-
باغ کتاب
پنجشنبه 9 شهریورماه سال 1396 09:33
باغ کتاب مثل رویایی است که دلت نمی خواهد تمام شود. هوایی مطبوع که قطعا مثل بهشت باید باشد، نه گرم و نه سرد. دیوارها پر از گلدانهای سبز و سقف های بلند، دیوارهای شیشه ای که در قابش درختان سبز می بینی. اینجا قطعا بهشت است. بهشتی که هم سرسبز باشد و پر از کتاب، دیگر چه می خواهی؟ قدم بر می داری و کتابها زنده می شوند. همه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 مردادماه سال 1396 06:40
وقتی عکسم را نگاه کردی خیالم راحت شد که هنوز هستی، میای و می روی بی صدا،
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 مردادماه سال 1396 22:52
نمی دانم از کجا بحث به اینجا کشید که لباس پوشیدن و نپوشیدن چه فرقی دارد؟ بیایید بهتر بگویم عکسهای برهنه دیدنش حظ دارد یا لذت؟ یا دیدن عکسهایی با لباسهایی زیبا در هیکلهای خوش فرم زیباترند؟ داشتم چونه می زدم که نمی توانم لذت ببرم اگر هیکلها زیبا نباشند، و نظرش هم با من یکی بود تقریبا. دیدن عکسهای هنری از لحاظ بصری زیبا...
-
عروسی پسرت
یکشنبه 29 مردادماه سال 1396 19:57
در آغوشش می کشم، بهش می گویم عشقم و امشب بهترین فرصت است. امشب در نظرم زیباترین مامان دنیا شده که پسرش را داماد کرده. امشب دلم می خواهد شادترین مامان دنیا باشد. وقتی می رقصد اشک توی چشمانم جمع می شود و دلم برای دل کوچکش که اندازه اقیانوسهاست می لرزد. مامانی است که دغدغه راحتی و شادی پسرانش را همیشه داشته و دارد. به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 مردادماه سال 1396 00:48
دل آشوبم. ناراحتم. طوری که نمی توانم کاری انجام بدهم. دراز کشیدم روی مبل و موسیقی را توی گوشم چپاندم و هی پیامهای بیهوده را بالا و پایین کردم. حالم بد است و دل سیر گریه می خواهم. کمی هم گریه کردم. نمی توانم تمرکز کنم. باید حرف بزنم. باید خودم را خالی کنم. باید فحش بدهم و به همه چیز لعنت بفرستم. دلم گرفته. دلتنگم و...
-
عروسی برادرم
دوشنبه 23 مردادماه سال 1396 23:52
امشب دلم می خواست شادترین خواهر دنیا باشم، بخندم، برقصم، زیباتر باشم، امشب خاطره انگیزترین شب زندگیم شد. هست. امشب خندیدم رقصیدم. اما تا می آمدم به آدمهای اطرافم نگاه کنم و فکر کنم، گریه ام می گرفت. مادربزرگم که رقصید گریه ام گرفت. دم در که عمویم روی صندلی نشسته بود توی بغلش گریه ام گرفت. نتوانستم در چشمانش زل بزنم....
-
برای عروسی مریمم
چهارشنبه 18 مردادماه سال 1396 06:20
خوشبختی همین خوشحالی توست، ما از همه خیابانهای شهر با هم رد شدیم و هیچ وقت از آینده نترسیدیم، انگار آینده برای ما پر از عشق و نور بود. من وقتی کنارت بودم احساس عشق می کردم و می دانستم که مثل تو عاشق خواهم شد. ما قرار نبود از هم جدا شویم، در روزهای پیش رویمان شاد بودیم و سرخوش و امیدوار. وقتی جدا افتادیم هم همینطور...
-
مریمم
شنبه 14 مردادماه سال 1396 23:56
مریم عزیزم عزیزترین مریمم عزیزم مریمی عروسیت مبارک.
-
عاشقانه ها
یکشنبه 8 مردادماه سال 1396 23:23
من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک روز سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم! فیلم دایی جان ناپلئون، ایرج پزشکزاد نوشی عزیز دعوت کرده در این هفته تا سیزده مرداد از فیلمهای عاشقانه بنویسیم.که تا به حال دیده ایم. یکی از عاشقانه ترین فیلمهایی که دیدم کازابلانکاست که هربار با نگاه های همفری بوگارت و اینگرید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 مردادماه سال 1396 00:28
از آن شبهایی است که صدای کولر می آید و آنقدر گرم بود که نشد خاموشش کنم. از آن روزهایی که بود که دخترک ظهر نخوابید و وقتی مسواک زد، دستشویی اش را رفت و کمی هم به وسایلش ور رفت خودش مثل بچه آدم خواست که به اتاقش برود و روی تختش بخوابد و از من نخواهد که بمانم یا قصه برایش بگویم. شب بخیر گفتم و از اناقش زدم بیرون. می...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 مردادماه سال 1396 01:19
گاهی به این زندگی امیدوارم و بیشتر هم ناامید. اما به این که یکهو همه چیز را قطع کنم و ول کنم بروم هم نمی توانم امیدوار باشم. نمی دانم. به روزهایی فکر می کنم که شاید دخترک را برای تحصیل بفرستم فرنگ ى خودم هم باهاش روانه شوم . و اینگونه این جا را رها کنم بروم و حتی پشت سرم را نگاه نکنم. گاهی وقتی به چیزی بند می کند...
-
سه سالگی
چهارشنبه 4 مردادماه سال 1396 01:46
چطور شد؟ زمان گذشت و من برای سه سالگیت چیزی ننوشتم! آنقدر سرگرم خوشحال کردن تو بودم که یادم رفت شادیها و لبخندهایت را بنویسم. به حرفهایی که می زنی دقت می کنم، به لحظه هایت، عصبانیتت، به خشمها و گریه هایت فکر می کنم.سه ساله شدی. دخترکم. یعنی سه سال از داشتنت گذشت. سه سال مادر بودم و طعم بهترین نعمت خدا را چشیدم، هنوز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 تیرماه سال 1396 01:29
به عکس نگاه می کنم، میزت کتابهات، کاغذها، خودکارها، یادداشتهایت، لب تاب، عکسها، چراغ مطالعه ات... و همه چیزهایی که مربوط به توست. و من دلتنگ و دلفشرده به عکس زل می زنم. به لحظه ای که عکس را گرفتی. تو عاشق عکس گرفتنی.
-
مریم میرزاخانی
شنبه 24 تیرماه سال 1396 21:25
از امروز، که هنوز باد خنک تابستانی در آن جریان داشت و من لبخند می زدم، امید داشتم، عشقم را قسمت می کردم. نفس می کشیدم. زن بودم. زنی معمولی که سعی دارد شاد باشد و کمتر غر بزند و بیشتر تلاش کند. از امروز که 24 تیر ماه هست هنوز ولی هوایش تاریک شده. و امید از آن رخت بربسته. و باد دخترکی را با خودش برده که اسفند 76 از...
-
برای آتنا
چهارشنبه 21 تیرماه سال 1396 05:16
آتنا می ترسم از این همه ناامنی و تنهایی چطور شد که توی کوچک را تکه تکه مرد آن مرد سنگدل... این روزها خبرهای وحشتناک خواب را می پراند....
-
مثل یک عاشق
دوشنبه 12 تیرماه سال 1396 15:08
نوشتن در مورد فیلم مثل یک عاشق کیارستمی سخت است. هنوز در حال و هوای فیلم هستم. هنوز ماجرا در من جاری است. وقتی فیلم را تماشا می کردم به کیارستمی فکر می کردم و همه اش دنبالش می گشتم که او کجا ایستاده، کجای صحنه در حال بازی گرفتن از نابازیگرانش است. در کتاب سرکلاس با کیارستمی در مورد این فیلم هم حرف زده بود. وقتی پیدا...
-
به امیددیدار
دوشنبه 22 خردادماه سال 1396 16:37
صبح چشمانم را بزور باز می کنم، دخترک دستشویی دارد. می رویم به سمت حمام، و بعد دوباره ولو می شوم روی مبل. می خواهم کتاب بخوانم. نور آنقدر زیاد است که خواب از چشمانم می پرد و بسمت گلدانهایم می روم، بسوی ارکیده ای که بین برگهایش یک گل سفید باز شده دارد و بعد سعی کرده جهت رویش ساقه گلهایش را تغییرر بدهد و از طرف دیگر غنچه...
-
غصه ها تموم میشه یه روز
یکشنبه 21 خردادماه سال 1396 14:25
شبهای عجیبی است و امشب عجیبتر. وسط جشن و شادی دلت می لرزد. فکر می کنی هیچ کس به اندازه تو غصه ندارد. هیچ کس غمگین نیست اما مگر تو توی دل و ذهن آدمها هستی و خبر داری از خانه ها و دلهایشان؟ و یکهو وسط آن همه بادکنک سبز که جلوی باد کولر می رقصند چهره مهربان خانمجانت می آید با صورت تپل و دانه های عرق که روی لپهایش نشسته و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1396 04:24
دست چپم درد گرفته، دردی که نمی دانم از کجاست اما در دل استخوانش است، انگار بخواهد شروع دردی جانکاه باشد. دست چپم، یعنی همه زندگی من.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 20 خردادماه سال 1396 01:19
امروز مثل یک کابوس دیگری از زندگیم تمام شد. مگر من چقدر جان در بدن دارم برای اینهمه کشمکش؟ من تمام شده ام و همه اینها وقت اضافه است.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 خردادماه سال 1396 19:25
گریه ام بند نمی آید. مگر من چه کرده ام؟؟؟ رفتم عکس هانیه اکبریان را پیدا کردم و برایش گریه می کنم. راحت شد از این زندگی. کاش به جای هانیه من مرده بودم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 خردادماه سال 1396 16:25
خسته می شوم از بحثهای بیهوده تکراری. من میان آدمهای زندگیم در حال له شدنم.
-
تهران شب از تو دور است
پنجشنبه 18 خردادماه سال 1396 00:13
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و بر پوست کشیده شب انگشت می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند... امروز دوازدهم ماه رمضان، می خواستم یک تولد کوچک برای دخترک بگیرم و پیش درآمدی باشد برای تولد سه سالگی اش. آخر تیر سال نود و سه، دوازده ماه رمضان بود آن سال. یک جورایی هم امروز می شود سه سالش و...
-
نقاط روشنی وجود ندارد
سهشنبه 16 خردادماه سال 1396 23:17
توی زندگیم هیچ نقطه روشنی وجود ندارد، و من دارم می سوزم. نقاط روشن از نظر من اخلاق خوب، مهربانی، صداقت، عقل و شعور، تحصیلات، کار خوب ،زیبایی، پول، مقام اجتماعی، شهرت و... اینها می توانند باشند که زندگی من هیچ کدام را ندارد. تنها چیزی که باعث می شود بایستم و زندگیم را تحمل کنم دخترکم است. من مقصرم که دخترک را به این...
-
نفس
سهشنبه 16 خردادماه سال 1396 01:05
می دونستی وقتی اشک جمع می شود توی چشمهایم بالای بینی ام تیر می کشد و دانه دانه قطره ها سرازیر می شوند؟ هنوز هم با دیدن سریال های عاشقانه گریه ام می گیرد مخصوصا وقتی شخصیت مرد نمی خواهد عشقش را بروز دهد اما مواظب است، توجه می کند و حواسش به همه چیز هست، به خندیدنت، به طرز حرف زدنت و به بودنت اما وقتی موقعش می رسد که...
-
دل من سنگ شده
دوشنبه 15 خردادماه سال 1396 00:31
می خواهم که سنگدل باشم، می خواهم که پا بگذارم روی انسانیت مثل بقیه آدمها . مثل آب خوردن. نتوانستم. نمی توانم. من آزار می بینم از همه و باید چشمم را ببندم. دلیلش را نمی دانم که همه سرم را کلاه می گذارند و فکر می کنند خیلی زرنگ هستند. از صبح آنقدر شستم که دستانم خشک خشک شده. هزار دست لباس عوض کردم و شستم. برای اینکه این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 خردادماه سال 1396 01:02
وقتی که همیشه هستی هیچ کس قدر بودنت را نمی داند. حتی الان هم که نیستی باز هم کسی نمی فهمد. زندگی من همیشه دستخوش دوست داشتنهای دیگران بوده، خواسته ها و تمایلات و زورگویی های آنها. خسته شدم و پناهم همین نوشتن و گریستن شبانه است. اگر همان سالهای پیش جلویشان ایستاده بودم اینطور نمی شد. من فقط برای بودن و گذاشتن و برداشتن...
-
ای جبران کننده دل شکستگان
شنبه 13 خردادماه سال 1396 11:14
دیشب خوابت را دیدم. دیشب تا صبح نخوابیدم و تایپ می کردم. دلم می خواست چیزی که تایپ می کنم داستان باشد. داستانی که توی ذهنم است و نیست. اما مجبور بودم که پروپوزال تایپ کنم . نصفش را تا دم سحر تایپ کردم. بعد از سحری خوابیدم و آن وقت بود وقتی که با دل شکسته و آه می خوابیدم ، خواب تو را می دیدم .
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 خردادماه سال 1396 00:07
دلم گرفته دلم عجیب گرفته. فقط من هستم که همه کار باید بکنم و هیچ نگویم. سکوت کنم و هر کس هر چه گفت ساکت باشم. هر چه می گردم همان ده پانزده سال پیش است. همه زور می گویند. دلم می خواهد دور شوم از هر چه آدمیزاد یا هر که اسمش را گذاشته آدم. چقدر خسته ام از هر که فکر می کند درست می گوید و می کند و فقط من هستم که غلط هستم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 12 خردادماه سال 1396 01:12
وبلاگ زنان رقصنده را می خواندم با موضوع پدوفیل، کسی که کودکان را مورد آزار قرار می دهد. مثل کتاب لولیتا... بخوانیدش