بدون امضاء
بدون امضاء

بدون امضاء

امروز یک چهارشنبه استثنایی بود. هوای بهاری خوب و ابری که با چاشنی رعد و برق همراه بود.الان هم توی پنجره اتاقم یک ماه روشن قلمبه می بینم که خیلی نور دارد. مر چند بار در عمرش آدم می تواند ماه را در وسط قاب پنجره اش ببیند آن هم این همه پر نور؟ از ساعت هشت و چهل پنج دقیقه که بیدار شدم تا الان بیدارم. دکتر گفت یکی از کیست هایم که در تخمدان سمت چپ بوده و خطرناک هم بوده از بین رفته و یک کیست ساده کوچک هم در تخمدان سمت راستم جا خودش کرده که با قرصی کم عوارضتر می توانیم کنترلش کنیم. اما همچنان عفونت پایرجاست که باز موفق به تست پاپ اسمیر نشدیم. دکتر حتی با انگشت هایش باز داخل واژنم را معاینه کرد و هی فشار داد و من دردی احساس نکردم. کرم و قرص را عوض کرد به امید برطرف شدن عفونت. 

بعد از دکتر کلاس داشتم. بردن کرم های ابریشم برای بچه ها در این چند روز خیلی هیجان انگیز بود. خوردن برگ های توت عجیب و باورنکردنی به نظر می رسد. کرم ها خیلی بامزه بودند و بچه ها خوششان آمده. 

امروز با دو پسرک درباره کهکشان راه شیری هم حرف زدیم. درباره روز و شب. درباره جاذبه. پسرک بزرگتر امروز دامن پوشیده بود، و به گوشهایش با چسب کاغذی گوشواره چسبانده بود و با نمد برای خودش انگشتر و النگو ساخته بود. کاملا مشخص است که به تمام اکسسوری های دخترانه علاقمند است. و خوب در حال تجربه کردن است. 


بعد اولین هدیه چهل سالگیم را دریافت کردم. یکی از دوستانم سورپرایزم کرده بود و برایم هدیه فرستاده بود که خیلی ذوق زده شدم. 

و حال خوب الانم را مدیونت هستم. مدیون بالای منبر رفتنت، 

کلمه ای به ذهنم نمی رسد چون دارد چشمهایم بسته می شود از خستگی.

همه حرفها و قشنگی ها دنیا توی دلم امشب غوغا کرده اند.

دیگر فقط گلها و شکوفه ها و بوی خوش یاسهای زرد نیستند که بهاریم می کنند، بیرون آمدن از سیاهی هم ، خود بهار است.



 



۱۴۰۰/۲/۹



تا صبح داشتم می نوشتم، هزار آدم و شخصیت توی ذهنم ول می زدند. هزار فکر ننوشته. چطور می توانم دوام بیاورم تا نوشتنشان. از آدمهایی که می شناسمشان تا آنهایی که شاید فقط یکبار دیده ام. این همه را می خواهم فقط بنویسم. 

اینقدر نوشتن در من جاری شده!



۱۴۰۰/۲/۷


امروز اولین جلسه کلاس داستان نویسی شروع شد. به کلاس آنلاین بالاخره با نیم ساعت تاخیر وارد شدم. برای ورود مشکلی بود که همه بچه های کلاس داشتند. جوانترین دختری بود بیست ساله و مسن ترین خانمی بود به نام فائقه که می خواست زندگینامه اش را بنویسد. چند نفر هم هم سن من بودند. دو نفر از آلمان و دختر فائقه از کانادا. 

موقع معرفی استاد نامم را صدا زد و گفت باید انگیزه دیده شدن و خوانده شدن داشته باشی برای اینکه بنویسی. و من نفسم بند آمده بود. همان اول کار بهم گیر داد. یک تمرین داد که همان موقع در کلاس بنویسیم، یک شخصیت و مختصاتش با چیزهایی که بهمان یاد داد. من اولین نفر فرستادم. با چیزی که گفته بود فرق داشت اما وقتی همه فرستادند و خواندیم و اشتباهم مشخص شد ، باز وسط نوشته ها صدایم زد که آن زن زیر دوش پلاژ را دوباره بنویس. 

و بعد دیگر کلاس تمام شد. من هنوز داشتم می نوشتم. 


باید دو تا داستان بخوانم

صبحانه در تیفانی که قبلا خوانده م اما برای کلاس باید باز هم بخوانم تا یادم بیاید.

تدی یک داستان کوتاه از سلینجر که پی دی افش را پیدا کردم.

هیجان زده ام.

بعد هم باید سیصد کلمه درباره شخصیت که ظاهرش را می بینیم بنویسیم و با کانالهای اجتماعی شده، 

اسم ، جنس، سن، شغل، تحصیلات، دین، خانواده، اهلیت...


برای شنبه باید بفرستم. 


خیلی خوشحالم که این همه کار دارم.




وسط درس استاد پرسید دوست داشتید به جای کدام شخصیت رمان بودید وقتی رمانی خواندید که از زندگیتان بسیار دور بود اما دوست داشتید آن شخصیت بودید و من گفتم آناکارنینا.




۱۴۰۰/۲/۷


پسرک می گوید این چیه ؟ می گویم مایو. می گوید چرا این شکلیه؟ می گویم خانمها وقتی می خواهند شنا کنند این را می پوشند. بعد می گوید آهان فهمیدم. چون ممه هاشون پیدا نباشه کسی نبینه. تاییدش می کنم. 

داریم با هم کاربرگ لباسهای فصل گرم و فصل سرد را کار می کنیم. او و برادر کوچکش باید با قیچی لباسها و وسایل مربوط به هر فصل را ببرند و در جدول خودش بچسبانند ، همینطور که دارند می برند با هم این حرفها را می زنیم. 


شلوارک را می برد و برادر کوچک خودش را نشان می دهد که شلوارک پوشیده. بعد تصویر یک دختر است که مایو دوتکه پوشیده ولی تصویر واضح نیست و بچه ها او را کنار دریا تصور می کنند و کنار لباسهای فصل گرم می چسبانند . شن بازی و آدم برفی. چکمه و دمپایی لا انگشتی، کلاه و دستکش و پالتو ... من این برگه ها را از پینترست پرینت گرفتم و حواسم نبود که چقدر پسرک روی این مسائل حساس است. اما کلا به نسبت پارسال خیلی بهتر شده. امسال گیر داده به دخترکفشدوزکی. کارتونی که دخترکی تبدیل به دخترکفشدوزکی می شود و می تواند با قدرتش به دیگران کمک کند. البته به کمک پسر دیگری که تبدیل به گربه سیاه می شود. پسرک شاگردم دوست دارد لباس دخترکفشدوزکی داشته باشد. دوست دارد لاک بزند. دوست دارد دامن بپوشد. دوست دارد همه لباسها و هر چه در کاربرگ است را صورتی کند.

من سعی می کنم هیچ رنگی ، هیچ کار یا بازی را جنسیتی نکنم. 

چیزی که زمان کودکی ما پررنگ بود. در شعرهای بچگی بود. پسرا شیرند مثل شمشیرند

دخترا موشند مثل خرگوشند.



۱۴۰۰/۲/۶

رفتم لب پنجره صبح


بوی خاک باران خورده می آمد

و بهار

و چهل سالگی



۱۴۰۰/۲/۶

دارم تغییر می کنم. عوض می شوم. شبها بدون صدایت می خوابم. بدون فکرت و تصورت، بدون جمله هایت، بدون نگاهت، بدون صدایت می خوابم. مگر می شود؟ چرا شد؟ مگر می شود؟ 

«حواسم نبود به تو فکر کردن خود آسمونه

توی دنیای سردم به تو فکر کردم..»


نمی دانم دیگر لازم نیست بهت فکر کنم، درونمی.

لازم نیست زل بزنم به گوشه ای و صدایت را برای خودم تداعی کنم و قلبم یکهو بریزد. صدایت با من است. 


من که کنده شدم. کنده شدنی عجیب، در درونم عجین شدی.


امروز عصر یک نفس به صداهایی که ازت مانده گوش دادم، 

اما دیگر خوابم نبرد.



۱۴۰۰/۲/۶

رفتم روی پشت بام و در تنهایی زل زدم به ماه که میان ابرها مقاومت می کرد و می تابید. زل زدم و چشمهایم مسحور شده بود. ماه صورتی نبود. اما داشت به سمت کامل بودن می رفت.هوا آنقدر دلپذیر بود که خودم را بغل کردم و نفسم را آرام می دادم بیرون و به ماه بیشتر نگاه می کردم. ستاره های کمی پیدا بودند. شهر از دور چراغانی بود. تک تک چراغ ها خانه ای بود که از دور مثل نقطه ای نورانی در دل شب چشمک می زد. 

کاش هر شب ماه قرار بود صورتی باشد و من را می کشاند به خلوت پشت بام. کاش ...



۱۴۰۰/۲/۵

محبوب من

حالا که اینقدر درختان چنار خیابانها سبز شده اند که شاخه هایشان همچون دستهای در هم گره شده مثل طاقی در هم فرو رفته و هر بار که از زیرشان عبور می کنم انگار که از دالان بهشت می گذرم، حالا که بوته های گل های سرخابی از دیوارهای خانه ها سر خورده اند مثل آبشار طلاها که از تمام چنارهای بلند خیابان ها آویزانند، حالا که وقتی از چراغ قرمز جلوی کلانتری محله رد می شوم و اقاقی ها از گردن های کاجها بالا رفته اند، حالا که صبح های زود هزار چهچه پرنده ها شروع زندگی را خبر می دهند

و هزار هزار نشانه از بهار که به هر طرف که نگاه کنم چشمانم را خیره می کنند

قلبم هر بار به تپش می افتد و  انگار اولین بار است که این رنگ ها را می بینم. اولین بار است که هزار غنچه شکفته رز سفید در پیچ اتوبان می بینم که جابه جا باز شده اند . همینطور که ابرها و آسمان هم ، هر لحظه شگفت انگیزند. لابه لای صدای پرنده ها ، پرنده های جدید را از روی آواز تازه شان می شناسم. گلهای تازه را پیدا می کنم. 

بعد به خودم می گویم

این بهار 

بهار دیگری است.

و همه این زیبایی ها را دوباره و باز دوباره می خواهم.

هر چند تکراری 

باز به جستجویشان چشم باز می کنم.

برای دیدنشان لحظه شماری می کنم.

از این همه رنگ می سازم برای بوم نقاشی زندگی بیجانم، زندگی سردم، و می پاشم به تمامی بی روحیش و 


آنگاه جان می گیرم و سرپا می شوم و از نو نفس می کشم.

 

 


۱۴۰۰/۲/۵




حالا که به عقب برمی گردم می بینم اگر می آمد بغلم می کرد و دست می کشید روی موهایم و دستش را می گذاشت پشت کمرم و دامنم را بالا می زد من نرم می شدم، من آرام می گرفتم. صبح تلاش کرد خودش را بهم بچسباند و هی عذر خواهی پشت عذرخواهی .موهایم را نوازش می کرد و می بوسید. من داشتم فیلم غرور و تعصب را می دیدم. او همینطور نصفه نیمه از پشت بغلم کرده بود. اما بعد خوابش برد. من فیلم که تمام شد زدم زیر گریه. واقعا از این زندگی خسته شدم.  گریه ام بند نمی آمد. در تاریک روشنای صبح بی صدا اشک می ریختم. بیدار شد و باز ناراحت از اینکه من دارم گریه می کنم. می دانم لحظه ای پشیمان می شود اما باز همانطور که بوده می ماند. بعد از گریه گرفتم خوابیدم. اما صبح باز سر چیزهای الکی بهانه گیری کرد. حرفهای تکراری زد، آزارم داد و من فقط تنها راه حل را بازگشتن به خانه پدری می دانستم. رفتم حمام و هی خودم را شستم و هر چه خواستم فکرهایم را پاک کنم ، نشد. بعد از حمام افتادم روی تخت، چقدر خسته شده بودم. دیگر جوان نیستم. وقتی بیرون زدیم از خانه هندزفری ام را زدم و تمام گفتگوها و بگومگوها تقریبا پایان یافت. و من کمی آرام شده ام. دارم کتاب درمان شوپنهاور را گوش می دهم. 

از فردا هفته خوبی شروع خواهد شد. 

من اینگونه می خواهم. اینطور خواهد شد.

بوی بهار نارنج، بوی گلهای بهاری، بوی مست کننده اردی بهشت در هوا جاری است و من نمی خواهم این بو را از دست بدهم.


چهارم اردی بهشت هزار و چهارصد



امشب قرار بود از آسمان ستاره ببارد، هر بار که آسمان بارانش گرفته من زیرش بوده ام موقع ستاره بارانش مخصوصا، پارسال که یادم هست تابستان بود و رفتم رختخواب بردم بالای پشت بام خانه پدری و تا صبح باران ستاره بود که بر سرم بارید. اگر امشب هم بودم همین کار را می کردم لابد، اما من زندانیم. زندانی این زندگی که روزهای آخر هفته عذاب می کشم نه اینکه در طول هفته خوشم اگر تلفنهای وقت و بی وقتش بگذارد ، اما دیشب آنقدر داد زدم که بعد نشستم گریه کردم و باز فریاد کشیدم. وقتهایی که من سر جمع نکردن وسایل غذا جیغ می کشم دقیقا هزار بار این صحنه تکرار شده، همیشه مرد خانه خودش را می زند به بی خیالی و اینکه اصلا مهم نیست که خوراکی ها و هر چه خورده و زمانی برای او چیده شده، جمع شوند. و من جوش می آورم. آخر بشقابی که درونش غذا کوفت کردی را بردار ، پنج قدم بیشتر نمی شود از میر ناهارخوری تا آشپزخانه. نمی میری ببری، از شب تا الان هزار بار رفتی و آمدی و لم دادی و خوابیدی و هیچ نکردی. از من داد و فریاد و از او انکار که من مگر چیزی می گویم اگر اینها اینجا تا هر وقت روی میز بمانند. پای آن کسی وسط می آید که تو را بی مسئولیت و این همه بیعار بار آورده، کسی که شبانه روز مثل کلفتی هنوز در خانه کار می کند و بگذار و بردار می کند و ادعای فمنیستی و روشنفکری هم دارد و بچه هایی یکی از یکی تنبلتر بار آورده، این را خوردم بارها شاهدم که وقتهایی که خواهرش می آید از فرنگ ، من بیشتر از دختر خانه کار کرده ام. و من این موضوع را درخانه خودم نمی توانم برتابم. آنقدر که دختر کوچکم همه وسایل را تنهایی آورد و باز به پدرش برنخورد که بلند شود. و باز من حرصی ترو او در آرامش بیشتر و قرار بر تلافی باشد ، گفتم همین یک روز و نصفی را هم خانه نمی آیم. الان هم پاشدم قرص سردرد خوردم. 

دلم میخواست سرم را بکوبم به دیوار. چقدر ازش متنفرم، چقدر این زندگی را نمی خواهم، چقدر بیخود این لحظات را ادامه می دهم، چقدر تنهام و همه غصه ها و دلتنگی های عالم پیچید توی بغضم و گریه کردم. 

چرا آدم های بی مصرف دنیا نمی میرند؟ چرا ذره ذره جان آدم های باهوش را می گیرند؟ اصلا بدنیا آمده اند برای همین ماموریت! 

چند وقت بود اینقدر عصبانی نشده بودم! 

رفتم سمت پنجره و پرده را عقب زدم، هوای خانه خفه ام کرده بود، آسمان ابری است و هیچ چیزی پیدا نیست، 

شاید هم بارانش بگیرد تا چند لحظه بعد. هوای تازه نفس کشیدم.

 

چقدر ضعیفم ، پیش خودم گفتم در هفته که تلفنت را جواب ندادم آنوقت به غلط کردن می افتی.

روی مبل لم دادم به تماشای غرور و تعصب. بعد با دخترک معصومم که آمد بوسم کرد  آمده معذرت خواهی و از این حرفها، دلم می خواست بگویم فقط برو بمیر ، که من راحت شوم اگر می توانی. 

اما هیچ نگفتم و هندزفری را در گوشهایم فرو کردم. 


من غلط ترین زندگی را دارم و همین یک روز را هم نمی توانم درخانه باهاش سر کنم. شنبه ها را هم کلاس برمی دارم و پنج شنبه ها را و هر روز هفته را. و سرم را میگذارم به بیابان  .

حتی دلم نمی خواهد دیگر دستش بهم بخورد.


۱۴۰۰/۲/۳