه 7 مردادماه سال 1398 23:44
راه فرارم از همه سختی های این روزهای پر از مشغله و کار ، گوش دادن به داستان جزء از کل استیو تولتز است. به نظرم فوق العاده است. و هر لحظه از داستان و کتاب یک اتفاق جالب می افتد با فلسفه عجیب و دید نویسنده که برایم دلچسب است.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 مردادماه سال 1398 01:11
به خودم می گویم باید قبول کنی که همینطوری است. زندگی همین جوری است که جلو می رود. بی رحم، بدون محبت و بدون وقفه. برای من صبر نمی کند. برای اینکه حالا من حوصله ندارم یا پول ندارم نمی ایستد و منتظر نمی ماند. زندگی اینجور با من طی می کند. من فقط دلم می خواست وسط همه این بدو بدوها و همه این بدی هایی که می بینم ، دوستم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 مردادماه سال 1398 00:18
چقدر می توانم تحمل کنم که سکوت کنم؟ نمی دانم. شاید باید تا آخر عمر ساکت باشم. خواسته خودم چه بوده؟
-
محله تازه
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1398 18:37
امروز که در خیابانها می چرخیدم و از این اداره به آن اداره می رفتم که کارهای مزخرفی که مجبوریم را انجام دهم ، از این امضا بگیرم و از این اتاق به اتاق بشوم، از این ساختمان به آن ساختمان بشوم، به خودم می گفتم این خیابانها ، این آدمها، اینها ترسناک نیستند، فقط آشنا نیستند. با اینکه دفعه سوم یا چهارم بود اما هر جا را راحت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 مردادماه سال 1398 06:30
تغییر کردن کار سختی است. اما من می خواهم دیگر در زندگی کسی سرک نکشم.
-
صبح دوم مرداد
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1398 06:58
صبح شده، نور تا ته اتاق آمده و من معلوم نیست دوباره کی در این اتاق بی همتای آبیم بیدار باشم در این موقع صبح. هیچ صدایی نیست جز عبور ماشینها از اتوبان که اگر پنجره دوجداره را ببندم همان صدا هم نخواهد آمد و در سکوتی محض فرو خواهم رفت. اما نسیمی که گاه به گاه می وزد در این تابستان گرم را ترجیح می دهم به صداها. عادت کرده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1398 00:14
هر چند وقت یکبار لازم است که به تو غر بزنم و تو هم ترسو بودنم را به رخم بکشی، از اینکه می ترسم و در این زندگی کاری رو به جلو انجام ندهم و از نظر تو کار رو به جلو هر کاری که دوستش داشته باشم است. بدون هیچ قید و شرطی. حتی می توانم بگویم کار دلخواه تو. و بعد از اینکه می دانیم حرفهایم تکراری است و پر از یاس و ناامیدی است،...
-
نبودن
سهشنبه 1 مردادماه سال 1398 00:15
اینکه قرار است صبحها که از خواب بیدار می شوم، به جای این اتاق پر نور دلباز ، در یک اتاق تنگ و تاریک بیدار شوم، اینکه قرار است خودم آشپزی کنم، خانه را تمیز کنم، اینکه قرار است چشمانم را که باز می کنم ، تهران نباشم، دلگیر می شوم. چون دورم از همه چیزهایی که دوستشان دارم دورم. اما مجبورم که دوام بیاورم. انگار این زندگی من...
-
پل گیشا
دوشنبه 31 تیرماه سال 1398 09:15
پل گیشا دیگر نیست که ماشینی از رویش بتواند عبور کند. دارد تمام می شود و خاطره اش می ماند. مثل دندانی که می کشی و جایش خالی می می ماند . پلی ٤٥ساله ای که محلی بوده برای آدرس دادن یا قرار گذاشتن، موقعی که ریاضی می خواندم تقریبا هر روز با اتوبوس از زیرش رد می شدم. گاهی با تاکسی برای رفتن به انقلاب از رویش با صدای تق تقی...
-
حسن آباد
دوشنبه 31 تیرماه سال 1398 09:14
میدان حسن آباد هم سوخت. می دانی تمام ساختمانهای قدیمی این شهر قرار است بسوزد. ساختمانهایی که درونشان انباشته از خاطرات قدیم است. ظرفیتشان تکمیل می شود و نمی توانند دیگر تحمل کنند و از درون گُر می گیرند و دود می شوند و می روند هوا. کامواها به کنار ،کامواهای مدل به مدل و رنگارنگی که هر وقت از کنارشان رد شوی ذوق بافتن به...
-
انقلاب گردی
دوشنبه 31 تیرماه سال 1398 09:13
امروز گرمای ٤٣ درجه را با گوشت و پوستم لمس کردم. مثل یک بستنی آب شدم. دوبار لباس عوض کردم و حتی نزدیک بود سه بار. از هفت و نیم نور خورشید را با عینک دودی پوشاندم. و بعدازظهر هر چه صبر کردم هوا تاریک نمی شد که از خیابانهای تفتیده تهران دل بکنم. از خیابان دانشگاهم ، از کوچه کلاس طراحیم، از ساندویچی محبوبم، از تماشاخانه...
-
پنج سالگی
دوشنبه 31 تیرماه سال 1398 09:11
به سِلما نگاه می کنم که چگونه کارتون جودی ابوت را تماشا می کند، آنقدر درگیر کارتون شده که دلش می خواهد با جودی حرف بزند، من ِ پنج ساله چگونه بوده ام؟ این همه با احساس بودم؟ آیا شعر می گفتم؟ آخر سِلما خیلی زود شعرها را حفظ می کند و خودش شعر جدید می گوید، این همه نقاش بوده ام؟ سِلما هر روز جذابتر از روز قبل نقاشی می...