-
روزگار سرد و تلخ
چهارشنبه 27 دیماه سال 1396 07:08
روزگار غریبی است، نمی توانم در دلم شاد باشم، بیشتر از اینکه شرایط روحیم من را رنجور کرده باشد، شرایط زندگیم من را اذیت می کند. شنیدن و حرف زدن برای خیلی قبل از تر سخت شده. تحمل شنیدن و جواب دادن ندارم. حوصله بحث و جدل ندارم چیزی که طرف مقابلم دنبالش است. می خواهم بی تفاوت باشم. سکوت می کنم. و هر چه می گوید و می شنوم...
-
ساقی غرق شد
یکشنبه 24 دیماه سال 1396 22:57
این روزها بذر تلخی و سیاهی پاشیده اند همه جا. چه بغضی است، توی آتش سوختن و در آب غرق شدن. وحشتناک است. دلم برای ساقی می گیرد. تنها زن غرق شده.
-
هفت روز بعد
پنجشنبه 21 دیماه سال 1396 12:05
متولد هفت آبان، هفت روز از نبودنت گذشت. باورم نمی شود. هفت شمع روی گلهای زرد روشن کردم .
-
Past
چهارشنبه 20 دیماه سال 1396 17:26
می ترسم تا آخر عمر به گذشته فکر کنم و در گذشته ام بمیرم. توی گذشته تو بودی که الان نیستی. مثل عمویم که رفت. عمویم رنج می کشید و من نمی فهمیدم. بالاخره راحت شد. بغضم تمام نمی شود. لعنتی ازم سراغ بگیر. نترس ،من وا نمی دهم. من تا آخر عمر بدون تو زندگی خواهم کرد. بدون کسانی که دوستشان دارم. نشستم تمام کامنتهای سیزده سال...
-
مرگ
پنجشنبه 14 دیماه سال 1396 02:17
تو یادت هست که همیشه از عمویم صحبت می کردم، عمویی که لنگه ندارد، همتایش را ندارم. الان بیماریش رسید به جایی که توی کما رفته. دلم می خواست باهات حرف بزنم، فقط با تو، بهت بگم که خوابم نمی برد و گریه ام می گیرد. درباره مرگ با هم حرف بزنیم چیزی که نمی شود ازش فرار کرد، همه اش به اعداد فکر می کردم، من سی و شش ساله ام و...
-
اعتراض
دوشنبه 11 دیماه سال 1396 00:44
یاد سال ٨٨ افتادم و نگرانی هایم و اینکه رفتم ایرانسل خریدم که بتوانم اینترنت داشته باشم، با همان گوشی نوکیا توی فیس بوک می رفتم و می خواندم و یکبار هم به تو زنگ زدم و گفتم مواظب خودت باش. بالای پشت بام بودم . ساعت ده شب بود و همه الله اکبر می گفتند. این روزها کجایی؟ این روزها چقدر این اعراضات برایم مثل شوخی بیمزه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 دیماه سال 1396 07:10
روزهایی زنده شد که عاشق بودم. دیشب چه بودم؟ یک درمانده که هیچ کاری نمی توانستم بکنم جز نگاه و حسرت و آه. شاید اگر از عشق پر بودم اینگونه نبودم. دلم می خواست داد بزنم، دلم می خواست گریه کنم. اما نشد. من خودم نبودم.
-
یلدا
شنبه 2 دیماه سال 1396 00:15
کی فکرش را می کرد، وقتی زمین دیشب ما را ترساند و مثل گهواره ای که کودکی را تاب می دهد، ما را پیچ و تاب داد و ترساند، اما امشب آسمان سنگ تمام گذاشت، قشنگترین شبی بود که در پائیز تهران می دیدم، وای، ستاره ها به طرز معجزه آسایی شفاف و براق بودند که صدایشان را می شنیدم، بادی آرام ابرهای سفید را جابه جا میکرد و عین فیلم...
-
تونی کرگ در موزه معاصر
شنبه 25 آذرماه سال 1396 07:32
مسئول موزه همیشه با من مهربان است، هیچ وقت از من نخواسته کوله ام را تحویل بدهم و همیشه بلیط ورودی را برایم دانشجویی حساب می کند، گویی من و دخترک را می شناسد. امروز هم دخترک با دیدن کارهای تونی کرگ انگلیسی تعجب کرده بود. مجسمه هایش از همان بیرون در خودنمایی می کرد. و با این جمله نشان داد که متوجه است که تغییرات موزه را...
-
Near light
دوشنبه 20 آذرماه سال 1396 00:25
موسیقی تازه جان تازه بخشیده، اما امروز بیشتر فکر می کردم. می خواهم بنویسم اما فکرها نمی گذارد مثل یک عالم ابر سفید تپل که این روزها آرزوی دیدارشان را دارم در آبی آسمان شهر، می آیند روی نوشتنم می نشینند. اما این موسیقی آرنالدس ایسلندی گرم گرم است، مثل دریاچه های آبگرمش، همانها که پارسال هدی رستمی عکسشان را گذاشته بود،...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 آذرماه سال 1396 07:15
برف بارید نه مثل قدیمها که ماشینها گیر کننند و صدای سکوت مبهمی باشد، نه. برفی باران گونه و خیس که به صبح نرسیده اثری ازش نبود. روزگار غریبی است نازنین...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1396 06:54
دیشب دخترک وقتی پرتقال می خورد گفت خیلی خوب و خوشمزه است. کیفیتش عالیه. چشمام گرد شده بود که این کلمه کیفیت را دیگر از کجا یاد گرفته؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 آذرماه سال 1396 00:27
شب ها به سختی می گذرد و روزها مثل برق و باد. تنها هستم. دخترک سوالهای عجیبی می پرسد: مثلا کی صبح می شود؟ چرا شب می شود؟ و من همیشه جوابهای عجیبتر می دهم. دلم می خواهد همه سوالهایش را بنویسم. و این روزها سوالش این است: نیبان کی به خانه مان می آید؟ به پسر تو می گوید. منتظر آن روز هستیم که چهارتایی با هم بازی کنیم. من که...
-
عمو عباسم
یکشنبه 28 آبانماه سال 1396 23:48
آه امان از بغض که می پرد بیخ گلویم وقتی می بوسمت می بویمت هزار بار می بوسمت چه دردناک است که ببینمت و می دانم تا چند وقت دیگر این دستها این بو این لبها و این نگاه مظلوم دیگر نیست. الان که نشسته ام توی ماشین، گریه می کنم بدون اینکه تو اینجا باشی. خدای من خدای من همیشه تو امیرعلی را بغل می کردی و روی پایت می گذاشتی....
-
مامان شدنت مبارک
دوشنبه 22 آبانماه سال 1396 21:18
نیمه شب بهم پیام دادی که امروز روز بدنیا آمدن پسرکت است، صبح زود پیامت را دیدم و خوابم نمی برد. کتاب خواندم و به خیال اینکه وقتی بیدار می شوم پسرت را می بینم. وقتی یکهو با صدای تلفن بیدار شدم، تو تازه رفته بودی بیمارستان. منتظر بودم و چه انتظار شیرینی. نوتیفیکیشن تلگرام و فیس بوکم را آن کردم که اگر پیام دادی زود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 آبانماه سال 1396 23:41
تنهاییم تا ندارد، و انگار قرارهای زندگی چیزهایی بیهوده الکی هستند. ازدواج بی خودی ترین کار دنیاست.
-
نیوان
پنجشنبه 11 آبانماه سال 1396 00:29
مریم دارد لحظه شمارس می کند هر لحظه برای بدنیا آمدن پسرش و من لحظه شماری می کنم برای دیدن هر دویشان. یکهو اینهمه فاصله افتاد. خودت و حالا پسرت. کتابی که می خوانم "هرس"نسیم مرعشی ، همه اش زنی است که می خواهد پسر داشته باشد، مردی که مال خودش باشد. یعنی اگر آدم پسر داشته باشد این همه احساس عجیب و خوبی است؟ نمی...
-
تولدت مبارک عمو عباسم
پنجشنبه 11 آبانماه سال 1396 00:26
این را برای تولد عمو عباسم نوشتم: کلماتی هستند که دوستشان داریم، کلماتی هستند که امید می دهند، کلماتی هستند که جان می دهند، آدمها از کلمات هم بیشتر معنا دارند.و از قالبشان بیرون می آیند. معنایی بالاتر از دوست داشتن،عشق، امید و جانِ زندگی. گاه آدمی به جایی می رسد که می بیند دستش به هیچ جا بند نیست و دخیل می بندد بر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 مهرماه سال 1396 20:29
من زیر آوارم...
-
در چهارده سالگی وبلاگم
یکشنبه 9 مهرماه سال 1396 17:08
بعد از دو سال کانال بدون امضا را نوشتم. شاید باید امروز می نوشتم. و شروعی هزارباره برای نوشتنم. https://t.me/bedoneemzaa
-
سه سالگی عجیب
شنبه 8 مهرماه سال 1396 06:42
تو خیلی چیزها را بدون اینکه بپرسی می فهمی، فقط بادیدن و شنیدن. تو عین رفتاری که من می کنم را می روی گوشه خانه با عروسکت بازی می کنی. می روی خرید، بیرون و عروسکت را نمی بری. می گذاری پیش مادربزرگش. گاهی هم مهمانی می روی خانه مادربزرگ بچه ات. به تازگی به دست بابا پی برده ای. بابام وقتی در کارخانه ای کار می کرده، در...
-
پیوندتان مبارک
شنبه 1 مهرماه سال 1396 15:53
اول پائیز یعنی اولین روز عاشقی تو یعنی تو بله گفتی به صداهای قدمهایت که دیگر تنهایی برگهای پاییزی را له نکنند یعنی تو خواستی که فردا اولین روز را به نام خودت تنهایی ثبت نکنی و از فردا بهت بگویم عاشقیت مستتدام و جاویدان پائیز لعنتی تو را از من گرفت ولی به تو اضافه کرد. من خوشحالم که پائیز اینگونه آغاز شد. با "به...
-
پارک
سهشنبه 28 شهریورماه سال 1396 23:23
سر شهرکمان اینطوری نبود، یک باغ کوچک نه خیلی مخوف بود با یک سوپرمارکت مثل مغازه داستانهای دیکنز(تاریک و نمور)،دری که با کش بسته می شد و فروشنده ای که خیلی مهربان بود و همه را می شناخت. یک موتوری که تند تند سفارشها را می آورد. یعنی این باغ کوچک و سوپر مارکت مال پانزده سال پیش است. بالاخره این باغ که متعلق به همه ساکنان...
-
مرور
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1396 23:23
چه خوب که خاطراتی هستند که ته قلبت احساس می کنی که لحظه هایی داشته ای که از خود خود واقعی ات لبریز می شدی. لحظاتی که گاهی فقط با یک کلمه، موزیک یا حتی عطر تو را به یاد خودت می اندازد. خود ده سال پیش، خود سیزده سال پیش. خود عاشقی که برای داشتن همه چیز می جنگید و نمی دانست که زندگی همین جنگیدنها و ایستادن است. ایستادن...
-
اژدهاک
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1396 01:41
اژدهاک در خود فرو رفت و پیچید، و با همه ی توان ِ خود از درون ِ استخوان ها بلندترین غریوِ دردش را برآورد: من که نخواسته بودم دیو باشم! من که نخواسته بودم دیو باشم!
-
شهریور
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1396 01:39
دلم نمی خواهد شهریور تمام شود و تابستان برود. این اولین بار است که نمی خواهم غروبهای دلگیر پائیزی از راه برسند شبهای بلند بیایند و ما را ببلعند. دلم نمی خواهد صبح سرد بیدار شوم و بزنم به خیابان. می خواهم همچنان در تعطیلاتی نصفه نیمه باشم تا در پائیزی تمام وقت با برگهای زرد و خشک شده پائیز بدون باران را دوست ندارم....
-
نگار+ تابستان داغ
سهشنبه 21 شهریورماه سال 1396 01:38
نگار: اینکه فیلم ضعفهای بسیاری دارد را قبول دارم و نقدهایش را با یک سرچ ساده می توان خواند. شاید به خاطر اینکه فیلمهایی که می بینیم خیلی کم است و برای همین وقتی جلوه های عجیب و غریب سینمایی را می بینیم، جذاب است. وگرنه در هالیود اینگونه فیلمها فراوان است. اما سکانسهایی در فیلم نگار ساخته رامبد جوان است که من از قدرتش...
-
غدیر
جمعه 17 شهریورماه سال 1396 23:54
فردا می نشینی خانه ات که بیایند دیدنت؟ دلم میخواهد منم می توانستم بیایم و ببینمت و بعد از اینهمه سال بگویم عیدت مبارک و ازت عیدی بگیرم و اشکم بند نیاید و این همه دلتنگیم را بریزم توی اشکهایم. آه مثل یک خواب می ماند.
-
پنجمین سالگرد ازدواج
چهارشنبه 15 شهریورماه سال 1396 20:50
همیشه آن جوری که فکر می کنیم اتفاق نمی افتد. باورم نمی شود که پنج سال توانسته باشم که زیر یک سقف با کسی زندگی کرده باشم و یک نفر دیگر هم توانسته من را تحمل کند. من آدم سرسخت و لجبازیم گاهاً و حتی بعضی کارهایم را فقط برای تغییر طرف مقابلم انجام می دهم. گاهی سنگدل و خشن می شوم و نمی توانم کوتاه بیایم. و همین همه چیز را...
-
پرنده
سهشنبه 14 شهریورماه سال 1396 08:09
تمام زن بودن را اگر به موهای بلند بدانی، من دیگر موی بلندی ندارم. وقتی جرات بکنی که خودت را به دست قیچی آرایشگر بسپری، یعنی خودت را می سپری به روزگار که گاهی با داس می افتد به زندگیت و تا همه چیز را هرس نکند، ول کن ماجرا نیست. باید پارو نزد،وا داد، باید دل رو به دریا داد. وا دادم و خودم را رها کردم. و موها را دادم به...