بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

قرقره رویاها

دلم گرفته. انگار هفته پیش بود که در ساحل کارتاکوی داشتم قدم می زدم و آبی آسمان آنجا دلم را برده بود. 

خاطرات آنجا مثل رویایی فراموش نشدنی هر شب برایم زنده است.

حالا موقع پس دادن قرضهایم به باباست. سیصددلاری که بهم داده بود را باید بهش برگردانم. 

تمام کیف کارکردنم به همین خواهد گذشت. همه امسال را باید پولهایم را جمع کنم برای سفر بعدی . حالا هر شب رویا دارم.

نوشتی عصبانی هستی، 

دلم می‌خواهد آرام باشی. آرام شوی. 

اولین روز دومین ماه سومین فصل سال

خیلی خسته ام. امشب باز تا چارسو رفتیم تا اطلاعات گوشی قبلی را بریزیم در گوشی جدید. باز تا برسیم خانه نه شب بود. برای تولد یک کیک هم خریدیم. تمام راه مادرمردخانه خاطرات زندگیش را تعریف کرد . حتی از مادر مردخانه گفت. باید بنویسمش. کلا خاطرات جالب و عجیبی دارند. قرار شد ضبط کند و من بنویسمش و ادیتش کنم. 

نوشته بودی خودم را بخشیدم. منم خودم را می بخشم. به خاطر تمام روزهایی که خودم را دوست نداشتم و خودم را فراموش کردم. 

باز هم دارم به قسمت جدید گوش می دهم.

قرص خواب من است...

عزیزم تنها نیستی

مامان بهترین دوستم مریض شده، همان روزی که توی هتل نشسته بودم توی لابی برای رفتن به فرودگاه بهش زنگ زدم. نگرانش بودم. پیامم را ندیده بود و این عجیب بود. بهم گفت مامانش مریض شده. تمام بدنش آب آورده. آب فشار می آورد به ریه ها به معده و نمی تواند چیزی بخورد، نمی تواند نفس بکشد. دلم گرفت. خیلی غصه ام شد. مامانش عشقترین مامان دنیاست. مثل خودش که در این سالها بهترین دوستم بوده. هر روز حالش را می پرسم. او پیگیر کارهای کامانش است. قرار بود عمل کند اما دکتر فعلا چیزی به بدنش وصل کرده که دولیتر آب روزی از بدنش خارج شود. نمی توانم بپرسم چه طور مریضی است، نمی توانم وارد جزییات شوم. می گذارم خودش برایم بگوید. دلم هزار راه می رود. صدایش آرام و صبور و قوی است. امروز پیام داد که دکتر دارویی داده که برای عمل آمده اش کنند. خدا کمک کند که دوستم و مادرش به سلامت بگذرند از این ماجرا.