-
بازی
یکشنبه 30 فروردینماه سال 1394 17:24
باد می خورد به همین چند تار موی طلایی اش ، دست می زد از شادی و شادیش را با کلمه های خودش به زبان می آورد . همه جا رنگ بهار بود و نسیم با خودش گلبرگهای نرم را مثل باران روی سرمان می ریخت .همه مامان و باباهایی که آمده بودند ، عمو زنجیرباف بازی می کردند . آخرین بار که رفته بودم پارک قیطریه شاید آخرهای شهریور پارسال بود...
-
نوپا
دوشنبه 24 فروردینماه سال 1394 17:59
باید بیشتر از قبل حواسم جمعت باشد ، دخترک . از هر جایی که بتوانی دستهای کوچکت را می گیری و بلند می شوی . گاهی روی زانوهایت می ایستی - عین آدم بزرگها - و می خواهی بی دست بلند شوی . خودت را توی آیینه بوس می کنی . دیروز حتی روی سنگهای تمیز خانه ای که رفته بودیم مهمانی سایه ات را می دیدی و نمی دانم از پس آن سایه چه می...
-
نشانه
شنبه 22 فروردینماه سال 1394 16:47
توی یک راه پر پیچ و خم ،در یک شب بلند و سیاه رنگ موهای سیاه تو ، آسمان پر از ستاره بود. ستاره هایی دور دور ، که نوک انگشتم را رویشان می گذاشتم و نشانت می دادم . یکهو همه ستاره ها آیه های آسمانی قرآن شدند و من با تعجب نگاهشان می کردم و هنوز توی ترافیک جاده ای شبیه چالوس به ستاره هایی زل زده بودم که آیه های قرآن بودند و...
-
خوابهای دنباله دار
یکشنبه 16 فروردینماه سال 1394 15:53
خواب دیدم ، تمام دیشب را به جای همه شبهایی که خواب نمی دیدم ، خواب دیدم . خوابهایی که ادامه داشت و حتی وقتی در پشت بام بر اثر باد بهم خورد و دخترک ترسید و گریه کرد و خوابش کردم و دوباره خوابیدم ، ادامه خوابم را دیدم . دریا افتاده بود توی یک استخر که ازش می ترسیدم و آدمها را می خورد یا غرق می کرد . تو آمده بودی به...
-
صد سال به این سالها
سهشنبه 4 فروردینماه سال 1394 17:53
نوروز بمانید که ایّام شمایید! آغاز شمایید و سرانجام شمایید! آن صبح نخستین بهاری که ز شادی می آورد از چلچله پیغام، شمایید! آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار آن گنبد گردننده ی آرام شمایید! خورشید گر از بام فلک عشق فشاند، خورشید شما، عشق شما، بام شمایید! نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟ اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید! عشق از...
-
پیداشدن
دوشنبه 25 اسفندماه سال 1393 13:36
وسط یک باغ بودم با پدرم . و بهش گلها را نشان دادم و گفتم بروم گل بچینم ، چقدر گل ! و رفتم و زیر درختان سبز پر بود از گل و چمن و من شروع کردم به چیدن گلهایی که وقتی نگاهشان می کردم مثل کاغذ صاف بود و وقتی فوتشان می کردم سه بعدی می شد و ف کلید انداخت و در را باز کرد و با بوی نان سنگک تازه من را بیدار کرد. ساعتی که گم...
-
تنبیه
چهارشنبه 20 اسفندماه سال 1393 12:49
خوردم زمین . اصلا انگار هیجده ام این ماه را گذاشته بودند برای زمین خوردن ، لیز خوردن ، افتادن ، پرت شدن . توی مدرسه ، سر کلاس لگو ، یکی یکی شاگردهایم می آمدند و می گفتند خانووم کف دستم درد می کنه خوردم زمین ، در جواب می گفتم منم امروز خوردم زمین و دست چپم خیلی درد می کند و همدردی ام ساکتش می کرد و نفر بعدی می آمد...
-
ابتدای ماه
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 12:09
امروز که دخترک را انداختم روی دوشم و پتو کشیدم روی سرش که بیایم خانه پدری ، دیدم بهار شده ، گلهای رز باغچه جوانه زده اند ، آسمان صاف و است و نسیم بهاری می وزد . در دلم سنگینی زمستان است و دلم می خواهد برای دخترک که هیچ جا را نمی بیند و زیر پتو برای خودش آواز می خواند بگویم که سبزی بهار را امروز دیدم . با من حرف بزن ....
-
شبا به زیر بارون با یاد تو می شینم
شنبه 2 اسفندماه سال 1393 18:36
رسیدم به همان صفحه کذایی کتاب سال بلوا، فراموشت کردم ، به دخترک شیر می دهم و شاهد قد کشیدنش هستم و یکهو به خودم آمدم و دیدم که تو نیستی و تو به نیستی که همیشه هستی تبدیل شدی.دخترم برایم آواز می خواند و همه کارهایم را با او شریک می شوم ، همین برای من کافی است . همین برای زندگیم کافی است .
-
اولین دندان
یکشنبه 26 بهمنماه سال 1393 12:17
یکشنبه که شد هفت ماهت تمام شد ،مروارید سفیدی در دهانت شروع کرد به بالا آمدن . روزهای بعد از آن به قاشق غذاخوریت گیر می کرد . نوک تیزش را با انگشتانم لمس کردم . بی قراریهای شبانه ات را فهمیدم و پا به پایت بیدار نشستم تا بالاخره اولین دندان کوچولوی تو درآمد . آن پایین روی لثه هایت . همان جلو . هنوز پیدا نیست . اما تو...
-
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان
پنجشنبه 23 بهمنماه سال 1393 18:35
نشسته است بیرون اتاق و صدایش مثل گفتن یک ذکر به گوشم می رسد . تنهاست و دارد تلفن حرف می زند . به من می گوید دخترک اسلیپ ؟ می گویم یس و می پرسم دی اسلیپ تو و سر تکان می دهد و بعد از مکثی می گوید آیم اسپیکینگ ویت مای هازبند و من می گویم سی هلو تو هیم و می روم در تنهایی اتاقی دیگر کنار دخترک که خوابیده نماز بخوانم . شوهر...
-
هفت
یکشنبه 19 بهمنماه سال 1393 19:22
ای هفت ماهگی عزیز ای لحظه شگرف عزیمت حالا که رفته ای تو هفت ماه تلاش می کنی برای رسیدن .امیدارم در آینده هر چه آرزو کنی بهش برسی عزیز دلم . نفس کشیدنت را شکر می کنم . شبها که همه شهر خوابند من دور مچهایت را به تنهایی کیف می کنم . من صدای نفسهایت را مثل موسیقی زندگی به جان دلم می شنوم و حظ می کنم .
-
برسد به دست گلشیفته فراهانی
دوشنبه 13 بهمنماه سال 1393 19:56
به چشمهایش نگاه می کنم ، فقط ، از آن بدن بدون لباس ، که همه دیده اند و هر کسی چیزی گفته است ، من چشمهایی را می بینم که غمگین است مثل آن پری کوچکی که فروغ می شناختش و هر روز صبح با یک بوسه بدنیا می آمد و با یک بوسه می مرد . من یاد پری فروغ می افتم . وقتی چشمهایش را می بینم و چشمم را از روی بدنش می دزدم . و دلم برایش...
-
ملاقات چهار بانو
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1393 17:26
با هم راه می افتیم ، سه تایی ، من و دخترک و دونه برف ، به سمت خانه دوستمان که از سفری دور برگشته ،دلم تنگ شده بود ، برای سه تایی بودنمان ، برای چهارنفری شدنمان و حرف و حرف و چای و تارت توت فرنگی و دخترک که خسته است خوابش می برد و ما باز سه تایی حرف می زنیم . نازی از دیدنی هایش از رم و لبسبون و هتلی که فقط توی فیلمها...
-
شبانه تلخ
یکشنبه 28 دیماه سال 1393 15:18
ما در خوابهای همدیگر زندگی می کنیم ... دخترک من دو نیمه شب با گریه بیدار شد . دلم کباب شد، گریه اش قطع نمی شد . انگار خواب بد دیده باشد و هی به اطرافش نگاه می کرد و دوباره گریه می کرد مثل وقتهایی که واکسن می زند . بالاخره بردمش اتاق خودش و کمی اسباب بازی هایش را دید و آرام شد و شیر خورد و خوابید . خدا را شکر تا صبح...
-
بوی نرگس ، بوی کیک
پنجشنبه 25 دیماه سال 1393 16:42
آمده بالای سرم ، می داند وقتی خوابم بیاید حرصم می گیرد بالای سرم سر و صدا کند. با اینکه همه اینها را می داند میاید و بلند بلند می گوید : نرگس نرگس ، نرگس اومده.سرم را بلند می کنم ، می بینم با یک عالم گل نرگس اینهمه ذوق زده است . بوی گلها خواب را می پراند . دخترک هم با آوازهایش این خوشحالی را بیشتر می کند. دخترک دیروز...
-
NotInMyName#
دوشنبه 22 دیماه سال 1393 20:09
هر بار وقتی می نشینم کنارش ، محسن چاووشی می گذارد و همان آهنگی که هر دو با هم می خوانیم: خیلی دلم گیره/خیلی گرفتارم/ دوست داشتنت خوبه / خیلی دوستت دارم من به آسمان نگاه می کنم که این همه آبی شده این چند روز . می خواستم بنویسم به نام من ترور نکنید . وقتی من و دخترک و باباش داشتیم توی بازار قیصریه میدان نقش جهان ، می...
-
باد ما را با خود خواهد برد.
یکشنبه 14 دیماه سال 1393 12:36
خوابمان نمی برد ، دخترک خوابیده بود و ما دوتایی بعد از مدتها حرف می زدیم . البته بیشتر من حرف می زدم و ف گوش می داد . باد هم می آمد . بعد از چند لحظه شب بخیر می گفتیم که بخوابیم اما باز هر دو بیدار بودیم .دخترک را شیر می دادم تا بالاخره خوابم ببرد .دلم می خواست کتاب بخوابم . توی تاریک روشنای اتاق . کتاب تازه ای که دست...
-
بدآموزی
جمعه 12 دیماه سال 1393 13:51
جلسه قبلی کلاسم ، آن نیلوفر معروف ، یکی از لگوهای دراز و باریک را شبیه سیگار گذاشته بود گوشه لبش ، تا من را دید ماند چکار کند ، همانطور خشکش زد . ماندم چه بکنم . این جور مواقع باید فقط سکوت کنیم . پدرم هیچ وقت جلوی بچه ها سیگار نمی کشد . خوشحالم که مردخانه هم این عادت را ندارد .
-
ماهی و گربه
چهارشنبه 10 دیماه سال 1393 17:08
دخترک الان روی دل بابابزرگش ایستاده و دارد بازی می کند و می خندد .بابا می خندد و می گوید این دختر عشق من است . خوشگلی ، دل ما رو له کردی که و من و مامانم ذوق می کنیم . دیشب بالاخره توانستیم فیلم ماهی و گربه شهرام مکری را در پردیس کوروش ببینیم .بعد از مدتها خیلی کیف کردم از دیدن فیلم ایرانی . احساس می کردم دارم یک فیلم...
-
ساعت زمستان
دوشنبه 1 دیماه سال 1393 15:47
دیشب جور عجیبی بودی .دو قلپ شیر می خوردی و بعد من را با دکمه های سیاهت نگاه می کردی ، روبان بلوزم را می خوردی و بعد دوباره شیر . خنده ام گرفته بود و از خنده ام مردخانه بیدار شد . تو هم می خندیدی از شادی من . دوباره شیر ، روبان و حالا گوشه ملافه متکای من هم به خوردنت اضافه شده بود .و بعد صدایی در تاریکی شب . باید عوضت...
-
یادم تو را فراموش
شنبه 29 آذرماه سال 1393 13:58
یادم نیست کدام پائیز بود یا کدام برف می آمد ،که تو را فراموش کردم . چند وقت است که تو را ندیده ام . بهت فکر نکرده بودم . تو گاهی ایمیل می زدی . از همانها که فوروارد می شود . و من فقط وقتی دخترک بدنیا آمد یکی از عکسهایش را برایت فرستادم . بدون متن یا حرفی .و تو گفته بودی مثل خودت قیافه ای معترضانه دارد .که نمی دانم...
-
6 ماهگی دوست داشتنی
دوشنبه 24 آذرماه سال 1393 12:10
دختر کوچکم هر چه می گذرد خواستنی تر می شود . گاهی می شود مدتها بهش خیره می شوم وقتی خوابش می برد و حظش را می برم . لذتی دارد بی پایان . دیشب توی خواب دوبار بیدار شده بود.بدون اینکه شیر بخواهد-آنقدر دست و پا می زند تا من بیدار شوم- یا گریه کند . چشمهایش در تاریکی مثل دو دکمه سیاه برق می زد و برای خودش بیداری می کرد ....
-
یادآوری
دوشنبه 17 آذرماه سال 1393 19:28
نیلوفر-یکی از شاگردهایم توی کلاس لگو - تا از راه می رسد می آید جلو ، شروع می کند به تعریف . تا بیایم به خودم بجنبم تعریف کرده : بابام از دست مامانم عصبانی شده بود و هی می زد توی سر مامانم . دلم هری ریخت . خیلی معمولی ماجرا را تعریف می کرد . ناراحت نبود .ترسیدم . در جوابش فقط گفتم برو بشین . باید کلاس را شروع می کردم ....
-
دلِ تنگ
سهشنبه 11 آذرماه سال 1393 22:20
صدایت از آن طرف آبها می آید . انگار همین جایی . دلم چقدر برایت تنگ شده بود . گفتی دلتنگ صداتون . دخترک داشت برای خودش روی پتوی تازه اش کیف می می کرد و من نازی را بی هوا گرفتم و جواب داد. از آن شهر کوچک زندگی پسرش رفته بودند جنوب اسپانیا .گفت اینجا برایم آرامش دارد و هوای پاک و تمیزش سرحالم کرده . خوشحال بود صدایش و من...
-
از تو
دوشنبه 10 آذرماه سال 1393 17:35
آخر شب که این فیلم-پرده نشین - را می بینم یاد تو می افتم و با حسین قربانی زمزمه می کنم : اینجا برای از تو نوشتن، هوا کم است...
-
اولین غصه
پنجشنبه 6 آذرماه سال 1393 12:04
خستگی برای مادر است و من هیچ نمی نالم . از این دکتر به آن دکتر در این شهر بزرگ که نم نم بارانش ، برگهای قرمز و زرد اتوبانها و خیابانهایش من را خوشحال نمی کند وقتی دخترم سرفه می کند .و سوالم همه اش این است : من مادر خوبی نبوده ام ؟ خوب مواظبش نبوده ام ؟ اگر بعدها بپرسد چه جوابی دارم . دکترها هر کدام چیزی می گویند :...
-
دستانت
شنبه 1 آذرماه سال 1393 18:59
دستانت را دوست دارم . یاد گرفته ای با دستانت بگیری. محبت را ، عشق را ، لبخند را می گیری .صورتم را با انگشتان ظریفت می خواهی بگیری .لمس سرانگشتانت روی پوست صورتم ، به من زندگی می دهد . من را زنده می کند . منم برایت ژاکت بافتم و کلاه . با دستانم برای تو .
-
عاشقانه آرام
پنجشنبه 22 آبانماه سال 1393 20:29
داستانی که دارم می خوانم -گودی جومپا لاهیری - روان و آرام مثل شنهای ساحل است که پاهایت در آن فرو می رود .صد صفحه خواندم . داستان دو برادری که تا جایی که خواندم ، یکی از آنها کشته شد .
-
لحظه های دوست داشتنی
سهشنبه 20 آبانماه سال 1393 21:08
دیشب وقتی لحظه های آخر بود ، لحظه هایی که دخترک داشت چهار ماهش تمام می شد ،رفتیم شهر کتاب . برایش دکمه خریدم .بعد که بیدار شد با ف آوردیمش بین کتابها و مداد رنگی ها . کتابها را بهش نشان دادم . و او با علاقه نگاه می کرد . قرار شد هر ماه برایش یک کتاب بخریم . سر همان روز تولدش. نوزدهم هر ماه .ف توی کتاب بهترین بابای...