-
افطاری خاطره انگیز
پنجشنبه 11 خردادماه سال 1396 01:24
امشب عجیب و غریب بود، همه آشنا بودند و همه یک نقطه مشترک داشتیم، یک جا درس خواندن، یک مدرسه رفتن، از یک دبیرستان فارغ التحصیل شدن. همه اینها دلایلی است که حتی وقتی کسی را هم نمی نمی شناسی ، باز هم بهش لبخند بزنی و بدانی که او هم روزی روزگاری پشت نیمکت هایی نشسته که تو نشسته بودی و معلمهایی داشته که تو داشتی. وقتی ماه...
-
آسانسور
چهارشنبه 10 خردادماه سال 1396 00:21
هی می خواهم بنویسم، این چند روز اما چیزی نداشتم برای نوشتن. این چند روز تعطیلات، سر و کله زدن با دخترک که وقتی هر دو در خانه هستیم، خیلی سخت است. کم می خوابم، سحر بیدار باشم و دوباره نه صبح دخترک بیدارم می کند. تا شب. وقتی ظهر بخوابد فرصت کنم که فیلمی ببینم یا دو صفحه کتاب بخوانم، آشپزی کنم، به گلدانهایم برسم. از شنبه...
-
شنبه مریض
شنبه 6 خردادماه سال 1396 23:05
از صبح به کار بودم، دخترک تب کرده بود، از باد کولر ماشین بابا یا خنکی باغ خاله سوری که دیروز از دم افطار تا ده آنجا بودیم و تا یک نیمه شب در راه با گشت خرد و خمیر شدیم از ترافیک. گلدانها را آب دادم و گلهایی که دیشب چیده بودم توی شیشه های آب چپاندم و به دخترک لم داده روی مبل نگاه می کردم. دیشب تا صبح دلشوره تبش را...
-
به امید دیدار
شنبه 6 خردادماه سال 1396 12:36
همه خوابند، از خانواده سه نفری ما، فقط من بیدارم و دارم به اولین قسمت رادیو صداخونه گوش می دهم و پاهایم خستگی در می کنند. به امروز فکر می کنم و هیجانی که هنوز دارم. به ای کاش خودم، ای کاش قبلتر. برایت نوشته بودم با دستهایم، نه با نوشته های تایپ شده، همین طور که تو نشسته بودی در کافه ای در شهر دوست داشتنی بدون حرف...
-
لوبیا پلو
شنبه 6 خردادماه سال 1396 01:28
امروز برای اولین بار زنجبیل تازه خریدم و پوستش را کندم و کمی به زبانم زدم، تند بود مثل فلفل اما تندیش ادامه نداشت و نسوختم و یکهو تمام شد. امروز بعد از مدتها لوبیا سبز تازه خریدم که لوبیا پلو درست کنم. لوبیا پلو به نظرم خوشمزه ترین غذایی است که می توانم درست کنم و باهاش خیلی کیف کنم، موقع پختنش، موقع دارچین ریختن لابه...
-
شروع خرداد
پنجشنبه 4 خردادماه سال 1396 23:52
دو سه روزی است کف خیابان دم خانه ام توت می ریزد، راه که می رویم باید مواظب باشیم که توتها را له نکنیم، بوی توت می پیچد، بوی آخرهای بهار قشنگ، بوی فیلم دیدنهای بی وقفه و کتاب خواندن های پشت سرهم و... روزهایی که پشت سر می رود اما با خاطرات خاطرات خوش
-
پل مدیریت
چهارشنبه 3 خردادماه سال 1396 23:52
مرد وارد اتوبوس شد و کیفش را باز کرد روی زمین، شال دارم، شالهای رنگی دوازده تومنه مغازه رو میدم پنج تومن، هیج جا این قیمت نمیدن. رنگهای مورد علاقه ام را روی سر دختر جوانی دیدم و از دوستانش پرسید بهم می آید؟ فیروزه ای و سرخابی خردلی و صورتی آبی و قهوه ای سبز و نارنجی و همین طور دختران جوان و زنها دورش را گرفتند و رنگ...
-
Lion
چهارشنبه 3 خردادماه سال 1396 16:47
دلم می خواست که وقتی دخترک خواب است یک فیلم را بدون دغدغه، کامل و راحت ببینم اما باز هم تکه تکه شد. به هر حال فیلم قشنگی بود که بعد از مدتها به هیجانم آورد.داستان پسرکی هندی که در پنج سالگی گم می شود و سر از استرالیا در می آورد. این فیلم داستان واقعی از زندگی این پسرک بود. لحظات جالب فیلم جایی بود که وقتی مرد بعد از...
-
علی معلم
سهشنبه 2 خردادماه سال 1396 23:45
دنیای تصویر مجله دورانی بود که ریاضی می خواندم، برای اینکه عشق فیلم بودم، هر وقت می شد مجله را می خریدم و می خواندم اما یک موقع تصمیم گرفتم نخرم و هربار که از جلوی دکه رد می شدم دلم قنج می رفت برای ورقهایش، بوی مجله اش، برای صفحه های آخر که فیلمنامه چاپ می شد، برای نقد فیلمها و ... دنیای تصویر تمام نشد و ادامه داشت،...
-
روز جهانی موزه
سهشنبه 2 خردادماه سال 1396 05:04
کتاب فروشی قدیمی پشت ایستگاه اتوبوس شهرک کرکره اش را کشیده بود و تویش خراب بود، خرما فروشی در کار نبود، همان پسری که همیشه می ایستاد پشت کوهی از خرما و همه دخترهایی که سوار اتوبوس می شدند را دید می زد، دیگر نبود. مغازه گل فروشی سر نبش کوچه بالای ادوارد براون دیگر پراز گلدان های سبز نبود، رازقی نداشت، کاکتوس نداشت....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 خردادماه سال 1396 04:37
اینکه تو جریان داری وجود دارد، نمی دانم تنهایی یا تنها ماندی! اما هستی گاهی مشخص است گاهی هم نامحسوس. و من دلم برایت هر بار تنگ می شود.
-
انتخابات٩٦
جمعه 29 اردیبهشتماه سال 1396 00:59
روی پشت بام ایستاده بودم، ستاره ها چشمک می زدند، گاهی نسیم می وزید و دلشوره بود توی دلم و صدای الله اکبر بود که بلند می شد، از گوشه و کنار. آخر ساعت ده شده بود و من آمده بودم از تو خبر بگیرم، می دانستم تو مواظب خودت نیستی، می دانستم، بهم الهام شده بود، تلفنها کار نمی کرد، خطها قطع می شد. مجبور شدم خط ایرانسل بخرم. شب...
-
تولد سی و شش سالگی
چهارشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1396 00:08
تولدم مثل یک اتفاق ساده بود، هیجان کودکی و شادی زیاد، مثل شنیدن صدای دخترکی که به همه می گفت تولدِ مامانمه، و بعد با خوشحالی تمام شمعهای روی کیک را فوت کرد و آرزوی مادرش بود. وقتی بی خبر زنگ در زده می شود و خانه ات از صدای خنده و شادی پر می شود، وقتی که دیوار آبی تنها نیست، لاله ها تنها نمی مانند و مریم ها هم بهشان با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1396 08:42
من امروز یک قرار کاری مهم داشتم. تصمیم داشتم که روزهای معلمی کردنم را کم کنم اما اینطوری که پیش رفت همه چیز فرق خواهد کرد.
-
روز معلم مبارک
سهشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1396 05:25
چیزی که یادم مونده، تو هم معلم بودی، معلم انشا، وای، چه هیجان انگیز، فکر کن تو معلم انشا باشی و چقدر کیف دارد سر کلاس تو داستان حلاج را خواندن. اوهوم. تو از اون معلمهای انشایی نبودی که موضوع می دادند علم بهتر است یا ثروت؟ یا تابستان خود را چگونه گذراندید یا... مثل معلم انشای خودم بودی. معلم انشامون می گفت برید کتاب...
-
سیزده سال گذشت
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1396 05:40
سلام، تو اگر دوست داری فاطمه باشی، یا ویرجینیا، من همان مردکم که مست میکرد و عربده میکشید و عارق میزد و دوست داشت زنش، لکاته اثیری، پشتش زا بخاراند، فاطمه مال تو، ویرجینیا مال تو، بخواهی میتوانی روی آب برقصی، مثل کولیها، تا از پا بیافتی، گو اینکه فاطمه مرد توی ویرجینیا و ویرجینیا را توی فاطمه خاک کردند، و من...
-
خانه مقدم
جمعه 8 اردیبهشتماه سال 1396 05:19
امروز با باران شروع شد، هوای لطیف و بهاری و کمی خنک اما ما قدمهایمان را محکم برداشتیم بسوی خانه ای زیبا و قدیمی در دل محله ای قدیمی، آخ که چقدر تهران از این خانه ها دارد و چه داستانها دارد و اگر همه خانه ها همینقدر زیبا بود ، چه می شد... داستان امروز ما در هفتمین روز اردیبعشق همینقدر جذاب و دوست داشتنی است. خانه در...
-
٢/٢
یکشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1396 00:36
چه می توانم بنویسم از حال بدم از اشکهایم که بند نمی آید. از گم شده ها که خیال ندارند پیدا شوند. و از یک اتفاق خوب که باید منتظرش باشم. امیدوارم بتوانم به قولم عمل کنم. خدایا کمک.
-
به پیشواز اردیبهشت
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1396 17:40
آه اردی بهشت با جمعه شروع شد، با آسمان آبی، با رگه های طلایی آفتاب، با دیوار آبی رنگ، با نان تازه و داغ، با عدسی و کره و پنیر... دارم آماده می شوم بروم و رنگ واقعی آسمان را ببینم شاید این گرفتگی صدایم و سرفه های دخترک را فراموش کنم. دیروز دست به دامن اسپری آب و نمک در فضای خانه شدم شاید مریضی برود پی کارش. بهار باشد و...
-
بیانیه ای برای پایان فروردین
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1396 17:39
روزهای متمادی است می خواهم بنویسم، آنقدر ننوشتم که فروردین تمام شد، نرفتم کنار لاله های کاشته شده عکس بگیرم، وقت نشد، کتاب چندانی نخواندم، همه اش مشغول بودم به مرتب کردن، رفت و روب بعد از نوروز و مهمانی هایش، و به فکر کردن و فرو رفتن بیشتر و بیشتر هر روز که نشدم. اوهوم، آرزو داشتم دکتر شوم، نشدم. شدم معلمی ساده معمولی...
-
ماجرای نیمروز
شنبه 2 اردیبهشتماه سال 1396 17:37
فیلم ماجرای نیمروز، واقعیت تلخی است که در تاریخ معاصر ما وجود دارد. من خیلی از منافقین و گروه مجاهدین خلق سردر نمی آورم. می دانم که تا انقلاب با بقیه جریانها همراه بودند اما بعد از آن دست به ترور و کشتن مردم می زنند. در کتاب فریدون سه پسر داشت عباس معروفی، شخصیت اصلی داستان ، مجید امانی عضو اپوزیسیون، در آن آسایشگاه...
-
خوابهای دنباله دار
پنجشنبه 24 فروردینماه سال 1396 22:42
دیشب خواب صابر ابر را دیدم، به تازگی دارد به خانه های مختلف مادربزرگهای سرزمینهای سبز شمالی می رود و هی دلمان را با عکسهایش آب می کند. دیشب آمده بود از ما فیلم بگیرد یا نمی دانم. هر چه بود ما هم قرار بود در پروژه هفت خانه آنورترش باشیم. بعد از نماز صبح خیلی دعا کردم، دعا کردم گمشده هایم پیدا شوند و بعد خوابم برد....
-
سی و دو و سی و سه
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1396 00:23
دخترک بیشتر کلمات را درست می گوید اما بعضی هایش را بامزه و خنده دار می گوید. مثلا وقتی می خواهد فکر کند می گوید : بذار ببینم. به دمپایی می گوید تمپایی به تافتون می گوید :کافتون وقتی می خواهد بغلش کنم می گوید بیا بغلم. سی و دو ماهگی اش با بازی های کودکانه اش پر می شود. با دوستی هایی که شروع کرده، با عروسکهایش که به...
-
سفرنامه عید٩٦
سهشنبه 15 فروردینماه سال 1396 19:09
این نوشته های در طول سفرم است، از جمعه ٢٧اسفند تا سیزده بدر: ١- باد می آید و در هوا بوی شیرینی پخش شده، دلم برای دیوار آبی ام تنگ خواهد شد. ٢- توی جاده آفتاب تابیده، بعد از بارانی یک ریز و بدون وقفه، دارم به شب یک، شب دو بهمن فُرسی از رادیو حبه انگور گوش می دهم. کوه های سرخ سرخ با سرعت تمام می شوند. و من به اکنون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 فروردینماه سال 1396 00:05
سیزده سال گذشت از آن هرم شبانه و تابستان خیال انگیز که عاشقت بودم، با دوچرخه پا می زدم و تو از دریا می گفتی.... سال نو مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 اسفندماه سال 1395 07:25
چقدر حرف دارم برای روزهای پایانی اسفند اما هر چه فکر می کنم امسال از نیمه دومش و حتی قبلترش دردناک بود و من فقط می خواستم لحظه هایی از شادی بسازم وگرنه در کلیت غم انگیز زندگیم چیزی تغییر نکرده.
-
اول اسفند
پنجشنبه 5 اسفندماه سال 1395 08:42
امروز کارت اتوبوس و مترو که مال زمان دانشجوییم بود شکست. وقتی شکست حس بدی بهم دست داد.راننده اتوبوس اشاره کرد که بیا از در جلو پیاده شو، منم اومدم از قسمت خانمها بروم داخل قسمت آقایان، سرم آرام خورد به میله جداکننده، بعد تکان دستم شاید باعث شکستگیش باشد. کارتم دیگر صدای بوق نداد. دوباره امتحان کردم و مجبور شدم که پولش...
-
چهارشنبه
چهارشنبه 27 بهمنماه سال 1395 16:44
امروز که بیدار شدم یادم افتاد چهارشنبه است و همان لباس هایی را پوشیدم که آن چهارشنبه. همان شلوار و بوت و همان کت قدیمی که دلت می خواست از دکمه های سرآستینش عکس بگیری. حتی هنوز دلم نمی خواهد ابروهایم را بردارم که تو همین طبیعی اش را می پسندی. همان روسری را سر کردم و همان کرمها را به صورتم زدم. دور چشم، ضدچروک، ضدآفتاب...
-
تقدیر
سهشنبه 26 بهمنماه سال 1395 22:00
موزه معاصر، برایم فقط موزه نیست. راهروهایی است برای مرور خاطرات و زندگی و عشق... موزه غریبه نشده بود. ما بودیم که مدتها در گالری هایش راه نرفته بودیم و قدم نزده بودیم. وقتی با تو قدم می زدم، ده سال گذشته بود. ده سال یک عمر است و ما با هم گذراندیم. دوستانه و عاشقانه. راهروها و پنجره هایش، تاریک روشناهایی که امروز در پس...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 بهمنماه سال 1395 22:53
ترسیده بودم، تقویم را باز کردم و هی روزها را شمردم و دلم تنگ شد. چند روز گذشته، و من منتظر بودم. شب خوابم نمی برد. فکرهای عجیبی داشتم. دنبال اسم هم آهنگ با اسم دخترک بودم. اما بعد با دستم می زدم توی ابر فکرهای بیهوده. بعد خودم را امیدوارم می کردم که فردا ممکن است تصوراتم ، خیال خامی بیش نبوده و ... همین طور بود. و نفس...