-
سی و یک ماهگی
شنبه 23 بهمنماه سال 1395 22:09
به بهانه سی و یک ماهگی دخترک سعی می کنم در بازی هایش شریک شوم، او یاد گرفته که تنهایی خاله بازی کند. عروسکهایش را که ردیف می کند، غذا می دهد، حمام می برد، می خواباند، چای درست می کند، پوشکشان می کند و حتی درباره احساساتش حرف می زند از زبان عروسک. "مامانش را می خواهد، هی گریه کرد، جیغ و جیغ" دقیقا کارهایی که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 بهمنماه سال 1395 07:52
زن ایستاده بود پشت میز و به کارتها نگاه می کرد به نقاشی های رویشان به طرحها و رنگها آقای فروشنده که سالهاست آنجا می نشیند و همانطور مثل ده سال قبل مانده، قول تخفیف می دهد. دو تا از یک طرح. توی کیفش خودکار ندارد. از مرد فروشنده پرسید: ببخشید خودکار دارید؟ و پشت کارت نوشت:١٣بهمن٩٥ ___________ مرد گفت:یک کتاب انتخاب کن....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دیماه سال 1395 14:22
گاهی چقدر از هم فاصله داریم و شبیه نیستیم و گاهی هم چقدر شبیه هم هستیم. وقتی که من نمی خواهم جواب تلفنش را بدهم تا آرام بگیرم. وقتی که تو نمی خواهی جواب تلفن زنت را بدهی . این خاصیت هم خونی است دیگر.
-
سی ماهگی
شنبه 18 دیماه سال 1395 22:22
فردا دخترک سی ماهه می شود یعنی دو و نیم ساله. وقتی به دخترم فکر می کنم، یاد چه چیزهایی می افتم؟ بیشتر کسانی که از نزدیک او را دیده اند، به لپهای نرمش اشاره می کنند و دوست دارند او را ببوسند و او همیشه از بوسیدن اجباری فرار می کند. هنوز دیگران متوجه نشده اند که بچه ها را نباید به اجبار بوسید و دخترک هم هنوز نتوانسته با...
-
یلدا آن شب بلند
پنجشنبه 2 دیماه سال 1395 00:53
عجله دارم برای رسیدن به شب به طولانی ترین شب سال که از پس آن خورشید متولد می شود یلدا دختری است گیسو کمند که نازش خریدار دارد و دل همه برای داشتنش می رود. برای کنار هم بودن همین یک شب مگر چه فرقی است با شبهای دیگر به جز یک دقیقه بیشتر؟ اما این حرف من نیست. حرف من از جنس لحظه است که سالیان پیش در خانه پدربزرگ آن را نفس...
-
آلیس مونروی دوست داشتنی
دوشنبه 22 آذرماه سال 1395 22:21
توانستم قبل ازرسیدن به خانه،کتاب زندگی عزیز آلیس مونرو را تمام کنم با همین داستان زندگی عزیز که عجیبترین داستانش بود، شکی در مورد خودش و اینکه مادرش را بر اثر پارکینسون از دست می دهد و چقدر جایش خالی است. آدمها وقتی از هم دور می شوند قدر همدیگر را بهتر می دانند ، جمله ای کلیشه ای که واقعیت دارد. من همیشه به این لحظه...
-
درباره کتاب خردادهای پائیزی
دوشنبه 8 آذرماه سال 1395 23:46
من یک مامان هستم شاید من هم بعدها کتابی نوشتم با همین عنوان. با احساسات همیشه در حال فورانم در هر لحظه و حالا که مامان بودن را می چشم بیشتر و بیشتر می شود. من مامانم و همین باعث می شود نسبت به قبل کمتر کتاب بخوانم اما با این حال می خوانم. یعنی بدون خواندن کتاب نمی شود. زمانم نمی گذرد. امروز هم این کتاب را گذاشتم توی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبانماه سال 1395 19:43
اینکه می گویند خسرالدنیا والاخره شاید من باشم. من هنوز تکلیفم را با خیلی چیزها معلوم نکرده ام. و خدا می داند که در دلم چه غوغایی است که شاید بعد از مرگم هم کسی بیقراریهایم و دلتنگی هایم را نفهمد. گاهی دلتنگی هایم آنقدر زیاد می شود که نمی دانم باید چه کنم؟ این روزها که بر من می رود از نظر کاری فشار سنگینی است که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبانماه سال 1395 23:40
امروز یک آنا در کلاس داشتم. یک آنای مهربان با عینک تقریبا ته استکانی.یک آنای ساکت که وقتی لبخند می زد ، زود لبهایش را می بست. کم حرف می زد و شاید اصلا حرف نمی زد و فقط سرتکان می داد. زود به کلاس آمد.چهار قطعه لگوی دوپلو برایش در آوردم و به دستان و انگشتان تپلش دادم و کمکش کردم و آنها را بهم چسباند و بعد از هم جدایش...
-
اول آبان
شنبه 1 آبانماه سال 1395 17:06
امروز دخترک برای دومین بار آدامس را امتحان کرده، بار اول یکی از بچه های فامیل که ازش کوچکتر است به اصرار پدر دختر کوچولوبه دخترک آدامس داد و امروز هم از کیف مامانی پیدا کرده بود و با ذوق برای من تعریف می کرد که آژانس خورده. برای اینکه بعدها از من درخواست آدامس نکند یا مجبور نشوم برایش بخرم نخواستم اسم واقعی اش را یاد...
-
صدای تو خوب است
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1395 09:18
برایم شعر خواندی و من هزار بار به صدایت گوش دادم و هنوز ... دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های بر زبان برنیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1395 00:07
من هنوز در گذشته ام توی بیست و دو سالگی توی بیست و پنج سالگی بیست و هشت سالگی... و بعد از سی سالگیم را دیگر دوست نداشتم. وقتی از عشق خالی شدم و تنها ماندم.
-
نابخشودنی
شنبه 24 مهرماه سال 1395 05:52
بگذار من این بار نقش منفی ماجرا باشم. هر چه که می خواهند فکر کنند. تازه کمی از احیاس مم را درک می کنند. شاید هم نمی کنند. اما باز هم من دل نازک هی بین پشیمانی و بخشیدن می مانم. و این احساس تمام لحظه هایم وجود دارد. کمکم کن خدای مهربانم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهرماه سال 1395 14:21
بیست و هفت ماهگی رویایی تو آغاز شد. بزرگ شدن تو آنقدر نرم و آرام است که مثل امروز که از صبح کنار هم هستیم آن را ذره ذره درک می کنم و از اینکه تو را دارم کیف می کنم.
-
نیمه ماه مهر
جمعه 16 مهرماه سال 1395 23:48
جمعه نیمه مهر ماه، آواز غم انگیزی دارد که اگر زن باشی، آن را می شنوی. اصلا زن بودن چیزی است فراتز از معجزه و مادر شدن تکمیل پیامبری یک زن است و من امشب اشک زنی را دیدم که مادر نمی شود و بر جایگاه خودم هزاران بار شکر کردم اگر چه او خوشبختتر از من است. جمعه آواز غم انگیزی دارد حتی اگر شبش با گریه خوابیده باشی و صبحش هم...
-
تمام می شوم
یکشنبه 11 مهرماه سال 1395 22:50
من از روزی می ترسم که نتوانم تاب بیاورم و قلبم نتواند تاب بیاورد و مثل امروز مغزم داغ کند و احساس می کردم هر لحظه رگهای سرم در حال پاره شدن هستند و دستم می سوخت و هنوز هم می سوزد. شاید هیچ کس باورش نخواهد شد که من چه آدمی شده ام و از تنفر پر شده ام و هر بار که دستم را بلند می کنم و اینبار او هم دستش بلند شد. این زندگی...
-
دهم مهر
یکشنبه 11 مهرماه سال 1395 00:03
به بیست و هفت ماهگی تو فکر می کنم و کارهایی که انجام می دهی. شبها موقع خواب دوست داری ای زنبور طلایی را چند بار برایت بخوانم، شعری که وقتی توی دلم بود، گوش می دادم و از همان نوزادی برایت می خواندم و حالا خوب می شناسیش. بعضی شبها بدون تکان دادن روی پا می خوابی. و بعضی موقعها چهار تا شیمو را باید بخوانم تا در آخرین شیمو...
-
توضیحاتی درباب عشق
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1395 16:40
می خواستم درباره عشق بنویسم. درباره اینکه اگر عاشق باشی چطور می توانی زیر یک سقف را تحمل کنی؟ چطور می توانی قسط و وام و بی پولی را دوام بیاوری؟ می توانی عصبانی شوی و فحش ندهی؟ می توانی داد نزنی؟ میتوانی ... خوب شد که باهات ازدواج نکردم وگرنه وجه دیگری از ما به هم گشوده می شد که هیچ خوب نبود و عاشقانه نبود و تصویر عشق...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 مهرماه سال 1395 23:55
در هجوم برگهای پاییزی که باد شبانه جابه جایشان می کرد و تاریکی کوچه های تنگ و ساکت در آسمان بی ستاره و انتهای این روز بی بازگشت و هجوم دیوارهای سیمانی که دیگر نمی توانی آسمان را ببینی و آدمها آدمها آدمهایی که نمی شناسی با نگاه های سردشان و گاه با چشمهای مهربانشان لحظه ات را می خرند، آدمهای آشنایی که غریبه شده اند به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1395 06:13
برنامه من و دخترک در ماه جدید خواندن کتابی در مورد سی بی لک است. این کتاب زبان آموزی و شناخت آواها و صداهاست که از نمایشگاه کتاب پارسال خریدم. بدرد دو تا شش سال می خورد. دو تا از داستانهایش را خواندیم و با کارتهایی که داشت بازی کردیم و تمام دیشب می خواست بقیه داستانها را هم بخواند اما بازی با کارت اشکال حیوانات و...
-
قصه شب
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1395 07:41
آخر تابستان پر از شتاب می گذرد و من و دخترک روزگار می گذرانیم. هر شب بعد از مسواک زدن، باید قصه بخوانم. یعنی در تاریکی از خودم و خودش قصه بگویم. از یکی بود و یکی نبودِ خودمان. از دخترک کوچولویی که با مامان و باباش زندگی می کرد. و هر روز دنبال مسواکش می گشت، غذا نمی خورد، جیغ می زد، از گربه ها می ترسید، ظهرها به سختی...
-
موازی
شنبه 20 شهریورماه سال 1395 17:01
صبح نمازم را که خواندم، خوابم نبرد. بقیه کتاب فریدون سه پسر داشت را خواندم تا چشمهایم خسته شوند اما نشد و نخوابیدم. نسیم خنکی از لای پنچره می وزید و بالای سرم را نگاه کردم. آسمان آبی بود و ابرهای پراکنده می آمدند و می رفتند. ملافه را رویم کشیدم و فکرها مثل همان ابرها می آمدند و می رفتند. نمی دانم چه شد یاد زلزله...
-
روزانه
جمعه 19 شهریورماه سال 1395 00:23
خوابم برده بود و انگار از تمام دنیا جدا شده بودم. از همه چیزم و چیزی شبیه مرگ بود. نوزده شهریور، دخترکم دو سال و دو ماهش شده. دخترکی که هر روز با حرفهای قشنگش من را و همه را متعجب می کند.گاهی آنقدر زیاد که این کلمات را کی یاد گرفته. حرف زدن را اتفاق جالبی می دانم و روند رشدش را وقتی می بینم هیجان زده تر می شوم. قدش...
-
فروشنده
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1395 08:25
هنوز فیلم در من جریان دارد و گاهی صحنه ها تکرار می شوند و باز صحنه هایی از فیلم که فراموش کرده بودم، به یادم می آیند. در زمان دانشجویی مرگ فروشنده آرتور میلر را خواندم و یادم مانده که پایان نامه یکی از بچه ها بود. فروشنده میلر آمده بود توی فیلم فرهادی و حالا ماجرای عجیبتری اتفاق افتاده بود. درباره الی و جدایی و...
-
رو زانه
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1395 12:03
امروز سالگرد عروسی من و مرد خانه است. فکر می کنم هنوز باید بگذرد تا آرام بگیرم. توی دوره بی تی ای لگو ، یکی بچه های کلاس که مشاور بود بهم یک تمرین تازه داد که قرار شد یک ربع ساعت بنشینم و نکاتی را بنویسم از اتفاقات روز. مثلا کارهای خوب و بدی که انجام دادم و بعد سود و زیان هر کاری را تخمین بزنم. هنوز وقت نکرده ام که یک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریورماه سال 1395 23:27
کارهای زیادی که در این دو هفته پایانی تابستان باید انجام بدهم، ذهنم را مشغول کرده. کلاسهای تابستانی ام تمام می شود. اما سال جدید را می خواهم به شیوه ای بهتر شروع کنم. معلم فعالتری باشم. و کارهای کوچک باقی مانده را تند تند و خوب به پایان برسانم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریورماه سال 1395 05:50
شلوغترین زمان زندگیم است، پر از اتفاق و شادی و هیجان. اما بغض دارم که من را حساب نمی کنند. عیب ندارد.بگذار هر چه خودش دوست دارد انجام دهد و من فقط شادیش را می خواهم. آخر خواهرها طور دیگری حساب می کنند و محبت می کنند و فکر می کنند.
-
گلهای داوودی و داوود رشیدی
جمعه 5 شهریورماه سال 1395 23:34
صبح جمعه که از زیرپل پارک وی عزیزم- خاطره انگیز و انگار بهترین جای دنیا برایم است که هنوز بوی عشق می دهد و هنوز سالهاست مسیر توست-رد می شدم و یک آمبولانس بهشت زهرا از جلویم عبور کرد و فکر مرگ یک آن از ذهنم مثل شهاب رد شد و گذشت، نمی دانستم ، مرد گلهای داوودی، پنج صبح جمعه پنج شهریور، داود رشیدی داشت با مرگ دست و پنجه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1395 21:47
امروز کسی نبود که دخترم را نگه دارد و با هماهنگی توانستم با خودم سر کلاس ببرمش. خیلی خوشحال بود و حسابی کیف کرد و نشست با لگوها بازی کرد. با هم مادر و دختری رفتیم چهارشنبه بازار و گشت زدیم. بعداز ناهار کتاب فریدون سه پسر داشت را به صفحه صد رساندم و برای چندمین بار بازخوانی کردم. قرار شد می شنبه برای مصاحبه پیش راضی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1395 23:20
امروز به سوالاتش جواب دادم، شاید سالها بود می دانست که روزی روزگاری من عاشق بوده ام ولی نمی دانست دقیقا چه اتفاقی افتاد که از یک روزی به بعد دوستی مان جور دیگری گذشت، از همان روز لعنتی که در پارک دانشجو با برادرم قرار گذاشتی و فقط مریم می دانست و بس. بعد از سالها باز هم به یاد اضطراب و ترس تو در آن روز می افتم، ناراحت...