-
برای مریمم
یکشنبه 15 فروردینماه سال 1395 16:20
هیچ چیز تغییر نکرده ، حتی صدای خنده هایت که دلم برایشان ضعف رفت.تو داشتی پیاده روی می کردی و مسیرت را به من نشان می دادی که پارک زیبایی بود .حالا خیلی از هم دور نبودیم . می توانستم دستت را بگیرم و باهات قدم بزنم و همین طور که صدای خنده هایت را می شنوم بوی عطرت را نفس بکشم . حرفهایمان معمولی بود .اما آنقدر خندیدم که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفندماه سال 1394 14:05
فصل دارد عوض می شود ، ماه تمام می شود ، سال به پایان می رسد و من و دخترک روزگار می گذرانیم . دوتایی با هم و سه تایی با پدرش . می چرخیم و می گردیم و شادیهایمان را پر رنگ می کنیم و غصه هایمان را فراموش .من همانم که هر سال بودم . شاید کمی پیرتر . با موهایی سفیدتر .اما با دخترم شادترم . دخترک به زندگیم شادی بخشیده که نمی...
-
یادت
چهارشنبه 18 آذرماه سال 1394 16:31
می خواستم بنویسم روی برگهای زرد پاییزی راه رفتم و خش خش کرد و کیف کردم که نیمه آذر برف بارید و بوتهایم را پوشیدم و روی برفها راه رفتم و کیفش بیشتر بود ... این روزها نه اینکه اینجا را فراموش کرده باشم ، اما دسترسی ام به کانال راحتتر است و تا بیایم به خودم بجنبم حرفم را آنجا نوشته ام . دو تا آهنگ قدیمی چاوشی را گوش می...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 آبانماه سال 1394 14:02
گاهی دلت می گیرد و به هیچ کسی نمی توانی بگویی . هیچ کس . دلشکستگی بد دردی است . امیدوارم هیچ کس دلت را نشکند و البته تو هم دل کسی را نشکنی که دومی سختتر است .
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهرماه سال 1394 11:02
نمی توانم وبلاگم را رها کنم . اینجا پر از خاطره و داستانهای زندگیم است . هر جا هم باشم اینجا ، برای من است . هویت واقعیم است .و بسیار دوستش دارم .
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 مهرماه سال 1394 16:04
اینجا هم جای عجیبی است. Telegram.bedoneemzaa
-
مامانم
شنبه 11 مهرماه سال 1394 00:47
چه خوشبختی عظیمی است که کسی صدایت کند مامان و هر روز و هر روز به عشق این صدا بلند شوی .همه چیزت همین کوچولو باشد که صبح که بیدار می شود می گوید سسسسسس یعنی سلام و ببوستت .تا آخر روزت را بسازد.همدمت شود و همراهت.این یعنی عشق و تا آخر عمرت کافی است.
-
تجربه خرید
چهارشنبه 18 شهریورماه سال 1394 14:37
دیشب توی پاساژ کوروش وقتی موسیقی می شنیدی ، می ایستادی و دست می زدی . اولین بار بود به طور جدی با هم سه تایی رفته بودیم خرید . یکهویی شد و کالسکه ات را نبرده بودیم و بیشتر بغل پدرت بودی و وقتی می رفتم توی اتاق پرو ، اول با هم دالی بازی می کردیم ، بعد می آمدی تو و با آینه قدی اتاق بازی می کردی.آخر سر هم توی یکی از...
-
شترررررر!!!!
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1394 00:19
خواب دیدم ، باز یک بچه توی دلم دارم . و نزدیک های بدنیا آمدنش . و یک شتر دارم . چه خنده دار . شاید به خاطر این فیلمی بود که دیشب دیدم . جیم کری بود با شش تا پنگوئن . حتما به خاطر همین بوده . شتر بهم نگاه کرد . شایدم باعث شد تکان بخورم و انگشت بچه توی دلم از کنار نافم بیرون آمد و من متعجب بودم . ووووای خدای من . الانم...
-
جوری تازه و عجیب
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1394 00:01
دل نازک شده ام . توی پیله خودم دارم زندگی می کنم .تنهایی . با کار طاقت فرسای آقای خانه و دور از ما ، من دارم تنهایی زندگی می کنم . این بار تنهاییم با دخترک قسمت می شود و گریه هایم با دیدن لبخندش و محبتهای بی دریغش - یکهویی میاد بوسم می کند وقتی ناراحتم - محو می شود و فراموش می کنم همه حرفهای پوچ و بیهوده این دنیای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 مردادماه سال 1394 15:08
خوب حرفهایم را می فهمی ، و زیادی متوجه می شوی و این گاهی من را می ترساند . سرت را به نشانه تایید نشان می دهی و گاهی دستهایت را به علامت بیا تکان می دهی .این طوری من و تو با هم حرف می زنیم . تاب بازی . وقتی از کنار تابت که آویزانِ در آشپزخانه است رد می شوی می گویی تاب بازی . در روز دو سه بار تاب بازی می کنی .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مردادماه سال 1394 23:52
دندانهای بزرگ در آورده ای دخترک شیطان سربه هوای من ؟ عزیزکم که کوچولو و تند تند قدم برمیداری و عاشق استخر توپ و سرسره شدی ! عزیزم که امروز برای اولین باباشی را صدا زدی ،
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مردادماه سال 1394 13:38
نسبت به قبل خیلی بهتر راه می روی ، الان ترجیح می دهی که تمام کارهایت را ایستاده انجام دهی. خوردن ، بازی کردن و حتی کتاب خواندن .کارم را سختتر کردی اما خودت خوشحالی .وقتی با پاهای کوچکت تند راه می روی هیجان زده می شوی و دوست داری که بیشتر و بهتر راه بروی و زمین نخوری .امروز سیزده ماه شدی . صدای در که می آید می گویی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 مردادماه سال 1394 00:42
بعد از مدتها آرامشی داریم هر سه تایی . حتی دخترک هم آرام به ترافیک و ماشینها خیره شده و گلبرگهای رز قرمزی که دیروز توی ماشین جا مانده بود را توی دستش فشار می دهد . از مرگ با هم حرف می زنیم و باز هر سه سکوت می کنیم . انگار دخترم می داند داریم جدی و صمیمی کنار هم صحبت می کنیم ، برای همین هیچ نمی گوید . وقتی اتفاقهای دور...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 مردادماه سال 1394 17:41
;کار تقریبا عصرانه ما همین شده ، کالسکه رانی دخترکمان در پارک ، ترسم از خوابهایم روی تخت خانه خودمان است ، آنقدر واقعی و عجیب است که برای کسی تعریف نمی کنم . و معمولا هم اتفاق می افتد یا افتاده است . روزهای قدیم گذشته و من بهشان دیگر فکر نمی کنم (این را دروغ گفتم). توی خانه راه می رود و می گوید ماما ، ماما و من جواب...
-
شیوه مادری مثلاً
شنبه 3 مردادماه سال 1394 18:25
کلاس خطم تمام شد . همان وسط گرما و ماه رمضان و آخرین سرمشقم هم نهال دوستی بنشان بود .برنامه مان دوباره همان شد . عصرهای پیاده روی با کالسکه توی پارک .همه مامانهایی که به پارک می آیند با کالسکه و بچه هایشان مثل من نیستند . می نشینند یا با موبایل حرف می زنند . یا با دیگر مامانها در مورد بچه هایشان صحبت می کنند . من...
-
یک سالگیت مبارک دخترم
پنجشنبه 18 تیرماه سال 1394 13:49
فردا یک ساله می شوی . دارم به حال و هوایت در یک سالگی فکر می کنم و کارهایی که یاد گرفتی انجام می دهی . از روی بندینک لباسهای خشک شده را بر می داری و دوباره سعی می کنی روی بند بگذاریشان . یا مثلا دستمال را برمی داری و زمین را تمیز می کنی .عاشق لباسی و بازی با آنها . حتی میدانی باید بپوشی و سعی می کنی جورابهایت را پایت...
-
تابستان یله می کند
سهشنبه 2 تیرماه سال 1394 13:32
قاب پنجره باز و ستاره ها پیدا شمردمشان خوابم برد. موقع تاریک روشنای صبح کسی پنبه ابرهای خدا را زده بود و تکه تکه توی هوا می رقصیدند. چشمهای من بود که رویا می دید؟ نه . بیدار بودم . از همیشه بیدارتر. و دخترکم در آغوشم نفس می کشید.
-
تداوم آرامش
یکشنبه 31 خردادماه سال 1394 14:55
دارم کتاب دوستش داشتم آنا گاوالدا را می خوانم . داستان زنی است با دو فرزند که شوهرش رهایش کرده و رفته با زنی دیگر و حالا گفتگوهایش با پدرشوهرش است . برایم جالب است و ماجرایی است که ذهنم را برای داستان گویی می پروراند . اما من تا بیایم بنویسم از عشق و عاشقی و داستان گویی کنم ، خوب در نمی آید . همان بهتر که فقط بخوانم و...
-
کیفیت
شنبه 23 خردادماه سال 1394 18:29
کارهای امروزت من را شگفت زده کرد . انگار روزهایی هست که تو از دیروزت بزرگتر شده ای . مثلاً جدیداً احساس می کنم وقتی باهات حرف می زنم خوب می فهمی ولی از روی شیطنتت نمی خواهی گوش بدهی و بعضی مواقع که خودت دوست داری کارهایی که می گویم انجام می دهی . مثل نشستن ، مثلا می گویم بشین بشین ... با آهنگ و خنده دار و تو آرام آرام...
-
انتظار شیرین
سهشنبه 19 خردادماه سال 1394 21:04
یازده ماهگی عزیز ...سلام فقط یک ماه مانده که تو یکساله شوی . پارسال این موقع دوست داشتم بدانم تو چه شکلی هستی و امسال برایم شیرینی دیگری دارد .انتظاری که شیرین بود و انتهایش تو بودی و تولدت. و حالا امسال باز هم تولدی دیگر است. امروز چندین ثانیه ایستادی بدون اینکه کمکی داشته باشی. پ ن : بلاگفا درست شده .
-
سکوت
یکشنبه 17 خردادماه سال 1394 19:01
سعی می کنم که آرامشم را حفظ کنم حتی وقتی دخترک دو نیمه شب از دل درد بیدار می شود . این چند روز مراقبم . کمتر بخورد تا معده اش آرام بگیرد .دیروز زیر درخت شاتوت دراز کشیدم و بهش شیر می دادم . زمین حس خوبی داشت . زمین خنک زیر سایه درخت قدیمی حیاط. کمی هوای تمیز ، کمی آب خنک ، کمی نسیم حال م را خوبتر می کند. روزها که در...
-
وقت مهربانی
چهارشنبه 13 خردادماه سال 1394 17:29
برگشت . کمی از آرامشم برگشت . شاید خاصیت توکل و توسل باشد و حتی قطره اشکی هم نداشتم که بر این بغضهای ناتمام بریزم اما حرف زدن با نازی - نه اینکه درد و دل باشد ، همین حرفهای معمولی - کمی آرامم کرد و دخترک هم کمی بهتر شده . امروز بهترین خاطره برای مریم و حسین شد . دو دوست قدیمی که به قول خودشان من باعث و بانی دوستی شان...
-
خودخوری
دوشنبه 11 خردادماه سال 1394 19:38
حال دخترک رو بهبودی است . سعی می کنم از کنارش تکان نخورم که چیزی برندارد و بخورد . شنبه افتادم به سابیدن خانه . جارو زدم ، سرامیکها را دستمال کشیدم . تازه همه این کارها کرده بودم . اما باز هم افتادم به تمیز کاری . به خاطر بچه . به خاطر اینکه وقتی دیگران بهم بگویند همه جا را تمیز کن و ضدعفونی کن ، برگردم سریع بگویم...
-
بیماری
یکشنبه 10 خردادماه سال 1394 11:41
نمی توانم تحمل کنم . من همین آدمی هستم که الان اینقدر داد و بیداد میکند؟ آره من همینم و دیگر تحمل ندارم . می خواهم خودم را از این موقعیت که خودم ساخته ام فرار کنم . کاش می شد با دخترک بروم جایی دور دور و هیچ کسی را نمی دیدم . تا شاید کمی حالم بهتر شود. دوست ندارم . این زندگی را اگر او نبود دوست نداشتم . به هیچ وجه ....
-
خوشبختی توی دل آدمهاست
جمعه 25 اردیبهشتماه سال 1394 16:59
همیشه خوبترینها اتفاق نمی افتد . همیشه خوبیها کنار هم جمع نمی شود و شادی زمانی معنی پیدا می کند که غم داشته باشی و در اوج تیرگیها ، نورهای روشن خوشبختی - مثل اشعه های باریک از لابه لای ابرها- پیدا می شوند . خوشبختی کوچک ما زمانی است که سه تایی توی ماشین می خندیم . من و مردخانه و دخترک. وقتی من نفس زنان از نمایشگاه...
-
بوی توت فرنگی
جمعه 18 اردیبهشتماه سال 1394 15:43
روزهای اردیبهشت خوب هستند ..منم سعی می کنم با طبیعت خودم را هماهنگ کنم . یادم هست توی کلاسهای عرفانی که می رفتم جلسه ای داشتیم که می رفتیم به طبیعت و در آن به صداها گوش می دادیم ، به رنگها نگاه می کردیم و این فصل برای همین آفریده شده و این ماه برای دیدن و شنیدن و لذت بردن از خوبیها و زیباییهایش است و باید فقط نگاه کرد...
-
چینی نازک تنهایی
دوشنبه 7 اردیبهشتماه سال 1394 16:04
دیوارهایی که فقط کشیده شده اند برای جداسازی و هیچ کاربرد دیگری ندارند. زن همسایه - که به تازگی سومین بچه اش بدنیا آمده و دو ماه از دخترک کوچکتر است - داشت گریه می کرد . بلند بلند زار می زد و دلش برای خواهرش تنگ شده بود . خواهری که با بچه ای که در دلش بوده ، بدون اینکه دلیلش مشخص شود ، تنهایی از دست می رود . زن توی...
-
زندگی جاری است
جمعه 4 اردیبهشتماه سال 1394 14:03
وقتی کاری انجام می دهی که می دانی برایت خطر دارد یا نباید انجام بدهی - مثلا می رسی به گوشی من که توی شارژ است یا میز جلوی مبلها یا صندلی بلند آشپزخانه یا میز تلویزیون یا در کابینت - اول بر می گردی به من نگاه می کنی و مثل آدمهای یک دنده و منتظری چیزی بگویم و من فقط ساکت بدون عکس العملی فقط نگاهت می کنم و تو هم با خیال...
-
دلخوشی
پنجشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1394 12:11
دلم می خواهد خیلی چیزها بنویسم ، اینکه وقتهایم را با دخترک می گذرانم ، اصلا بیهوده نیست . شاید بهترین لحظه هایم بودن با اوست . دلم می خواهد بداند . وقتی ازم پرسید ، وقتی خودش دختردار شد و پرسید من کی نشستم ، من کی دندان در آوردم ، کی چهاردست و پا راه رفتم ، من یادم باشد و بهش جواب بدهم . عصرها من و دخترک کتانی های...