-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1395 06:06
آخر هر شب از خودم می پرسم، راضی هستی؟ و هنوز می ترسم به آینه خیره شوم. نمی دانم شاید وسواس گرفته ام. وسواسی برای از بین نرفتن لحظه هایم. انگار سی و پنج سالگی عجیبترین سن دنیا باشد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 مردادماه سال 1395 22:47
امروز برای اولین بار من و دخترک در کلاس مادر و کودک شرکت کردیم. بازی های خوبی انجام دادیم و البته بیشترش برای او تکراری بود. بازی هایی که در خانه با هم انجام داده بودیم. بیشتر هدفم این است که در این کلاس با بچه های هم سنش بازی کند و یاد بگیرد ارتباط برقرار کند. خیلی خسته بود و الان خوابش برده. بعد از دو شب که به زور...
-
می میری اگر عاشق نباشی. آهسته و بی صدا.
یکشنبه 31 مردادماه سال 1395 06:15
کاش هر دختری که عاشق می شد، و اگر با خودش بالا و پایین می کرد و بعد می آمد به پدرش می گفت بابا من عاشق شده ام، کمکم کنید. خیلی راحت. نه اینکه بغضی شود در زندگیش و آن را پنهان کند و نتواند ابراز کند. کاش هر پدری که از دخترش می شنید عاشق شده با آغوش باز می شنید و او را حمایت می کرد. رهایش نمی کرد. حال بیست و پنج سالگیت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 مردادماه سال 1395 20:21
وقتی پول کافی نداشته باشی، بغض داری. بغض برای کارهایی که گاهی دلت می خواهد انجام بدهی و نمی توانی.همین
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 مردادماه سال 1395 06:38
می ترسم توی آینه به خودم خیره شوم، انگار خودم را نمی شناسم. از وقتی که دیگر تنها نیستم مجبور به رفتارهایی هستم که به رفتارهای او بستگی دارد و باعث می شود از خودم دور شوم و با خانواده ام درگیر شوم. در همین اتفاقات ساده ای که هر روز می گذرد و هی تکرار می شود. به زندگی خودم که نگاه می کنم و می پرسم از چه سالهایی راضیم؟ و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 مردادماه سال 1395 12:05
دیشب که سوار چرخ و فلک شده بود، از آن بالا همه چیز را می دید و به آسمان و ماه شب چهارده اش نزدیکتر شده بود، حسابی ذوق می کرد. چقدر شادی های بچه ها دست یافتنی است. زود بهش می رسند. امیدوارم همیشه شادت کنم عزیزدلم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 مردادماه سال 1395 20:39
سعی می کنم فضای خودم را عوض کنم، کتاب تازه بخوانم، جاهای تازه بروم که وقتی همان رفتارهای قدیمی اش را تکرار می کند و بیشتر قولهایش را زیر پا می گذارد و یادش می رود، بتوانم تحمل کنم. رفتارهای مسخره ای که همیشه وقتی از دیگران می شنیدم یا می دیدم تعجب می کردم، حالا سر خودم آمده.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 مردادماه سال 1395 00:05
از پنجره اتاقم صدای تیر اندازی می شنوم. چیز عجیبی نیست. دیشب یکهو از خواب پریدم و دنبال دخترک گشتم. بعد هراسان به اتاقش رفتم. دیدم راحت توی تختش خوابیده. از پنجره بیشتر خواهم نوشت که مثل آن سریال بچگی که وقتی ساعت دوازده می شد و در مخفی باز می شد به دنیای دیگری، این پنجره هم باز می شود به دنیای مردمان دیگری که پشت...
-
شهاب باران
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1395 22:38
امشب که ساعت از نیمه شب گذشت، حتما به آسمان نگاه کن. قرار است از آسمان باران ببارد. قرار است نورباران شود. قرار است نگاهت روشن شود. من که حتما امشب بیدار می مانم و سرم را بالا نگه می دارم و یکی یکی آرزوهایم را می شمرم. آرزوهای خودم و دخترکم را. نترس از اینکه دیگران بهت بخندند و تو را گرگ بنامند. نترس که به تو و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1395 15:20
زنانی هستند که وقتی سوار سرسره آبی می شوند، به کل زندگی فکر می کنند. به اینکه چقدر سریع و تند می گذرد. مثل همین تونل تاریک و روشن می شود. ترسناک و آرام می شود، گاهی. و بعد آنقدر زندگی بالا و پایینشان می کند که در آخر هر طور که توی آب بپرند فرقی ندارد. هیجانشان در همان جیغهای ابتدایی تونل تمام می شود. زنانی هستند که...
-
بیست و پنج ماهگی عزیز
سهشنبه 19 مردادماه سال 1395 22:46
امروز دخترک بیست و پنج ماهه شد. گاهی آنقدر آگاهانه حرف می زند که فراموش می کنم که کوچک است. دختر کوچکم است. فکر می کنم خواهر بیست و پنج ساله من است. مثل همین حالا که روی پایم خوابیده بود، می گفت تکیه بده. حواسش به همه چیز است. یا مثلا عکسهای روی لباسم را هر روز می پرسد. دوچرخه را می گوید دوخرچه، آلبالو را آبلالو، اما...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 مردادماه سال 1395 13:55
زنانی در مترو هستند که نمی شناسیشان، چشمهایت را باید ببندی و آن وقت متوجه می شوی، نه آنطور هم غریبه نیستند. همانها هستند که با مهربانی غذاهای خوشمزه می پزند، با بچه ها و نوه هایشان بازی می کنند، عروس و داماد دارند، می خواهند دخترها و پسرهایشان را عروس و داماد کنند. و هزاران آرزو دارند مثل ما آدمهای معمولی. زنانی در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مردادماه سال 1395 20:34
به اوضاع خانه رسیده ام، به خودمم، حالم بهتر است، از آن افسردگی ده روزه و عصبانیت در آمده ام. من امروز خندیدم. به معنای واقعی با دخترک برنامه دورهمی و خندوانه را دیدیم و خندیدیم. دتاکس واتر درست کردم تا سم های بدنم بیرون بیایند. تا روح آزرده ام خنک شود. آشپزی کردم و حالم بهتر شد وقتی با بلانش و ماه صحبت کردم. دلم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مردادماه سال 1395 05:22
بالاخره آرامشم را بهم زد و آمد. شرط و شروطهایم را گفتم. گفتم که پایش هستم. یکماه وقت دارد. و بعد از آن هم خودم و هم بابا جدی جدی، تصمیمهای جدیتر می گیریم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مردادماه سال 1395 17:58
آخرین بارهایی که در یک کلاس بهترین بودم ، کلاس زبانهای دوره راهنمایی بود. بعد این ایده آل کمرنگ شد و من در همه چیز متوسط شدم تا وقتی که صنایع دستی قبول شدم. در صنایع دستی بیشتر کارها گروهی بود و من باز هم دیده شدم. احساساتم و تلاشم برای اول بودن. و حالا دویاره امروز این حس برگشت. در کلاس استوری استارتر. باید می نوشتم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مردادماه سال 1395 01:10
باز هم یک حبه قند و موسیقی دلنشینش ، بازی های خوب، نزدیکی مرگ و زندگی، شادی و غم و همه تصاویر زیبایی که می توان بهش لبخند زد. این دو روز در کلاس استوری استارتر لگو، آنقدر بهم روح زندگی داده شده، آنقدر از دانشهای بلا استفاده ام، زیادی استفاده کرده ام که حد ندارد. کسی باور نخواهد کرد غصه هایم را.کسی که بدون پیش نویس، با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مردادماه سال 1395 18:16
نشستیم روی زیرانداز و بچه ها رفتند توی چمنها بازی کنند،خوش به حالشان که به همین خوشی های کوچک راضی اند. من هم زمانی به همین خوشیها راضی بودم اما کسی قدرم را ندانست. آنقدر سخت و بداخلاق شده ام که دلم نمی خواهد با هیچ کس حرف بزنم. حتی با کسانی که دوستم دارند. وقتی بدانم که قرار است امید بیهوده بدهند.، دلم نمی خواهم چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 مردادماه سال 1395 23:49
نشستیم توی پیاده روی جلوی فلافل فروشی به دخترک لبخند زدم که داشت به مامانش که در حال فلافل زدن بود. غر می زد که بابا نون اضافه نده. الان نون باگت تموم می شه ، باز دوباره من باید برم نون باگت بخرم. بهش گفتم میشه برای من و دخترم یه فلافل و سیب زمینی بیاری؟ و پول را بهش دادم. شلوغی خیابان ، حواسم را پرت می کرد و دلم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 مردادماه سال 1395 05:38
دلشوره دارم و مضطربم. باید کسی باشد که بهم اطمینان دهد و این دلشوره و اضطرابم را کم کند. باید کسی پشتم در بیاید و بزند توی دهن همه کسانی که این پنج سال آزارم داده اند. خسته شدم از بس هیچی نگفتم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1395 13:18
دنبال راه حل می گردم و برای رسیدن به آرامش از خانه ام دور شده ام.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 مردادماه سال 1395 19:16
آنقدر لبخند زده ام به دیگران که هیچ کس غم و غصه ام را باور نمی کند.
-
روز سوم
سهشنبه 5 مردادماه سال 1395 17:18
نشسته ام و منتظرم نوبتم شود. می خواهم وقت بگیرم و هر روز بنویسم چقدر وقت برای دخترم گذاشته ام. چقدر باهاش بازی کردم . کاش می شد دیگر اینقدر جیغ نزند. راه حلی که برای رسیدن به خواسته هایش پیدا کرده.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 مردادماه سال 1395 18:56
عصر یخبندان مصطفی کیایی را اگر در سینما می دیدم ، آخرش حتما گریه می کردم . تلخ بود اما قشنگ بود . و بارکد این روزهایش خیلی زیباتر تکامل نگاه کارگردان را در فیلمهایش نشان می دهد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 مردادماه سال 1395 11:01
دلم فریاد می خواهد. جایی که بتوانم داد بزنم و کسی نباشد و نپرسد چرا ؟ رسیدم به جایی که دیگر هیچ تحملی ندارم . خسته ام.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 مردادماه سال 1395 14:00
بغض دارم.بغضی بی پایان.
-
کیارستمی را باد با خود برد.
سهشنبه 22 تیرماه سال 1395 15:39
هنوز عکس من و تو و نسترن توی آلبومم هست که دست انداختی پشت گردن نقاشی و تصویر کیارستمی و لبخند زدیم .هر چهارتایی لبخند زدیم . پای تخته کلاس سوم دبیرستان.با مانتوهای آبی کاربنی. با چه شور و شوقی رفتیم طعم گیلاس را دیدیم. هر کدام طرفی افتادیم . من که باور نمی کنم کیارستمی مرده باشد؟ مگر می شود او که این همه زندگی در...
-
باغ فردوس دوست داشتنی
جمعه 4 تیرماه سال 1395 02:04
گفتم پارک وی و ترمز زد، محسن چاووشی می خواند و از آهنگهای خیلی قدیمی اش بود،از همانها که سال هشتاد و دو همه اش گوش می دادم :کفتر چاهی من ،حوض بی ماهی من ...اولین آلبومش. و این روزها با آلبوم جدید امیر بی گزند باز هم غوغا کرده. فکر می کردم باید از گرما و ترافیک کلافه شوم اما این طور نبود. همه چیز روان بود،نسیم ملایم،...
-
بدنیا آمدن کیارش
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1395 20:22
دیشب که خوابم نمی برد و همه اش فکر تو بودم و تو داشتی درد می بردی منم به روز خودم ، به روز مادر شدن خودم فکر می کردم و مثل تو درد می کشیدم و هر کس شاید روز مادر شدنش جوری برای خودش سخت باشد که هیچگاه فراموشش نکند و شاید اصلا بعدها یادش نباشد که چقدر درد برده وقتی کودکش را در آغوش می گیرد.می دانم دردها یکهو سراغت نمی...
-
گمشده
پنجشنبه 6 خردادماه سال 1395 20:19
دیدی وقتی یک چیزی که برایت با ارزش و مهم است گم می کنی ، چه حسی داری ؟ همه جا را می گردی، زمین و زمان را، هر جا که فکرش را می کنی، دوبار، سه بار و شاید بیشتر، حتی جاهایی که شاید آن شی نیفتاده باشد.باز هم می گردی.بی توجه و هی به یاد می آوری آخرین بار کی و کجا دیده بودیش یا چطوری بود یا آخرین بار کجا بود؟ حالا فکر کن...
-
جاده چالوس
جمعه 24 اردیبهشتماه سال 1395 15:37
جاده ما را صدا می زد ، درختان سبز ،آفتاب اول صبح و خنکی اردیبهشت سرحالمان کرد.نزدیک سد ایستادیم صبحانه بخوریم دخترک گفت بابا بریم آب بازی.خندیدیم سه تایی. بعد دوباره راه افتادیم و از پیچها گذر کردیم. همین طور که دخترک توی بغلم چرت می زد و به موسیقی فیلم در دنیای تو ساعت چند است ؟ که هاله برایم آورده بود ،گوش می دادیم...